──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──
نـقــاب²⁰
همه تقریباً همزمان سرشون رو پایین آوردن و یکصدا گفتن:چشم،رئیس
گرگ پیر بدون اینکه حرف دیگه‌ای بزنه،آروم از کنار میز عبور کرد و از سالن خارج شد.
درِ سنگین پشت سرش بسته شد.
اما هیچ‌کس تکون نخورد.
جونگ کوک،کت مشکی‌ رنگش رو مرتب کرد و بی‌تفاوت گفت:جلسه تموم شد
اعضا یکی‌یکی پرونده‌هاشون رو جمع کردن و سالن رو ترک کردن.
من هم آروم از روی صندلی بلند شدم.
هنوز ذهنم درگیر جمله‌ی آخر گرگ پیر بود.
«خیانت رو هیچ‌وقت نمی‌بخشم..»
ناگهان صدای مردی کنار گوشم پیچید.
_رز سفید..
سرم رو برگردوندم.
تهیونگ بود.
چند لحظه سکوت کرد و بعد با لبخند محو روی لبش آروم گفت:این لقب..بیشتر به رزای قدیمی میاد
رزای قدیمی..
این کلمه باعث شد برای لحظه ای نفس کشیدن برام سخت بشه.
قبل از اینکه فرصت جواب دادن پیدا کنم،صدای قدم‌های منظم جونگ‌کوک توی سالن پیچید.
کنارمون وایساد.
نگاهش برای لحظه‌ای روی تهیونگ موند،بعد روی من افتاد.
_پدرم دستور داده از امروز اجازه داشته باشی بعضی قسمت‌های عمارت رو ببینی.
لحظه‌ای مکث کرد و ادامه داد:اما تنها نه..
تهیونگ خیلی آروم گفت:می‌خوای من همراهش برم؟
جونگ‌کوک بدون اینکه نگاهش رو از من برداره،جواب داد:نه..
سکوت کوتاهی بینشون شکل گرفت.
بعد با همون لحن همیشگیش ادامه داد:خودم می‌برمش
چه فضای سنگین و نفس گیری..
برای اینکه به این فضای سنگین خاتمه بدم لبخند فیکی زدم و گفتم:خب،من مشتاقم..
جونگ کوک سرشو آروم تکون داد،به سمت در قدم برداشت و گفت:دنبالم بیا
بی‌صدا پشت سرش راه افتادم.
راهروهای عمارت غرق سکوت بودن.
فقط صدای قدم‌هامون روی سنگ‌های مرمر به گوش می‌رسید.
بعد از لحظه ای به انتهای راهرو رسیدیم.
درِ چوبی بزرگی رو باز کرد.
فضای اتاق شبیه کتابخونه بود.
قفسه‌های بلند،تا نزدیکی سقف ادامه داشتن و صدها جلد کتاب قدیمی داخلشون چیده شده بود.
به کتاب ها اشاره کرد و گفت:اطلاعات..گاهی از گلوله هم کشنده‌ترن،اگه میخوای بیشتر با قوانین و باند آشنا بشی فقط کافیه مطالعه کنی
و بعد با قامت بلند و استوارش کنار پنجره وایساد.
ظهر بود و خورشید وسط آسمون خودنمایی می‌کرد.
نور خورشید روی تار موهای سیاه رنگش نشسته بود و برای چند لحظه،سردی همیشگی چهره‌ش رو نرم‌تر نشون می‌داد.
چشمهاشو بست و نفس عمیقی کشید...

#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#نقاب#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
دیدگاه ها (۹)

حمایت؟@mmanmmanimmmanmmani

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب¹⁹و بعد نگاهش روی من ثابت موند.به صندلی...

پارت شانزدهم (عاشقانه‌ای با بوی قهوه)هوا تقریباً تاریک شده ب...

‌──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب¹²از ماشین پیاده شد،نگاهی به من انداخت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط