صبح دوباره اومده بود.
صبح دوباره اومده بود.
ولی نه مثل یه شروع تازه… بیشتر مثل یه تکرار خستهکننده.
شوگا از خواب بیدار شد. مستقیم رفت سمت آشپزخونه. چای گذاشت، ولی حتی منتظر دم کشیدنش نشد.
چشماش، ناخودآگاه، دنبال همون صحنهی همیشگی افتاد:
کیف مدرسهی سوآ.
همچنان وسط راهرو. بیحرکت.
نفسشو با حرص بیرون داد.
رفت جلو.
اینبار خم شد و کیف رو برداشت.
– «دیگه شورشو درآورده.»
اما وقتی بلندش کرد، یه چیز عجیب بود.
سنگین. سرد.
زیپ کیف رو کشید.
ناگهان نگاهش خشک شد.
تمام کتابها خیس بودن.
نه یه قطره. نه مرطوب. واقعاً خیس.
برگهها چسبیده بودن بههم، جوهر پخش شده بود، جلدها باد کرده بودن.
انگار یکی انداخته باشهشون توی سینک آب… یا از اشک… یا شاید هم—نه. فکرش رو هم نمیخواست بکنه.
شوگا ایستاد. نگاهش بین کیف و در بستهٔ اتاق سوآ جابجا میشد.
چند ثانیه طول کشید تا تونست ذهنشو جمع کنه.
بعد قدم برداشت.
رفت جلوتر.
چند لحظه فقط ایستاد پشت در. بعد، برای اولین بار توی اون دو روز، محکمتر زد به در.
– «سوآ؟ درو باز کن. الان.»
جوابی نیومد.
ولی دیگه نمیتونست صبر کنه.
دستشو روی دستگیره گذاشت. فشار داد.
در قفل نبود.
آروم بازش کرد.
نور کم بود. هوا خفه.
و سوآ… همونجا بود. گوشهی تخت، جمع شده، صورتش روی زانوهاش، موهاش شلخته.
عینکش نبود.
و اون لباس مدرسهشو هنوز تنش داشت. همونطور چروکیده، همونطور خیس دور یقه.
شوگا ایستاد. هیچ نگفت.
نگاهش روی دختر افتاد که حتی سرشو بلند نکرد.
فقط دستشو کمی بیشتر دور زانوش حلقه کرد.
انگار میدونست حالا همهچیز لو رفته…
ولی هیچ توانی برای دفاع از خودش نداره.
---
ولی نه مثل یه شروع تازه… بیشتر مثل یه تکرار خستهکننده.
شوگا از خواب بیدار شد. مستقیم رفت سمت آشپزخونه. چای گذاشت، ولی حتی منتظر دم کشیدنش نشد.
چشماش، ناخودآگاه، دنبال همون صحنهی همیشگی افتاد:
کیف مدرسهی سوآ.
همچنان وسط راهرو. بیحرکت.
نفسشو با حرص بیرون داد.
رفت جلو.
اینبار خم شد و کیف رو برداشت.
– «دیگه شورشو درآورده.»
اما وقتی بلندش کرد، یه چیز عجیب بود.
سنگین. سرد.
زیپ کیف رو کشید.
ناگهان نگاهش خشک شد.
تمام کتابها خیس بودن.
نه یه قطره. نه مرطوب. واقعاً خیس.
برگهها چسبیده بودن بههم، جوهر پخش شده بود، جلدها باد کرده بودن.
انگار یکی انداخته باشهشون توی سینک آب… یا از اشک… یا شاید هم—نه. فکرش رو هم نمیخواست بکنه.
شوگا ایستاد. نگاهش بین کیف و در بستهٔ اتاق سوآ جابجا میشد.
چند ثانیه طول کشید تا تونست ذهنشو جمع کنه.
بعد قدم برداشت.
رفت جلوتر.
چند لحظه فقط ایستاد پشت در. بعد، برای اولین بار توی اون دو روز، محکمتر زد به در.
– «سوآ؟ درو باز کن. الان.»
جوابی نیومد.
ولی دیگه نمیتونست صبر کنه.
دستشو روی دستگیره گذاشت. فشار داد.
در قفل نبود.
آروم بازش کرد.
نور کم بود. هوا خفه.
و سوآ… همونجا بود. گوشهی تخت، جمع شده، صورتش روی زانوهاش، موهاش شلخته.
عینکش نبود.
و اون لباس مدرسهشو هنوز تنش داشت. همونطور چروکیده، همونطور خیس دور یقه.
شوگا ایستاد. هیچ نگفت.
نگاهش روی دختر افتاد که حتی سرشو بلند نکرد.
فقط دستشو کمی بیشتر دور زانوش حلقه کرد.
انگار میدونست حالا همهچیز لو رفته…
ولی هیچ توانی برای دفاع از خودش نداره.
---
- ۱۸.۵k
- ۰۹ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط