قاصدک های پریشان را که با خود باد برد

قاصدک های پریشان را که با خود باد برد
با خودم گفتم مرا هم میتوان از یاد برد

ای که می پرسی چرا نامی ز ما باقی نماند
سیل وقتی خانه ای را برد ، از بنیاد برد

عشق می بازم که غیر از باختن در عشق نیست
در نبردی اینچنین ، هر کس به خاک افتاد، برد

شور شیرین تو را نازم که بعد از قرن ها
هر که لاف عشق زد، نامی هم از فرهاد برد

جای رنجش نیست از دنیا که این تاراجگر
هر چه برد، از آنچه روزی خود به دستم داد برد

در قمار دوستی جز رازداری شرط نیست
هر که در میخانه از مستی نزد فریاد، برد
دیدگاه ها (۱۶)

من در این بیداد میمیرم,نفهمیدی چه شد؟خانه ات آباد میمیرم,نفه...

پر از گلایه و دردم، پر از پریشانی پر از نوشتن شعری که تو نمی...

ﺧﯿﺮﻩ ﺍﻡ ﺩﺭ ﭼﺸﻢِ ﺧﯿﺴﺖ ﺣﺴﺮﺗﻢ ﺭﺍ ﺩﺭﮎ ﮐﻦﻗﺒﻠﻪ ﺍﻡ ﺑﺎﺵ ﻋﺎﺷﻘﺎﻧﻪ ، ﻧﯿ...

آیا شده در خلوت خود شعر بخوانی؟قلبی بتپد بر تو و آن را تو ن...

قاصدک‌های پریشان را که با خود باد بردبا خودم گفتم مرا هم می‌...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط