لبخندی زد؛ اما این لبخند، نه از سرِ شادی، که از سرِ فرارس

لبخندی زد؛ اما این لبخند، نه از سرِ شادی، که از سرِ فرارسیدنِ یک شکستِ بزرگ بود. لبخندی که تمامِ گوشه‌های لبش را به لرزه انداخت، گویی می‌خواست به دنیا بگوید: “بله، تمام شد، من دیگر چیزی برای پنهان کردن ندارم.”»
دیدگاه ها (۰)

«در آن گوشه‌ی تاریک و منزوی، جایی که گویی زمان از حرکت ایستا...

«در عمقِ آن چشم‌ها، زخمی نیست که با مرهم آرام شود؛ بلکه نقشِ...

گرگ، نگهبانِ سکوتِ ماه است؛ موجودی که از تاریکیِ شب می‌هراسد...

یادش بخیر این انیمیشن عشق بود

دلم تنگ است برای برادری کهپشت حرف هایش…پشت نوازش هایش…پشت سر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط