کمی که آرومتر شد آهسته از آغوشم بیرون آوردمش کاسهی سوپ رو توی دستام ...
𝓗𝓪𝓻𝓭-𝓮𝓪𝓻𝓷𝓮𝓭 𝓵𝓸𝓿𝓮
𝓟𝓪𝓻𝓽 𝟐𝟐
کمی که آرومتر شد، آهسته از آغوشم بیرون آوردمش. کاسهی سوپ رو توی دستام گرفتم و قاشق رو پر کردم. با نرمی به سمت لبهاش بردم. اما اون سرشو برگردوند.
با صدایی ملتمسانه گفتم:
– بخور… خواهش میکنم. از صبح هیچی نخوردی… اینطوری ضعیف میشی.
یهو بغضش ترکید و اشکها دوباره روی گونههاش سرازیر شد. صدای لرزونش قلبمو شکست:
– تهیونگ چی؟! اون چی؟ اونم خورده؟ اصلاً چه اهمیتی داره من چیزی بخورم یا نه؟!
ویو ا/ت
روزها پشت سر هم میگذشت… دقیقهها، ساعتها، هفتهها. تا اینکه چهار ماه از روزی که تهیونگ مُرد، گذشت. من هم مثل همیشه، زندانی اتاقی بودم که جونگکوک برایم انتخاب کرده بود. بیرون رفتن ممنوع بود؛ تنها آزادیام همین چهاردیواری بود.
غذا را برایم میآوردند، بیهیچ کلمهای. برای اینکه حوصلهام سر نرود، کوک ابزار موسیقی، بوم نقاشی و کتابهای مختلف خریده بود. هر روز با یکیشان سرگرم میشدم. انگار مجبور بودم بین تنهایی و هنر یکی را انتخاب کنم… و حالا، ناخواسته در موسیقی و نقاشی غرق شده بودم.
کمکم، بدون اینکه بفهمم، در این کارها استاد شدم… اما هیچ لذتی برایم نداشت. چون هنوز صدای آخرین نفسهای تهیونگ در گوشم زنده بود.
ادامه دارد...
𝓟𝓪𝓻𝓽 𝟐𝟐
کمی که آرومتر شد، آهسته از آغوشم بیرون آوردمش. کاسهی سوپ رو توی دستام گرفتم و قاشق رو پر کردم. با نرمی به سمت لبهاش بردم. اما اون سرشو برگردوند.
با صدایی ملتمسانه گفتم:
– بخور… خواهش میکنم. از صبح هیچی نخوردی… اینطوری ضعیف میشی.
یهو بغضش ترکید و اشکها دوباره روی گونههاش سرازیر شد. صدای لرزونش قلبمو شکست:
– تهیونگ چی؟! اون چی؟ اونم خورده؟ اصلاً چه اهمیتی داره من چیزی بخورم یا نه؟!
ویو ا/ت
روزها پشت سر هم میگذشت… دقیقهها، ساعتها، هفتهها. تا اینکه چهار ماه از روزی که تهیونگ مُرد، گذشت. من هم مثل همیشه، زندانی اتاقی بودم که جونگکوک برایم انتخاب کرده بود. بیرون رفتن ممنوع بود؛ تنها آزادیام همین چهاردیواری بود.
غذا را برایم میآوردند، بیهیچ کلمهای. برای اینکه حوصلهام سر نرود، کوک ابزار موسیقی، بوم نقاشی و کتابهای مختلف خریده بود. هر روز با یکیشان سرگرم میشدم. انگار مجبور بودم بین تنهایی و هنر یکی را انتخاب کنم… و حالا، ناخواسته در موسیقی و نقاشی غرق شده بودم.
کمکم، بدون اینکه بفهمم، در این کارها استاد شدم… اما هیچ لذتی برایم نداشت. چون هنوز صدای آخرین نفسهای تهیونگ در گوشم زنده بود.
ادامه دارد...
- ۱۱.۶k
- ۰۲ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط