رمان زیر نور خاموش سئول..

رمان زیر نور خاموش سئول..


آن شب باران قطع نشد.

سئول زیر نور چراغ‌های خیابان خیس می‌درخشید و من تا دیر وقت در دفترم ماندم. نمی‌دانستم چرا قلبم آن‌قدر بی‌قرار است. فقط یک حس واضح داشتم:
تو چیزی را پنهان می‌کنی.
و من، برخلاف عقل و موقعیتم، می‌خواستم آن راز را بدانم.

ساعت از هشت گذشته بود که تلفنم لرزید. شماره ناشناس.

– آقای جئون جونگ‌کوک؟
صدای مردی جدی و رسمی بود.

– بله.

– درباره‌ی یکی از دانش‌آموزانتان سوالاتی داریم. فردا صبح چند دقیقه وقت دارید؟

قلبم کند شد.
– درباره‌ی چه کسی؟

چند ثانیه سکوت. بعد فقط یک اسم:
– ا/ت.

تماس قطع شد.

---

صبح روز بعد، مدرسه دیگر مثل همیشه نبود.
دو مرد کت‌وشلواری کنار دفتر مدیر ایستاده بودند. نه پلیس بودند، نه والدین. نگاهشان خیلی دقیق‌تر از آن بود.

تو آرام وارد مدرسه شدی.
نه عجول. نه مضطرب.
فقط کمی سردتر از همیشه.

وقتی از کنارم رد شدی، زیر لب گفتی:

_امروز لطفاً سوال نپرسید.
و رفتی.

آن دو مرد وارد دفتر مدیر شدند.
ده دقیقه بعد، تو را صدا کردند.
من نباید دخالت می‌کردم.
اما پاهایم بی‌اجازه حرکت کردند.
در نیمه‌باز بود.

و من جمله‌ای را شنیدم که دنیا را برایم عوض کرد.
– مأموریتت از کنترل خارج شده، ا/ت.

سکوت.

– هدف هنوز در محدوده مدرسه است؟
هدف؟

مأموریت؟

نفس در سینه‌ام حبس شد.
صدای تو آرام بود. محکم.
دیگر صدای یک دانش‌آموز نبود.

– هدف تحت نظر است. هنوز شناسایی کامل انجام نشده.

– احساساتت دخالت نکرده؟
مکث کردی.
خیلی کوتاه.

– خیر.
دروغ گفتی.

من آن مکث را شناختم.
---

آن روز بعد از مدرسه، تو مستقیم به پشت‌بام رفتی.
جایی که معمولاً کسی نمی‌رود.

من هم رفتم.

در را آرام باز کردم. باد سرد موهایت را تکان می‌داد. شهر زیر پایمان گسترده بود.

– باید توضیح بدی.
صدایم جدی‌تر از همیشه بود.

تو برنگشتی.

– از کی فهمیدی؟

– همین امروز.

چند ثانیه سکوت. بعد آهسته گفتی:
– پس دیر یا زود قرار بود بفهمی.

– تو کی هستی؟

این بار برگشتی.
و برای اولین بار، هیچ نقابی در صورتت نبود.

– من دانش‌آموز نیستم و این مدرسه… فقط بخشی از یک عملیات بزرگ‌تره.

باد شدیدتر شد.

– چه عملیاتی؟

– یک شبکه‌ی قاچاق اطلاعات در سئول. یکی از اعضای اصلیش توی این مدرسه‌ست.

قلبم فرو ریخت.
– کی؟

تو نگاهم کردی.
آن‌قدر عمیق که ترسیدم.

– هنوز مطمئن نیستم.

سکوت بین‌مان سنگین شد.

– و من؟
صدایم پایین آمد.
– من هم بخشی از مأموریتتم؟

چشمانت لرزید.

– اولش… فقط یک معلم بودی ولی بعد…

جمله‌ات نیمه‌کاره ماند.

– بعد چی؟

آه کشیدی.
– بعد اشتباه کردم.

– اشتباه؟

– مأمورها نباید وابسته بشن.

آن لحظه فهمیدم که آن مکث در دفتر دروغ نبود.
تو هم درگیر شده بودی.

قدم جلو رفتم. فاصله‌مان کم شد.
– اگه خطری تهدیدت می‌کنه، من کنارت می‌مونم.

لبخند تلخی زدی.
– شما نمی‌دونید با چی طرفید.

– مهم نیست.

– هست. چون اگه بفهمن به من نزدیک شدی، ازت استفاده می‌کنن.

– بذار بکنن.

چشمانت ناگهان پر از چیزی شد که قبلاً ندیده بودم.
نه ترس.
نه سردی.

نگرانی.

– چرا؟
آهسته پرسیدی.

جواب ساده بود.
– چون عاشقت شدم.

کلمات در باد گم نشدند.
بین ما ماندند.

نفس تو برید.
– این غیرقانونیه. غیرمنطقیه. خطرناکه.

– می‌دونم.

– ممکنه مجبور بشم علیه‌ت دروغ بگم.

– مهم نیست.

– ممکنه مجبور بشم ترکت کنم.

قلبم درد گرفت، اما عقب نکشیدم.
– باز هم مهم نیست.

چند ثانیه فقط نگاه هم کردیم.

بعد تو، برای اولین بار، جلو آمدی.
نه مثل یک مأمور.
نه مثل یک دانش‌آموز.

فقط مثل دختری که خسته شده از قوی بودن.

پیشانی‌ات را به سینه‌ام تکیه دادی.

– جونگ‌کوک…
اسمم را بدون عنوان گفتی.

و همان لحظه فهمیدم که دیگر هیچ‌چیز ساده نخواهد بود.....

----
دیدگاه ها (۱)

رمان زیر نور خاموش سئول... ---پیشانی‌ات هنوز روی سینه‌ام بود...

رمان زیر نور خاموش سئول... ----پیشانی‌مان هنوز به هم تکیه دا...

رمان زیر نور خاموش سئول... فصل سوم.. از آن روز به بعد، هر چی...

*زیر نور خاموش سئول.. فصل دوم... کتابخانه‌ی مدرسه همیشه خلوت...

سناریو توکیو ریونجرز▪p1روز اول مدرسه▪٭توضیح ا/ت یه دانش اموز...

MR.JEON

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط