شب آخر که به خیمه،سخن از آب افتاد

شب آخر که به خیمه،سخن از آب افتاد
دل عباس ز غیرت به تب و تاب افتاد
جرعه ای آب ننوشید ولی در عوضش
دهن عالمی از غیرت او آب افتاد..
دیدگاه ها (۱)

زلف و رخسار تو ره بر دل بی‌تاب زنندرهزنان قافله را در شب مهت...

الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولهاکه عشق آسان نمود اول ولی...

تب آسمان شدید ست وستاره سو نداردچه کنم که ماه هم امشب سرگفتگ...

خسف | قصه بیست و یکم: حضرت عباس (ع) (بخش اول)

خسف | قصه بیست و یکم: حضرت عباس (ع) (بخش پایانی)

گرت روزی به کام خویشتن بینم، چه خواهد شدوگر از گلشن وصلت گلی...

‍ دیدن روی تو و دادن جان مطلب ماستپرده بردار ز رخسار که جان ...

نفسم فصل شراب است کجایی بی من؟حال من بی تو خراب است کجایی بی...

مرغ دلم در حـــرم قم نشست روی لب از شوق تبسم نشست رد شدم ا...

فردا فردا کردن

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط