سلااام بیستاییمون مبارککککک
سلااام بیستاییمون مبارککککک
حالتون چطورهه
پارتتتت میخوایددددد؟
شروع
بعد حرف ایزاوا به دو دقیقه نکشید حال خوابگاه خالی شد. ایزاوا دستش رو روی سرش گذاشت وبا خستگی گفت
"باید تحت کنترل باشی ما هنوز نمیدونیم قدرتت چیه امشب رو تو اتاق من میخوابی"
ناتسوکی سرش را پایین انداخت،گفت
"قدرتم..؟ من...خب...چجوری بگم قدرت ندارم،اگه هم داشته باشم هنوز خودشو نشون نداده"
ایزاوا با قدای بم و خسته گفت
"حالا که قبول کردم تو کلاسم باشی اونم یه کاری میکنیم"
دختر زمزمه کرد
" اوهوم که این طور "
سپس ایزاوا رفت سمت در کنار راه پله ها،ناتسوکی هم همراهش رفت و گفت
" من رو زمین راحتم تو رو تخت بخواب"
روی زمین دراز کشید و خودش رو به خواب زد.
ایزاوا اهی کشید و گفت
"یه دردسر ساز دیگه"
پتوی اضافه ای رو روی ناتسوکی کشید خودش هم روی تخت خوابید ولی هوشیار بود.
ناتسوکی به طور یهویی حالت تهوع گرفته بود، ناگهان سرش تیری کشید و به سرعت نشست، از درد عرق کرده بود. ایزاوا گارد گرفت و بالحنی که یکم نگرانی در ان بود گفت
"خوبی ناتسوکی؟ "
کنار ناتسوکی ایستاد یهو دوتا بال که اغشته به خون ناتسوکی بود بیرون اومد ناتسوکی از درد لبش رو گاز گرفت که صدایی ازش خارج نشه.
ایزاوا با کمی تعجب گفت
"ناتسوکی..بالهات؟قدرتت بال بود؟"
درد ناتسوکی کاهش پیدا کرده بود گفت
"اره و البته گمونم"
اینممم از این پارتتتت
امشب یا فردا دوتا سوپرایزدیگه هم دارم براتونننن
فعلاا باییی
حالتون چطورهه
پارتتتت میخوایددددد؟
شروع
بعد حرف ایزاوا به دو دقیقه نکشید حال خوابگاه خالی شد. ایزاوا دستش رو روی سرش گذاشت وبا خستگی گفت
"باید تحت کنترل باشی ما هنوز نمیدونیم قدرتت چیه امشب رو تو اتاق من میخوابی"
ناتسوکی سرش را پایین انداخت،گفت
"قدرتم..؟ من...خب...چجوری بگم قدرت ندارم،اگه هم داشته باشم هنوز خودشو نشون نداده"
ایزاوا با قدای بم و خسته گفت
"حالا که قبول کردم تو کلاسم باشی اونم یه کاری میکنیم"
دختر زمزمه کرد
" اوهوم که این طور "
سپس ایزاوا رفت سمت در کنار راه پله ها،ناتسوکی هم همراهش رفت و گفت
" من رو زمین راحتم تو رو تخت بخواب"
روی زمین دراز کشید و خودش رو به خواب زد.
ایزاوا اهی کشید و گفت
"یه دردسر ساز دیگه"
پتوی اضافه ای رو روی ناتسوکی کشید خودش هم روی تخت خوابید ولی هوشیار بود.
ناتسوکی به طور یهویی حالت تهوع گرفته بود، ناگهان سرش تیری کشید و به سرعت نشست، از درد عرق کرده بود. ایزاوا گارد گرفت و بالحنی که یکم نگرانی در ان بود گفت
"خوبی ناتسوکی؟ "
کنار ناتسوکی ایستاد یهو دوتا بال که اغشته به خون ناتسوکی بود بیرون اومد ناتسوکی از درد لبش رو گاز گرفت که صدایی ازش خارج نشه.
ایزاوا با کمی تعجب گفت
"ناتسوکی..بالهات؟قدرتت بال بود؟"
درد ناتسوکی کاهش پیدا کرده بود گفت
"اره و البته گمونم"
اینممم از این پارتتتت
امشب یا فردا دوتا سوپرایزدیگه هم دارم براتونننن
فعلاا باییی
- ۴.۶k
- ۱۳ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط