پارت ۴۹

پارت ۴۹
تقریبا یه یک ساعتی بود توی اتاق بودم
یه گوشه نشسته بودم و پاهامو بغل کرده بودم.......و داشتم به سرنوشت شومم فکر می کردم......
در باز شد قامت رعنای جناب جئون توی چارچوب در ظاهر شد.......
از ترس بیشتر خودمو جمع کردم و سرم و آوردم پایین......
اومد توی اتاق بدون هیچ حرفی اول کتشو درآورد.......
بعد کمی منتظر موند و بعد با خنثی ترین حالت ممکن گفت
_بهت سلام یاد ندادن؟
وقتی سوالشو می پرسید داشت با کراواتش ور میرفت.....
منم که از اون دفعه به بعد عین سگ ازش می ترسیدم
آروم در حالی که سرم همچنان پایین بود جواب دادم
+س....لا....م
بعد سکوتی طولانی کرد........کراواتشو درآورد.......و بعد با دکمه های آستینش درگیر شد........
-از اتاق جدیدمون خوشت میاد؟
با شنیدن جملش سرمو با گیجی بالا آوردم
+بله؟
-کری؟
تمام حرفاشو در حالی میزد که یه بارم نگاهشو به من نداده بود......
اینکه گفت کرم رو زورم اومد .......ولی چاره ای جز سکوت نداشتم......
دوباره مکث طولانی کرد......بعد نگاهی به من انداخت.......از سر تا پامو آنالیز کرد......
-پاشو توی کمد اینوری لباس زنونه هست(منظورش از کمد اینوری اینه که......کمد لباس های جونگ کوک و ا/ت جداعه).......لباس های خدمتکاریتو عوض کن.......زشته برای زن من یه اینجور لباسی بپوشه.....
با تعجب بهش نگاه کردم
+زنت؟
بعد با بی حوصلگی دستاشو روی چشماش کشید.....
-یادم نبود باید خودم برات موضوعو توضیح بدم.....
+چه موضوعی؟
-تو یه مدت کوتاه زن منی.......
+هن؟
چرا آدمای این عمارت انقدر عجیبن......یه حرفایی میزنن آدم درک نمی کنه......
-مشکل از خنگی توعه.......وگرنه من واضح توضیح دادم
آخه عوضی اون یه جمله تو واضح بود.......
بیخیال نسبت به حرفی که زده.....بیشتر توی خودم جمع شدم و سرم گذاشتم روی دستام......
دیدگاه ها (۸)

پارت ۵۰همه چیشو درآورد........(الان منحرفان اعظم مشخص میشن😂)...

پارت ۵۱ بالاخره با کلی زور از کمده دل کندم تا بقیه ی اتاق رو...

پارت ۴۸€اووووو مادربزرگ واقعا که نابغه این........£پس چی فکر...

پارت ۴۷ £عیبی نداره بزار شیطونی کنه...........شیرینی بچه به ...

#سناریو #درخواستی#چندپارتیپارت ۵وقتی توی اتاق خوابمونیم که ی...

مرگ و زندگی پارت 4 :ا/ت اون صحنه رو دید اما خبر نداشت نامجون...

از زبان باکوگو واکیلا رو بغل کردم بردم تو اتاق شروع کردم له ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط