همخونه اجباری...
همخونه اجباری...
پارت 58.
"ویو جئون جونگ کوک"
همه...
هنوز توی اتاق کنفرانس بودن.
هیچکس حتی جرئت نفس کشیدن هم نداشت.
دوین...
همچنان سرش پایین بود.
دستهاش روی هم قفل شده بودن...
و شونههاش آروم میلرزید.
اشک...
بیصدا روی برگههای طراحی میچکید.
ملیس یه قدم جلو اومد.
_«دوین...»
ولی با یه اشاره دست...
جلوشو گرفتم.
_«بذارین.»
همه با تعجب نگام کردن.
آروم از کنار میز رد شدم.
رسیدم کنار صندلی دوین.
چند ثانیه فقط نگاهش کردم.
همیشه...
وقتی میباخت...
بلند بلند غر میزد.
دعوا میکرد.
لجبازی میکرد.
ولی الان...
فقط ساکت گریه میکرد.
این...
از هر چیزی بدتر بود.
آروم روی یه زانو...
کنار صندلیش نشستم.
دوین حتی سرشم بلند نکرد.
فقط زیر لب گفت:
+«ببخشید...»
+«همه چی خراب شد...»
+«همهش تقصیر منه...»
آروم دستامو بالا آوردم.
دو طرف صورتش گذاشتم.
گونههاش از اشک خیس شده بود.
خیلی آروم...
صورتشو بالا آوردم تا مجبور بشه نگام کنه.
چشمهای آبیش...
از گریه کاملاً سرخ شده بودن.
لب پایینش میلرزید.
همین که نگاهم توی چشمهاش افتاد...
دوباره اشک از گوشه چشمش سرازیر شد.
با انگشتم آروم پاکش کردم.
_«هی...»
_«نگاه من کن.»
چند ثانیه طول کشید...
تا بالاخره نگاهم کرد.
با صدایی که فقط خودش بشنوه گفتم:
_«تقصیر تو نیست... خب؟»
لبش لرزید.
+«ولی...»
_«هیچ ولیای وجود نداره.»
+«من فایلو...»
_«اشتباه فرستادم.»
سرمو آروم تکون دادم.
_«اشتباه...»
_«برای همه پیش میاد.»
_«حتی برای من.»
+«ولی این یکی...»
+«خیلی بزرگه...»
دوباره اشکش سرازیر شد.
لبخند خیلی آرومی زدم.
با شستم اشکشو پاک کردم.
_«این مرواریدهای گرونقیمتو...»
یه مکث کردم.
بعد با همون لحن آروم ادامه دادم:
_«الکی خرج نکن... بچه.»
چشمهاش گرد شد.
هقش قطع شد.
چند ثانیه فقط نگام کرد.
انگار اصلاً انتظار نداشت همچین حرفی بشنوه.
زیر لب گفت:
+«من...»
+«شرمندهم...»
لبخندم محوتر شد.
_«شرمندگی برای وقتیه...»
_«که آدم از اشتباهش فرار کنه.»
_«تو فرار نکردی.»
_«همون اول قبولش کردی.»
_«پس...»
_«بقیهش با منه.»
دستم رو آروم از روی صورتش برداشتم.
بعد از جام بلند شدم.
رو به همه گفتم:
_«همه برگردین سر کار.»
هیچکس تکون نخورد.
دوباره محکمتر گفتم:
_«این دستور رئیسه.»
همه آروم از اتاق خارج شدن.
ملیس موقع رفتن یه نگاه نگران به دوین انداخت.
سوآ هم آهی کشید.
بوراک با اخم از کنارم رد شد.
چند ثانیه بعد...
اتاق تقریباً خالی شد.
دوین هنوز همونجا نشسته بود.
قبل از اینکه از اتاق بیرون برم...
بدون اینکه برگردم...
آروم گفتم:
_«پارک دوین.»
+«...»
_«به من اعتماد داری؟»
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد با صدایی گرفته...
آروم گفت:
+«دارم...»
لبخند خیلی کمرنگی زدم.
_«پس فقط تا فردا...»
_«به من اعتماد کن.»
و از اتاق بیرون رفتم...
در حالی که فقط یک فکر توی سرم بود.
به هر قیمتی شده...
نمیذارم این دختر خودش رو به خاطر یه اشتباه، نابود کنه.
پارت 58.
"ویو جئون جونگ کوک"
همه...
هنوز توی اتاق کنفرانس بودن.
هیچکس حتی جرئت نفس کشیدن هم نداشت.
دوین...
همچنان سرش پایین بود.
دستهاش روی هم قفل شده بودن...
و شونههاش آروم میلرزید.
اشک...
بیصدا روی برگههای طراحی میچکید.
ملیس یه قدم جلو اومد.
_«دوین...»
ولی با یه اشاره دست...
جلوشو گرفتم.
_«بذارین.»
همه با تعجب نگام کردن.
آروم از کنار میز رد شدم.
رسیدم کنار صندلی دوین.
چند ثانیه فقط نگاهش کردم.
همیشه...
وقتی میباخت...
بلند بلند غر میزد.
دعوا میکرد.
لجبازی میکرد.
ولی الان...
فقط ساکت گریه میکرد.
این...
از هر چیزی بدتر بود.
آروم روی یه زانو...
کنار صندلیش نشستم.
دوین حتی سرشم بلند نکرد.
فقط زیر لب گفت:
+«ببخشید...»
+«همه چی خراب شد...»
+«همهش تقصیر منه...»
آروم دستامو بالا آوردم.
دو طرف صورتش گذاشتم.
گونههاش از اشک خیس شده بود.
خیلی آروم...
صورتشو بالا آوردم تا مجبور بشه نگام کنه.
چشمهای آبیش...
از گریه کاملاً سرخ شده بودن.
لب پایینش میلرزید.
همین که نگاهم توی چشمهاش افتاد...
دوباره اشک از گوشه چشمش سرازیر شد.
با انگشتم آروم پاکش کردم.
_«هی...»
_«نگاه من کن.»
چند ثانیه طول کشید...
تا بالاخره نگاهم کرد.
با صدایی که فقط خودش بشنوه گفتم:
_«تقصیر تو نیست... خب؟»
لبش لرزید.
+«ولی...»
_«هیچ ولیای وجود نداره.»
+«من فایلو...»
_«اشتباه فرستادم.»
سرمو آروم تکون دادم.
_«اشتباه...»
_«برای همه پیش میاد.»
_«حتی برای من.»
+«ولی این یکی...»
+«خیلی بزرگه...»
دوباره اشکش سرازیر شد.
لبخند خیلی آرومی زدم.
با شستم اشکشو پاک کردم.
_«این مرواریدهای گرونقیمتو...»
یه مکث کردم.
بعد با همون لحن آروم ادامه دادم:
_«الکی خرج نکن... بچه.»
چشمهاش گرد شد.
هقش قطع شد.
چند ثانیه فقط نگام کرد.
انگار اصلاً انتظار نداشت همچین حرفی بشنوه.
زیر لب گفت:
+«من...»
+«شرمندهم...»
لبخندم محوتر شد.
_«شرمندگی برای وقتیه...»
_«که آدم از اشتباهش فرار کنه.»
_«تو فرار نکردی.»
_«همون اول قبولش کردی.»
_«پس...»
_«بقیهش با منه.»
دستم رو آروم از روی صورتش برداشتم.
بعد از جام بلند شدم.
رو به همه گفتم:
_«همه برگردین سر کار.»
هیچکس تکون نخورد.
دوباره محکمتر گفتم:
_«این دستور رئیسه.»
همه آروم از اتاق خارج شدن.
ملیس موقع رفتن یه نگاه نگران به دوین انداخت.
سوآ هم آهی کشید.
بوراک با اخم از کنارم رد شد.
چند ثانیه بعد...
اتاق تقریباً خالی شد.
دوین هنوز همونجا نشسته بود.
قبل از اینکه از اتاق بیرون برم...
بدون اینکه برگردم...
آروم گفتم:
_«پارک دوین.»
+«...»
_«به من اعتماد داری؟»
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد با صدایی گرفته...
آروم گفت:
+«دارم...»
لبخند خیلی کمرنگی زدم.
_«پس فقط تا فردا...»
_«به من اعتماد کن.»
و از اتاق بیرون رفتم...
در حالی که فقط یک فکر توی سرم بود.
به هر قیمتی شده...
نمیذارم این دختر خودش رو به خاطر یه اشتباه، نابود کنه.
- ۳.۲k
- ۰۹ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط