پارت

پارت ۶:
ویووو: مطب ا.ت. یک هفته بعد. هوا آرام است، اما اضطراب در فضای اتاق سنگینی می‌کند.

ا.ت: خب ته. هفته‌ی خوبی داشتی؟ اون شب… فکر کردن بهش سخت بود. اینکه تو یه جورایی سعی کردی… نجاتش بدی.( من عاشق تر از پیشم )

ته: (با آرامش غیرمنتظره‌ای روی صندلی نشسته است. انگار آن ضعف هفته‌ی قبل یک فلش‌بک بود. این آرامش، ا.ت را بیشتر نگران می‌کند.)
نجات دادن همیشه اون شکلی که تو کتاب‌ها می‌خونی نیست. گاهی یعنی مجبور بشی بین بد و بدتر، بد رو انتخاب کنی. در مورد تو چی؟ چطور گذشت؟

ا.ت: (مکث می‌کند. او انتظار داشت ته اصرار کند یا توضیح بیشتری بدهد، اما سکوت او مرموز است.)
من… من خوب نبودم. مدام فکر می‌کردم اگه اون شب… اگه من زودتر می‌فهمیدم جی هو در خطره، شاید… (صدایش می‌لرزد.)

ته: (به سرعت فاصله را کم می‌کند و به سمت ا.ت می‌آید، بدون اینکه به او دست بزند، اما حضورش سنگین است.)
بس کن. تو نباید خودت رو با چیزی که کنترلی روش نداشتی شکنجه بدی. من قبلاً بهت گفتم. تمرکز کن روی اینجا. روی این اتاق. روی ما.

ا.ت برای اولین بار در این مدت، سعی نمی‌کند عقب بکشد. او احساس می‌کند که باید بفهمد این مرد قدرتمند، چطور می‌تواند اینقدر سریع جای خالی برادرش را در مرکز توجه او بگیرد.

ا.ت: (با صدایی آهسته و تقریباً زمزمه‌وار، انگار که دارد راز خود را فاش می‌کند.)
وقتی تو اونجا بودی و من اون شب… فکر می‌کردم تنها هستم، احساس بدی داشتم. الان… وقتی تو اینجایی، حتی اگه دروغ بگی، انگار… انگار یه چیزی درست شده.

او ناخودآگاه دستش را بلند می‌کند و با نوک انگشتانش به نرمی روی شانه‌ی کت ته می‌گذارد. تماس کوتاه است، اما هر دو متوجه آن می‌شوند.

ته: (چشمانش کمی گرد می‌شود. این اولین قدم فیزیکی است که ا.ت برداشته است. لبخندی کوچک و پیروزمندانه بر لبانش می‌نشیند، که خیلی زود با لحنی جدی پوشانده می‌شود.)
می‌دونی چرا اینو حس می‌کنی؟ چون غریزه‌ات می‌دونه که من، هر کاری که کردم، همیشه یه قدم جلوتر از تهدیدها بودم. من همه‌ی بازی‌هام رو با این نیت انجام دادم که تو امن بمونی. الان هم همینه. تو به این نیاز داری که یکی مراقبت باشه، چون این دنیا جای خطرناکیه.

ا.ت: (کمی عقب می‌کشد، از کلمه‌ی “نیاز” ناراحت می‌شود.)
من نیاز ندارم که کسی مراقبم باشه، ته. من از این کلمه متنفرم ...

صدای زنگ: درست در همین لحظه، تلفن ا.ت روی میز منشی زنگ می‌خورد و صفحه نمایش، پیامک جدیدی را نشان می‌دهد: “بازی ادامه داره، دکتر. قاتل واقعی بیرون از سایه‌ی ماست فک نمیکنی بعدی خودت باشی؟.”

ا.ت تلفن را برمی‌دارد. دستش می‌لرزد.

ته: (بلند می‌شود، صورتش کاملاً جدی است. او می‌داند این پیام از کجا آمده.)
کی بود؟( اسکار بازیگری میرسه به کیییممممم ته ته )

ا.ت: (صدای خود را جمع و جور می‌کند و تلفن را روی میز می‌گذارد، انگار که چیزی نبوده.)
هیچی. یک یادآوری بکنم بهت که جلسه ی بعد یادت نره و نگران نباش.

ته با چشمانی تیز به ا.ت نگاه می‌کند. او می‌داند که ا.ت دروغ می‌گویه

ته: باشه. جلسه تمومه. فردا هم بیا. احتیاج داریم در مورد این “یادآوری” صحبت کنیم


فلججججججججج شدمممم
دیدگاه ها (۵)

پارت ۷:صحنه: مطب ا.ت. روز بعد. تنش بالا تره و... ا.ت با تلف...

پارت ۵ ویو : مطب دکتر پارک ا.ت. جلسه بدون میز ( دافففف) همان...

پارت چهارمباران همچنان می‌بارید و نور کم‌سوی دفتر ا.ت، حالا ...

طراح عشق

طراح عشق

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط