☆-------------------------------------------------------☆
☆-------------------------------------------------------☆
Family party (JUNGKOOK)*BY PARK YONI*
☆-------------------------------------------------------☆
مهمونی خانوادگی (جونگکوک)*از پارک یونی*
☆-------------------------------------------------------☆
○P7○
ا.ت
سوجون به سمتم اومد و قبل اینکه حرفی بزنم منو محکم توی بغلش گرفت .
+آبجی کوچولوی من برگشتی . *بغض
با شنیدن صداش بغضم شکست و همونطور که تو بغلش بودم گفتم
×آره بالاخره برگشتم.
دستشو رو کمرم گذاشت و به سمت جمع هدایتم کرد .
+همگی نگاه کنید نوه ی مورد علاقه ی بابابزرگ اومده
با خوشحالی پریدم بغل مامانم بعدم بابا و البته ریلا که جای خواهرمه. کنار نوه ها بودم که ..
جونگکوک
نگاهش میکردم. وقتی کنار بقیه بود بالاخره تونستم برم سمتش . از پشت سمتش رفتم و بلندش کردم چرخوندمش .اونم برای اینکه بتونه تعادلش رو حفظ کنه پاهاش رو دور کمرم حلقه کرد . (کوالایی)
×یاااااالا جونگکوکاااا *خنده
_*خنده دلم برات تنگ شده بود آبنبات.
چشماش گرد شد انگار از اینکه لقب قبلیش رو بهش دادم تعجب کرده بود
×آ...آب...آبنبات؟
_آره دیگه. فکر کردی ده سال نبودی لقبتو دادم به یکی دیگه ؟
محکم بغلم کرد
×دلم منم برات تنگ شده بود کوکی .
+بسه دیگه عملا تو دهن همید ا.ت بپر بیا بغل داداشت
×*خنده چشم داداشی خوشتیپم . ولی یه چیزی بگما شب ریلا میمونه اینجا کارش دارم .
HOLD ON TO NEXT PORT...
☆ENJOY☆
۱۰ بازنشر
۱۵ کامنت
۱۰ لایک
Family party (JUNGKOOK)*BY PARK YONI*
☆-------------------------------------------------------☆
مهمونی خانوادگی (جونگکوک)*از پارک یونی*
☆-------------------------------------------------------☆
○P7○
ا.ت
سوجون به سمتم اومد و قبل اینکه حرفی بزنم منو محکم توی بغلش گرفت .
+آبجی کوچولوی من برگشتی . *بغض
با شنیدن صداش بغضم شکست و همونطور که تو بغلش بودم گفتم
×آره بالاخره برگشتم.
دستشو رو کمرم گذاشت و به سمت جمع هدایتم کرد .
+همگی نگاه کنید نوه ی مورد علاقه ی بابابزرگ اومده
با خوشحالی پریدم بغل مامانم بعدم بابا و البته ریلا که جای خواهرمه. کنار نوه ها بودم که ..
جونگکوک
نگاهش میکردم. وقتی کنار بقیه بود بالاخره تونستم برم سمتش . از پشت سمتش رفتم و بلندش کردم چرخوندمش .اونم برای اینکه بتونه تعادلش رو حفظ کنه پاهاش رو دور کمرم حلقه کرد . (کوالایی)
×یاااااالا جونگکوکاااا *خنده
_*خنده دلم برات تنگ شده بود آبنبات.
چشماش گرد شد انگار از اینکه لقب قبلیش رو بهش دادم تعجب کرده بود
×آ...آب...آبنبات؟
_آره دیگه. فکر کردی ده سال نبودی لقبتو دادم به یکی دیگه ؟
محکم بغلم کرد
×دلم منم برات تنگ شده بود کوکی .
+بسه دیگه عملا تو دهن همید ا.ت بپر بیا بغل داداشت
×*خنده چشم داداشی خوشتیپم . ولی یه چیزی بگما شب ریلا میمونه اینجا کارش دارم .
HOLD ON TO NEXT PORT...
☆ENJOY☆
۱۰ بازنشر
۱۵ کامنت
۱۰ لایک
- ۸۶
- ۱۰ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط