وقتی عضو هشتمی و تیر خوردی...³(پایانی)
وقتی عضو هشتمی و تیر خوردی...³(پایانی)
ههرین با پوزخند احمقانهاش به تهیونگ نگاه میکرد
جونگکوک بلند شد و نزدیک ههرین اومد:
-"اگه یه تار مو از سرش کم شه،یه جهنمی برات میسازم که خدا از روش صحنه برداری کنه..."
اما تهیونگ طاقت نیاورد..
موهای ههرین رو گرفت و کشید..پسرا سعی میکرد تهیونگ رو جدا کنن..ولی دیگه دیر شده بود
خون جلوی چشمای تهیونگ رو گرفته بود..جونگکوک ترجیح داد پیش تو بمونه..
تهیونگ،ههرین رو توی ماشین انداخت..
به همون ایستگاه پلیس قبلی رفت
ههرین رو کشوند و برد توی ایستگاه..
تمام پلیس ها توجهشون جلب شد..مردی که ههرین استخدام کرده بود گفت:
-"همین بود..این بهم دستور داد..لطفا از من بگذرید!"
ههرین شوکه شد..انتظار اینو نداشت
نیم ساعت گذشته...
ههرین رو برای بازجویی بُردن..
تهیونگ هم پیام صوتی اون مرد رو برای اعضا فرستاده..تهیونگ خدا خدا میکردد که حداقل یه مجازات براش در نظر گرفته بشه...
-سه ماه میگذره...
تو هنوز به هوش نیومدی و توی کما هستی
دکترا تازگیا بهت امیدوار شدن..و این خبر برای همه عالی بود!
ههرین به حبس ابد محکوم شد..و مشخص شد که چند نفر دیگه هم کشته...
مثل همه ی روزا،جونگکوک و تهیونگ اومدن دیدنت
درسته اعضا هرروز میومدن،ولی اونا همیشه پیشت بودن
و دقیقا وقتی اولین اشک از چشم تهیونگ پایین اومد،هوشیاریت برگشت
جونگکوک پرستار رو صدا زد
و بعد از اون،دیگه نذاشتن اونا پیشت بمونن
تا زمانی که به هوش اومدی...
و اولین چیزی که دیدی؛
هفت تا پسر بود که داشتن از خوشحالی گریه میکردن...
-نظرتون رو بهم بگید...
میدونم این پارت یکم بد شد*
ههرین با پوزخند احمقانهاش به تهیونگ نگاه میکرد
جونگکوک بلند شد و نزدیک ههرین اومد:
-"اگه یه تار مو از سرش کم شه،یه جهنمی برات میسازم که خدا از روش صحنه برداری کنه..."
اما تهیونگ طاقت نیاورد..
موهای ههرین رو گرفت و کشید..پسرا سعی میکرد تهیونگ رو جدا کنن..ولی دیگه دیر شده بود
خون جلوی چشمای تهیونگ رو گرفته بود..جونگکوک ترجیح داد پیش تو بمونه..
تهیونگ،ههرین رو توی ماشین انداخت..
به همون ایستگاه پلیس قبلی رفت
ههرین رو کشوند و برد توی ایستگاه..
تمام پلیس ها توجهشون جلب شد..مردی که ههرین استخدام کرده بود گفت:
-"همین بود..این بهم دستور داد..لطفا از من بگذرید!"
ههرین شوکه شد..انتظار اینو نداشت
نیم ساعت گذشته...
ههرین رو برای بازجویی بُردن..
تهیونگ هم پیام صوتی اون مرد رو برای اعضا فرستاده..تهیونگ خدا خدا میکردد که حداقل یه مجازات براش در نظر گرفته بشه...
-سه ماه میگذره...
تو هنوز به هوش نیومدی و توی کما هستی
دکترا تازگیا بهت امیدوار شدن..و این خبر برای همه عالی بود!
ههرین به حبس ابد محکوم شد..و مشخص شد که چند نفر دیگه هم کشته...
مثل همه ی روزا،جونگکوک و تهیونگ اومدن دیدنت
درسته اعضا هرروز میومدن،ولی اونا همیشه پیشت بودن
و دقیقا وقتی اولین اشک از چشم تهیونگ پایین اومد،هوشیاریت برگشت
جونگکوک پرستار رو صدا زد
و بعد از اون،دیگه نذاشتن اونا پیشت بمونن
تا زمانی که به هوش اومدی...
و اولین چیزی که دیدی؛
هفت تا پسر بود که داشتن از خوشحالی گریه میکردن...
-نظرتون رو بهم بگید...
میدونم این پارت یکم بد شد*
- ۱۶۸
- ۲۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط