فصل اول-پارت۱۰#

فصل اول-پارت۱۰#

#ساسکه

ناروتو بهت زده روی صندلیش ولو شد و سرش رو بین دستاش گذاشت،منم حس خوبی نداشتم اما در حال حاضر از ناروتو متنفر بودم چرا؟ بخاطر بچه دار شدنمون و مخصوصا اینکه وقتی منما بدنیا اومد مسئولیت پذیر نبود و عقب کشید!

ناروتو با صدایی گرفته گفت: باید راجبش چیکار کنیم..؟!

با سردی و بی تفاوتی گفتم: به من چه

ناروتو با خشم کنترل شده گفت: به تو چه؟ اتفاقا این قضیه خیلی هم به تو ربط داره! ساسکه خوب گوش کن! منما فقط بچه ی من نیست بلکه بچه ی توهم هست! همه ی مسئولیت ها قرار نیست گردن من باشه و تو بی خیال و بی تفاوت باشی،دیگه داری اعصابم رو خرد می کنی

پوزخند تلخی زدم و گفتم: کی بود که اون شب م.ست و پاتیل بود و کنترلش رو از دست داد؟

با این حرفم ناروتو خشکش زد و شوکه شد،ناروتو با خشم گفت: من نمی خواستم..نمی خواستم اونجوری شه

تمسخرآمیز نگاهش کردم و گفتم: وقتی همچین کاری می کنی انتظار داری بچه ای هم درکار نباشه؟ چقدر تو ساده ای،اگه اونکارو نمی کردی الان منمایی هم وجود نداشت

ناروتو داد زد: بس کن ساسکه! طوری رفتار نکن انگار تقصیر منه!

خواستم حرفی بزنم که ناروتو بلاخره خشمش از بین رفت و با صدایی که سعی می کرد خونسرد باشه گفت: و ساسکه؟ راجب منما...

مکث کرد و ادامه داد: "بکشش"
دیدگاه ها (۰)

فصل دوم-پارت۱##ساسکهبا این حرفش شوکه شدم..می خواست منما رو ب...

خب فنفیکشن ناروتو رو تا پارت آخر گذاشتم🌝✨قراره یه رمان بنویس...

فصل اول-پارت۹##ساسکهمردم نجات پیدا کرده بودن اما خیلی از مرد...

فصل اول-پارت۸##ساسکهشینوبی شمشیر رو محکم بیرون کشید و صدای د...

فصل اول-پارت۳##کاریناز دیدن منما خیلی خوشحال بودم اما با غرو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط