𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❷❸

𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❷❸
_بخش سوم_
اشک های داغ را عقب می‌رانم"تو خیلی بهتر از اونی که تمام این سالها با ما تو اون خراب شده له شی...حیف!"
سرم را نوازش می‌کند و موهایم را به هم می‌ریزد"خیلی وقته که دیگه نمی‌بینم موهات چرب باشه!اینه میگن پارتنر خوب آدمو سر به راه می‌کنه ها"
لبخند می‌زنم"بابات بهم گفت خوشتیپ"
"خوشتیپی!به خودت نگاه کن!اگه فقط مثل آدمیزاد لباس بپوشی و شبیه کارتن خوابا اینور اونور نری.قدت خیلی بلند شده و کار به هیکلت ساخته و.‌‌‌..یه نفر تورو دوست داره.آدم وقتی دوست داشته میشه شاداب تره."
"دارم پررو میشم مامان.بپا!"
"پررو بودی‌.نمیری پیش دختر خوشگله؟"
"شاید برم.میای بریم؟"
"شاید اومدم.فعلاً میخوام برم پیش خواهر و برادرهام"
"وقتی رفتم بهت خبر می‌دم"
"اگه رفتی ماشین ببر."و سوئیچ مرسدس بنز کلاسیکی را به دستم می‌دهد"چه امکاناتی!کاش زودتر توبیاس رو می‌کشتی مامان!"
سر تکان می‌دهد"واقعاً ای کاش.حالا هم دیر نیست‌.فکر کنم با ماشین قراضه بابات رانندگی یاد گرفتی پس با اینم می‌تونی.برو دلبری کن"
"عاشق باباتم مامان!عاشقشم!"
لبخند میزند"کاش می‌تونستم بگم منم همینطور.ولی بابام خیلی پسر دوسته و تورو خیلی بیشتر از من دوست داره"
لبخندش را پاسخ میدهم"خودم به جای همشون دوست دارم."
با ژستی نمایشی به شانه ام می‌زند"بدو لندهور!زبون درازی می‌کنه برای من"
"ببخشید رئیس میشه قبلش لباس عوض کنم؟چون این لباسا از دیروز تنمه می‌گم ها"
"باشه بهت اجازه می‌دم.من توی برج غربی ام.دارم می‌رم خونه خواهرم.اگه کاری باهام داشتی بیا اونجا"
"خوش بگذره"
و می‌رود"توبیاس ممنون که مردی"
ولی این را به خاطر سوئیچ ماشینی که اگر تمام عمر برای ماگل ها نجاری و برقکاری می‌کردم و به جادوگرهای بی دست و پا فرمول دارو می‌فروختم هم نمی‌توانستم بخرم نمی‌گویم.بخاطر لبخند درخشانی که از لب مادرم نمی‌افتاد به خاطر نفس های آسوده جولیت و بخاطر آرامش می‌گویم.ما هم حق داریم بعد از این همه سال راحت زندگی کنیم این طور نیست؟دستگیره طلایی کمد چوبی را می‌گیرم و درش را باز می‌کنم و با کوهی از لباس های برند و مارک دار رو به رو می‌شوم اینجا دیگر کجاست؟!یارو شاه است!یک تیشرت خنک و یک شلوار بر می‌دارم.من مال این تشریفات نیستم.یک جفت کفش هم برمی‌دارم.سایز چهل و سه.ممنون که سایز پایم را هم میدانستید!سوئیچ را جا نمی‌گذارم از پله های پایین می‌روم و مکس را می‌بینم"اینجا چکار می‌کنی؟!"
نگاهم می‌کند"خواهرم اگه اینجوری ببینتت دیگه ولمون نمی‌کنه!اومده بودم دنبال جولیت ولی پدربزرگت آوردتم که ببینه آدم حسابی هستم یا نه.الانم منتظرم بیاد"
لبخند می‌زنم"میخوای وساطتت رو بکنم اسمیت؟حرفم اینجا برو داره"
از روی میز کنارش بشقابی به سمتم پرت می‌کند جاخالی می‌دهم می‌گوید"عوضی!"بشقاب هزار تکه می‌شود
لبخند می‌زنم"فکر کنم"
نگاهی به من می‌اندازد"باز داری می‌ری پیش ریچل؟دارم کم کم غیرتی می‌شم"
درحالی که سعی می‌کنم لحنم تا حد ممکن بی حوصله باشد میگویم"از تو نپرسیدم دلقک!خودت اینجایی که با خواهر من بری بیرون"
لبخند می‌زند"پس خواهر های هم رو قاپ زدیم.من که راضی ام"بعد کمی این پا و آن پا می‌کند مشخصاً استرس دارد"طرف چطور آدمیه؟باید چطوری خودمو تو دلش جا کنم؟"
می‌گویم"از کجا باید بدونم؟دوساعت نیست که اینجام"
بشکن می‌زند"راست می‌گی!یادم نبود مغزت پر از کاهه"
می‌گویم"حواست به خودت باشه شیرین زبون.اونی که قراره باهاش حرف بزنی تو بامزگی دست کمی از خودت نداره.یهو دیدی آویزونت کرد"
دست هایش را به هم میزند"آها بلاخره اطلاعات!"
لبخند می‌زنم"تو گلوت گیر نکنه"
سرش را به نشانه تاسف تکان می‌دهد"وای اسنیپ!پولدار شدی اینهمه سال رفاقت یادت رفت؟"
من هم سر تکان می‌دهم"یادت که نرفته.من عوضی ام"
لبخند می‌زند"خوبه که می‌دونی.همش هم داری ثابتش میکنی"
من هم لبخند می‌زنم"باید شهرتمو حفظ کنم"
دیدگاه ها (۰)

𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❷❸_بخش چهارم_یک ثانیه می‌خندد صدای پایی می‌آید من...

𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❷❹_بخش اول_ گر عشق تو مارا به جهنم بکشدمشتاق عذاب...

𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❷❸_بخش دوم_می‌نشینم"مامان اون فوق العاده ست باید ...

𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❷❸_بخش اول_چشمهايت را میبوسم میدانم هيچ كسهيچ‌گاه...

𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❷❶_بخش دوم_ ریچل_به خانه که برگشتم ویل رفته بود.آ...

𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❷⓿وقتی انسان آموخت که چگونه با رنج هایشتنها بماند...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط