part 14

part 14

مین هی*ملکه اومد ذهنم درگیر بود چرا باید با من مشکل داشته باشه تعظیم کردم *
ملکه.تو همون دخترک گستاخی هستی که میخواست منو مسموم کنه
مین هی.ن نه باور کنید از قصد نبود
ملکه.به چه جرعتی با پسر من هستی
مین هی.خب....
تهیونگ.مادر جان مین هی یکی از بهترین دوست های من و بانوی قصر لیجو هستش *بعد از این جمله دست مین هی رو گرفتم و کشوندمش سمت اقامتگاه لیجو*
مین هی.واه الان مادرت منو می‌کشت
تعیونگ.با حرف هایی که امپراطور زد باید مراقب خودت باشی و اینکه بدون اجازه من از قصر لیجو جایی نری
مین هی.اوففف باشه *رسیدیم به همون جایی که انگار اقامتگاه من بود*
ندیمه۱.بانوی من خوش اومدین
ندیمه2.شما خیلی زیبایید
ندیمه3.بیایید لباس هاتون رو عوض کنم
مین هی.*دست هامو کشیدن که برگشتم به تهیونگ نگاه کردم*
تهیونگ*برگشت به من نگاه کرد گفتم* نگران نباش برو
دیدگاه ها (۱)

part15یک هفته بعدندیمه1.بانوی من شما نمیتوانید برید بیرونندی...

part 16﴿غروب﴾مین هی.تهیونگ خسته شدم آروم تر برو تهیونگ.الان ...

part13امپراطور.تهیونگ اون خانم جوان همون خانمی نیستند که من ...

part 12فردامین هی.از خواب بلند شدم که دیدم تهیونگ نیست سریع ...

عاشقانه ای در دهه ۵۰پارت ۲۴ویو راوی وقتی املیا میخواست از ات...

عاشقانه ای در دهه ۵۰پارت۸۰ ویو راوی بعد از چند دقیقه که درد...

« شیطون کوچولوی من »( دیگه فعلا فقط از دیدگاه آنا)شکاف چوبی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط