❣ نمیدانم چرا شبها ، دلم ناگاه میگیرد

❣ نمیدانم چرا شبها ، دلم ناگاه میگیرد
گلویم را غمی جانسوز و بغض آه میگیرد

شبم تاریک و دردم لاعلاج و سینه ام پر خون
همیشه وقت تنهایی ، دلم چون ماه میگیرد

خداوندا برایم راهی از بیراهه پیدا کن
که هرجا رهسپارم ، غم برویم راه میگیرد

نمیدانم چگونه این همه غم ، در دلم جا شد
اگر با چاه گویم درد ، قلب چاه میگیرد

شکایت میکنم هر لحظه از غم بسکه بی تابم
گمان دارم دل غم هم ز من گه گاه میگیرد

مکن در پیش درویشان حکایت از دل تنگم
که از این درد بی درمان ، دل هر شاه میگیرد

دیدگاه ها (۱)

درخت خشکم و هم‌صحبتِ کبوترها... تو هم که خستگی‌ات رفت، می‌پر...

هرچند که عمری همه از بوسه نوشتند!من عاشقِ آن اخم پر از ناز ...

یه جمله مازندرانی جالب که در دنیا بی نظیره، هر حرف یک کلمه م...

سلامتی همه مسافرای مازندرانمیان مازندران کلی "پلم سر " میخور...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط