پارت سومآشنایان غریبه
پارت سوم:آشنایان غریبه
(Rose)
دست های مشت شده اش را روی میز گران قیمت کوباند. "تموم کنید این مسخره بازی ها رو"
کسی چیزی نگفت. اتاق در سکوتی نه چندان آشنا فرو رفته بود.
عصبی تر گفت.
تهیونگ:بهتون گفتم تمومش کنید!
لرزی به بدن یور افتاد. "چطوری؟"
زمزمه ی آرامش به گوش خورد. تهیونگ مثل یه ببر گرسنه آماده ی حمله بود،با این حال سولار زودتر جواب داد.
سولاری:چطوری؟هه،فکر میکردم همه ی شما خانواده ی منید. فکر می کنم،تمام عمرم در اشتباه بودم. شماها غریبه هایی بیش نیستید
یونگ شی:همه حقیقت رو میدونیم حتی رسانه ها،و خودت در حال حاضر بهتر از هر کسی میدونی که باید بری
بری...چند لحظه طول کشید تا هضمش کنه. هیچ وقت فکر اینجا رو نکرده بود.
سولار:آیگووو
خنده ی بلندی کرد و ادامه داد.
سولار:توی روزی که با شادی بلند شدم،پدربزرگم از دست رفت.
روزها و روزها گذشت. که عموم تصادف کرد.
روزی رسید که فهمیدم،من درگیر سرطانم.
چند ساعتی بعد هم،فهمیدم به این خانواده،تعلق...ندارم.
سرطان...سرطان...سرطان
حدس میزنید چقدر طول کشید تا همه درکش کنن؟
۱ دقیقه؟
۲ دقیقه؟
۳ دقیقه؟
۴ دقیقه؟
۱۵ دقیقه.
۱۵ دقیقه ی کامل سکوت حکم فرما بود. هیچ کس حرفی برای گفتن نداشت. انگار خانواده ی کیم تصمیم داشت امروز رو با غافلگیری بگذرونه.
یور:به...به هرحال...به هرحال تو د...دیگه...بخشی ا...از خانواده نیس...نی...نیستی
لارا:متاسفم سولار جان،ولی میدونی که ما فقط به خانواده اهمیت میدیم
نفس دوباره ای حبس شد. حالا چی میشد؟میدونست. خوبم میدونست. خانواده کیم اگه اراده کنن،عمل می کنند.
اون روز یک چیز برای سولار مشخص شده بود. افرادی که فکر می کرد آنها رو میشناسه،غریبه هایی بیش نبودند.
(Rose)
دست های مشت شده اش را روی میز گران قیمت کوباند. "تموم کنید این مسخره بازی ها رو"
کسی چیزی نگفت. اتاق در سکوتی نه چندان آشنا فرو رفته بود.
عصبی تر گفت.
تهیونگ:بهتون گفتم تمومش کنید!
لرزی به بدن یور افتاد. "چطوری؟"
زمزمه ی آرامش به گوش خورد. تهیونگ مثل یه ببر گرسنه آماده ی حمله بود،با این حال سولار زودتر جواب داد.
سولاری:چطوری؟هه،فکر میکردم همه ی شما خانواده ی منید. فکر می کنم،تمام عمرم در اشتباه بودم. شماها غریبه هایی بیش نیستید
یونگ شی:همه حقیقت رو میدونیم حتی رسانه ها،و خودت در حال حاضر بهتر از هر کسی میدونی که باید بری
بری...چند لحظه طول کشید تا هضمش کنه. هیچ وقت فکر اینجا رو نکرده بود.
سولار:آیگووو
خنده ی بلندی کرد و ادامه داد.
سولار:توی روزی که با شادی بلند شدم،پدربزرگم از دست رفت.
روزها و روزها گذشت. که عموم تصادف کرد.
روزی رسید که فهمیدم،من درگیر سرطانم.
چند ساعتی بعد هم،فهمیدم به این خانواده،تعلق...ندارم.
سرطان...سرطان...سرطان
حدس میزنید چقدر طول کشید تا همه درکش کنن؟
۱ دقیقه؟
۲ دقیقه؟
۳ دقیقه؟
۴ دقیقه؟
۱۵ دقیقه.
۱۵ دقیقه ی کامل سکوت حکم فرما بود. هیچ کس حرفی برای گفتن نداشت. انگار خانواده ی کیم تصمیم داشت امروز رو با غافلگیری بگذرونه.
یور:به...به هرحال...به هرحال تو د...دیگه...بخشی ا...از خانواده نیس...نی...نیستی
لارا:متاسفم سولار جان،ولی میدونی که ما فقط به خانواده اهمیت میدیم
نفس دوباره ای حبس شد. حالا چی میشد؟میدونست. خوبم میدونست. خانواده کیم اگه اراده کنن،عمل می کنند.
اون روز یک چیز برای سولار مشخص شده بود. افرادی که فکر می کرد آنها رو میشناسه،غریبه هایی بیش نبودند.
- ۲۹۴
- ۰۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط