- به من بود می گفتم دو ساعت آفتاب بیاد ، بیست و دو ساعتِ

- به من بود می گفتم دو ساعت آفتاب بیاد ، بیست و دو ساعتِ بقیه شب باشه .
+ عه ، چرا خب ؟
- چون همه ی دردا از حرف نزدنه ، همه حرف های نزده ات شب یادت میفته .
خودِ تو ، اگر پتو می پیچیدی دورت می زدی از خونه بیرون از جلوی خونشون رد می شدی یهو در باز می شد اونم اومده بود یه دوری بزنه ، بهش نمی گفتی دلت براش تنگ شده ؟
ولی الآن چی ؟ پتو رو می پیچی دورت به اون پهلو می شی چشماتو محکم می بندی فردا صبح باز لباس رسمیاتو می پوشی به جلو خونشون که می رسی قدم هاتو تند می کنی رد می شی .
تاریکی می ذاره حرف بزنی ، روشنایی خفه ت می کنه .
دیدگاه ها (۸)

وقتی بهت توجه نمی کرد

《검은 마음》پارت هفتم | اولین جلسه‌ی خصوصیساعت دقیقاً چهار بود.ام...

فصل دومپارت بیست و دوم | حرف‌هایی که شنیده نشدچند ساعت از پی...

#in_your_eyespart_11۰"پنج سال بعد"ویو کایلااز صبح زود بیدار ...

خانوم مدیرعاملپارت اول | رویایی که به حقیقت پیوستهمچی ازونجا...

شهید دانیال برکتی محل شهادت : تهران پارس شامگاه پنجشنبه 18 د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط