﴾dokhtar saeha﴿
﴾dokhtar saeha﴿
part:⑤
جنا بیاختیار به سمت پنجره رفت.
ماشین مشکی هنوز همانجا بود.
شیشههای دودی اجازه نمیدادند داخلش را ببیند.
اما حس میکرد کسی از آنجا مراقبش است.
جونگکوک ناگهان دست جنا را گرفت.
«نباید اینجا بمونیم.»
«ولی...»
«الان وقت سؤال پرسیدن نیست.»
آن دو از در پشتی کتابخانه خارج شدند.
هوای عصر سردتر از همیشه بود.
جنا مدام پشت سرش را نگاه میکرد.
احساس میکرد سایهای دنبالشان میکند.
چند خیابان آنطرفتر، جونگکوک مقابل ساختمانی قدیمی ایستاد.
ساختمان سالها متروکه به نظر میرسید.
جنا با تعجب پرسید:
«اینجا کجاست؟»
جونگکوک کلیدی زنگزده از جیبش بیرون آورد.
«جایی که پدرت آخرین بار بهش اومد.»
قلب جنا فرو ریخت.
در با صدای بلندی باز شد.
فضای داخل تاریک و پر از گرد و خاک بود.
نور چراغقوه روی دیوارها میلغزید.
ناگهان جنا چیزی را روی زمین دید.
یک دفترچه چرمی قدیمی.
او خم شد و آن را برداشت.
روی جلد با خطی محو نوشته شده بود:
"برای جنا"
دستهایش شروع به لرزیدن کرد.
این دستخط پدرش بود.
اشک در چشمانش جمع شد.
دفترچه را باز کرد.
صفحه اول فقط یک جمله داشت:
"اگر این دفتر به دستت رسیده، یعنی من نتونستم برگردم."
نفس جنا بند آمد.
اما قبل از اینکه بتواند صفحه بعدی را بخواند...
صدای شکستن شیشه از طبقه بالا بلند شد.
هر دو با وحشت سرشان را بالا گرفتند.
صدای قدمهایی آرام در ساختمان پیچید.
یکی دیگر هم آنجا بود...
و انگار مستقیم به سمت آنها میآمد. 👀🖤
(ادامه دارد...) ✨📖🖤
part:⑤
جنا بیاختیار به سمت پنجره رفت.
ماشین مشکی هنوز همانجا بود.
شیشههای دودی اجازه نمیدادند داخلش را ببیند.
اما حس میکرد کسی از آنجا مراقبش است.
جونگکوک ناگهان دست جنا را گرفت.
«نباید اینجا بمونیم.»
«ولی...»
«الان وقت سؤال پرسیدن نیست.»
آن دو از در پشتی کتابخانه خارج شدند.
هوای عصر سردتر از همیشه بود.
جنا مدام پشت سرش را نگاه میکرد.
احساس میکرد سایهای دنبالشان میکند.
چند خیابان آنطرفتر، جونگکوک مقابل ساختمانی قدیمی ایستاد.
ساختمان سالها متروکه به نظر میرسید.
جنا با تعجب پرسید:
«اینجا کجاست؟»
جونگکوک کلیدی زنگزده از جیبش بیرون آورد.
«جایی که پدرت آخرین بار بهش اومد.»
قلب جنا فرو ریخت.
در با صدای بلندی باز شد.
فضای داخل تاریک و پر از گرد و خاک بود.
نور چراغقوه روی دیوارها میلغزید.
ناگهان جنا چیزی را روی زمین دید.
یک دفترچه چرمی قدیمی.
او خم شد و آن را برداشت.
روی جلد با خطی محو نوشته شده بود:
"برای جنا"
دستهایش شروع به لرزیدن کرد.
این دستخط پدرش بود.
اشک در چشمانش جمع شد.
دفترچه را باز کرد.
صفحه اول فقط یک جمله داشت:
"اگر این دفتر به دستت رسیده، یعنی من نتونستم برگردم."
نفس جنا بند آمد.
اما قبل از اینکه بتواند صفحه بعدی را بخواند...
صدای شکستن شیشه از طبقه بالا بلند شد.
هر دو با وحشت سرشان را بالا گرفتند.
صدای قدمهایی آرام در ساختمان پیچید.
یکی دیگر هم آنجا بود...
و انگار مستقیم به سمت آنها میآمد. 👀🖤
(ادامه دارد...) ✨📖🖤
- ۷۴۳
- ۲۶ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط