رمان جواهری در مافیا پارت

رمان جواهری در مافیا پارت ۲۰

الیاس:...اول خودتو بکش... تا اونو نجات بدی... البته که معمولی نه.. جلو چشمای اون.. خودتو میکشی... منم ازادش میکنم... شرط دوم... اونو بکش و خودتو نجات بده.... شرط سوم....برای همیشه لیدیا رو بده به من.. نه تو اسیب میبینی... اون هم... اسیبو که نمیدونم.. اما حداقل زنده میمونه.. تصمیم با خودته لیام : باخودم میگم من بعد مدت ها عاشق یکی شدم و نمیخوام اون آسیب ببینه .... به الیاس میگم ... من خودمو جلوی چشماش میکشم... اما منم میخوام یه شرط اضافه کنم... یه هفته وقت بده الیاس: یک هفته؟... اوکی... اما.. فقط یک هفته... الانم.... عشقت.. تو خونه اته... فقط... اینکه حالش چجوریه رو نمیدونم... پوزخند میزنم لیام : سریع میرم خونه .... رفتم خونه و لیدیا رو دیدم لیدیا:.. لیام... گریه ام میگیره.... چرا دیر اومدی؟ لیام : با خودم گفتم باید از الان شروع کنم ... به لیدیا گفتم به تو ربط نداره که من چرا دیر اومدم.. چته چرا گریه میکنی زنیکه لیدیا:.... چی؟ لیدیا:.. میخواستم بلند شم... اما... یکم پیش تر.. به خاطر اینکه هولم دادن.. سرم خورده بود به میز... و خونریزی داشتم.. سرم گیج میره و از حال میرم لیام : مگه گوش نداری دارم به زبان خودمون حرف میزنما نمیفهمی؟ لیام : خدمتکارام رو صدا زدم بیان کمکش و خودن رفتم .. چند ساعت بعد به هوش اومد لیدیا:.. حالم خوب نبود... سرم درد میکرد... حرفای لیام هم هی توسرم میپیچید... نمیدونستم چخبره... فقط میدونستم.. نه روحی.. نه روانی حالم خوب نیس... به سختی بلند میشم... لیام اومد تو اتاق.. با اخم. نگاهم میکرد... به سمتش میرم... دستشو میگیرم و با بغض بهش نگاه میکنم... چرا... اینجوری رفتار میکنی؟ لیام : چه جوری رفتار میکنم .‌‌.‌. چی فکر میکنی ... فکر کردی من مثل تو عاشقم ...‌ گفتم که تو بازیچه ای لیدیا:... بغضم میترکه و گریم میگیره... دستام.. بدنم.. وجودم میلرزید... قلبم درد میکرد... چرا... وقتی که... بالاخره احساس تنهای بیخیالم شده بود.. این اتفاقا افتاد..... با گریه داد میزنم... یعنی.. انقدر سخته که... یک نفر.. پیشم بمونه؟ لیام : تو چشمم اشک بود ...‌ چون من داشتم برای همیشه از دستش میدادم ‌‌‌... برای اینکه جلوش گریم نگیره رفتم بیرون .. اون اشک تو چشمام رو دید..‌ اما همش میگفتم خداکنه شک نکنه

پارت بعد رو بنویسیم ؟
دیدگاه ها (۰)

رمان جواهری در مافیا پارت ۲۱لیام : تو چشمم اشک بود ...‌ چون ...

رمان جواهری در مافیا پارت ۲۲لیدیا:.. بغلش میکنم اما به خاطر ...

رمان جواهری در مافیا پارت ۱۹لیام : نترسیدم چرا نداره که لیدی...

• دخـٺࢪ بـا خـࢪگـوݜ ݐاݐیوݩےᩘຼꨶ᮫ِ🎀🍼𖧵ֹֺ໋໋݊🌸.。.:*・°🍓.。.:*・🧸。.:*...

پارت بیست سوم

our mistake (part 1)

P5ببو هینا بیدار شدم باید میرفتم خرید برای خونه و اینا زنگ ز...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط