🖤My little girl~»
🖤My little girl~»
🖤دختر کوچولوی من~»
🖤Part ۱۲
چشمام توی جشماش قفل شده بود... نمیتونستم تکون بخورم!!
لرزیدم... جونگکوک!؟
سیاهی چشماش مثل سیاه چاله شده بود... داشت منو توی اعماق چشماش غرق میکرد!
داداشم تکونی خورد: اون خواهرمه!! تو که نمیخوای جلوی خواهرم اینکارو بکنی!؟؟
جونگکوک مکسی کرد...
: خ... خواهرتع!؟
بلند شد و سرشو انداخت پایین: بلندشو گمشو!
داداشم بلند شد دویید سمتم و یکباره دستمو گرفت و کشید که جونگکوک داد زد: اونو ولش کن!!
داداشم اخم کرد: خواهر منه به تو چ ربطی داره!؟؟
سعی کردم ازش دور شم که دستمو محکم کشید: بیا بریم خونه!
جونگکوک فریاد زد: دستتو به ا. ت نزن وگرنه میکشمت!!
داداشمم با تعجب دمشو گذاشت روی کولشو الفراررر!!
جونگکوک اروم اومد سمتم... به نظر میرسید عصبانی باشه... اسمون تاریک شده بود...
روی صورتش یکم خون پاشیده بود... چشماش نیمه باز و بی احساس بود...
عقب عقب رفتم که خوردم به دیوار...
دستمو محکم گرفت و خم شد توی صورتم: اینجا چکار میکنی!؟؟؟
سرمو انداختم پایین... لبمو محکم گاز گرفتم... حالا چ غلطی کنم!؟؟
بلند تر داد زد: گفتمم اینجااا چه غلطی میکنننییی!!؟؟؟؟
بغضم ترکید: ببخشیدددد
چشماش گرد شد و عقب رفت...
با گریه ادامه دادم: معذرتت میخواممم... من... من فقط... حوصلم سر... سر رفته بـ... بود... من...
نکنه الان رهام کنه؟؟
سریع لباسشو چسبیدم: ببخشیددد لطفا منو رها نکنننن!!
یهو محکم بغلم کرد: خیلی خب کافیه!
هق هق کردم... ساکت شدم...
موهامو نوازش کرد: چرا انقدر میترسی!؟ منکه کاریت ندارم! هروقت خواستی برو بیرون، تو که زندانی من نیستی!!
بوسه ای روی موهام زد: فقط جایی خواستی بری... قبلش بهم بگو...خب؟ اینجا جای خطرناکیه... یه نفر بیاد یه بلا سرت بیاره...
آروم تر گفت: اگه اونجوری میشد، من چجوری میتونستم خودمو ببخشم؟
اروم ازم جدا شد و با دستش اشکامو پاک کرد: ببخشید اگه ترسوندمت!!
اروم من من کردم: نـ.. نه!
لبخندی زد و دستمو گرفت: حالا بیا برگردیم خونه... باشه؟
سرتکون دادم: باشه!
فردا...
اینبار، بازم ناهارم رو زودتر از جونگکوک تموم کردم!
اما...
جونگکوک وقتی قاشق دوم از غذاشو خورد... یهو حالش بهم خورد و...
⊰⃟𖠇࿐ྀུ༅࿇༅═══════════ـ݂᪶݃ᩚ⊰⃟𖠇࿐ྀུ༅࿇༅
چیشددد!؟؟!؟ بله دیگه! خماااررریییی🤣❤
ادامه دارد...
#فیک
#فیک_جونگکوک
#فیک_بی_تی_اس
#فیک_عاشقانه
#رمان
#رمان_عاشقانه
#عاشقانه
🖤دختر کوچولوی من~»
🖤Part ۱۲
چشمام توی جشماش قفل شده بود... نمیتونستم تکون بخورم!!
لرزیدم... جونگکوک!؟
سیاهی چشماش مثل سیاه چاله شده بود... داشت منو توی اعماق چشماش غرق میکرد!
داداشم تکونی خورد: اون خواهرمه!! تو که نمیخوای جلوی خواهرم اینکارو بکنی!؟؟
جونگکوک مکسی کرد...
: خ... خواهرتع!؟
بلند شد و سرشو انداخت پایین: بلندشو گمشو!
داداشم بلند شد دویید سمتم و یکباره دستمو گرفت و کشید که جونگکوک داد زد: اونو ولش کن!!
داداشم اخم کرد: خواهر منه به تو چ ربطی داره!؟؟
سعی کردم ازش دور شم که دستمو محکم کشید: بیا بریم خونه!
جونگکوک فریاد زد: دستتو به ا. ت نزن وگرنه میکشمت!!
داداشمم با تعجب دمشو گذاشت روی کولشو الفراررر!!
جونگکوک اروم اومد سمتم... به نظر میرسید عصبانی باشه... اسمون تاریک شده بود...
روی صورتش یکم خون پاشیده بود... چشماش نیمه باز و بی احساس بود...
عقب عقب رفتم که خوردم به دیوار...
دستمو محکم گرفت و خم شد توی صورتم: اینجا چکار میکنی!؟؟؟
سرمو انداختم پایین... لبمو محکم گاز گرفتم... حالا چ غلطی کنم!؟؟
بلند تر داد زد: گفتمم اینجااا چه غلطی میکنننییی!!؟؟؟؟
بغضم ترکید: ببخشیدددد
چشماش گرد شد و عقب رفت...
با گریه ادامه دادم: معذرتت میخواممم... من... من فقط... حوصلم سر... سر رفته بـ... بود... من...
نکنه الان رهام کنه؟؟
سریع لباسشو چسبیدم: ببخشیددد لطفا منو رها نکنننن!!
یهو محکم بغلم کرد: خیلی خب کافیه!
هق هق کردم... ساکت شدم...
موهامو نوازش کرد: چرا انقدر میترسی!؟ منکه کاریت ندارم! هروقت خواستی برو بیرون، تو که زندانی من نیستی!!
بوسه ای روی موهام زد: فقط جایی خواستی بری... قبلش بهم بگو...خب؟ اینجا جای خطرناکیه... یه نفر بیاد یه بلا سرت بیاره...
آروم تر گفت: اگه اونجوری میشد، من چجوری میتونستم خودمو ببخشم؟
اروم ازم جدا شد و با دستش اشکامو پاک کرد: ببخشید اگه ترسوندمت!!
اروم من من کردم: نـ.. نه!
لبخندی زد و دستمو گرفت: حالا بیا برگردیم خونه... باشه؟
سرتکون دادم: باشه!
فردا...
اینبار، بازم ناهارم رو زودتر از جونگکوک تموم کردم!
اما...
جونگکوک وقتی قاشق دوم از غذاشو خورد... یهو حالش بهم خورد و...
⊰⃟𖠇࿐ྀུ༅࿇༅═══════════ـ݂᪶݃ᩚ⊰⃟𖠇࿐ྀུ༅࿇༅
چیشددد!؟؟!؟ بله دیگه! خماااررریییی🤣❤
ادامه دارد...
#فیک
#فیک_جونگکوک
#فیک_بی_تی_اس
#فیک_عاشقانه
#رمان
#رمان_عاشقانه
#عاشقانه
- ۶۸۸
- ۱۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط