وقتی پینترست نداری و عکس قحطه
وقتی پینترست نداری و عکس قحطه🗿:
خببببب سناریو درخواستی برای shiropeh۸۹۰، پیش به سوی سناریوووو بابت کوتاه بودنش معذرت
🤍🦭🤍🦭🤍🦭🤍🦭🤍🦭🤍🦭🤍🦭🤍🦭🤍🦭🤍🦭🤍🦭🤍🦭🤍
نگران نباش... من الهه انتقام تو میشم!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بازم صبح شد... یه صبح مزخرف دیگه
هنوز زندم... هنوز این قلب احمق داره میتپه
چرا نمیمیرم...؟!
بی حوصله، از تختم بلند شدم. آماده شدم و رفتم سمت کلاس.
و... دوباره دیدمش...
آن موهای سیخ سیخی مشکی... آن چشمان سرمه ای تیره... آن مژه های بلند... آن چهره رویایی... مگومی
چرا انقدر دوستش دارم؟
ولی...
چرا هروقت یادم میوفته که چقدر دور و دست نیافتنیه... میخوام گریه کنم؟
سر میزم نشستم. اما حواسم به صحبت های گوجو سنسی نبود. در دفترم فقط چهره مگومی را میکشیدم... لعنتی، چرا مثل یه دختر کوچولو عاشق رفتار میکنم؟!
باید بیخیالش میشدم.
صدای گوجو سنسی مرا از عالم خیال بیرون کشید:«خب، میفرستمتون به یه ماموریت. نوبارا، مگومی، یوجی.»
آرام گفتم:«پس... من چی...؟»
گوجو سنسی کمی خندید:«نه، سارینا! فعلا این سه نفر برن...»
دیگر چیزی نگفتم.
چقدر اضافی بودم... چقدر در این کلاس چهار نفره احساس تنهایی میکنم....
چرا زنده ام؟!
بچه ها بعد از کلاس برای ماموریتشان بیرون رفتند. من فقط راهم را کج کردم و به سمت اتاق خوابگاهم رفتم. روی تختم دراز کشیدم. گوشی ام را روشن کردم تا کمی در اینستاگرام بچرخم(اینستا کجایی، دقیقا کجاییییی😭)
مشکل این دنیا با من چیه؟! چه گناهی کردم؟!
حتی اینستاگرام هم ذهن مرا از او دور نمیکند. گوشی ام را خاموش کردم و روی تختم انداختم. دلم میخواست گریه کنم، اما اشک از چشمانم نمیامد. کسی مرا نمیخواهد. کسی نیازی به وجود من ندارد.
ساعت را نگاه کردم. ساعت هشت و نیم بعد از ظهر بود. تا همین الان کسی نه پیامی به من داده، و نه زنگی زده. بلند شدم. سوییشرتم را پوشیدم و از اتاقم بیرون زدم. از مدرسه بی صدا خارج شدم. فقط میدویدم؛ نمیدانم به کجا.
به پل رسیدم فکری عجیب و خطرناک به ذهنم رسید. اما.... نجات دهنده بود. روی لبه پل ایستادم. به پایین خیره شدم. اشک از چشمانم سرازیر شد. دیگه این همه درد بسه...
کمی جلوتر رفتم. مطمئن شدم الان میوفتم...
اما...
دستان قوی ای دور کمرم حلقه شد و مرا عقب کشید. میخواستم جیغ بزنم:«ولم کن بذار تموم کنم این زندگی کوفتیو!»
اما وقتی صورتم را برگرداندم، خودش بود... تنها کسی که دوستش داشتم. مگومی.
چشمانش از ترس گشاد شده بودند. سرم فریاد زد:«چه فکری با خودت میکردی دختر؟!»
زبانم بند آمده بود. لبم میلرزید:«مگومی سان...»
صدای مگومی میلرزید:«تو... اگه بمیری... خودم میکشمت!» (#منطق_مگومی_را_زیر_سوال_نبریم)
میخواستم حرف بزنم میخواستم توضیح بدم، اما گویی لال شده بودم. واژه ای به ذهنم نمیرسید.
-تو... اگه بمیری و منو تنها بذاری... من دیگه اون آدم سابق نمیشم...
باورم نمیشد، صورت مگومی خیس بود؛ داشت گریه میکرد؟!
مگومی سرش را روی شانه ام گذاشت:«دیگه... این کارو نکن...»
و آرام، لب های گرمش را روی لب هایم گذاشت...
و این من بودم که میخواست در این لحظه گم شود...
🦭🤍🦭🤍🦭🤍🦭🤍🦭🤍🦭🤍🦭🤍🦭🤍🦭🤍🦭🤍🦭🤍🦭🦭🤍🦭🤍🦭
به روم نیارین که ریدم💔
خببببب سناریو درخواستی برای shiropeh۸۹۰، پیش به سوی سناریوووو بابت کوتاه بودنش معذرت
🤍🦭🤍🦭🤍🦭🤍🦭🤍🦭🤍🦭🤍🦭🤍🦭🤍🦭🤍🦭🤍🦭🤍🦭🤍
نگران نباش... من الهه انتقام تو میشم!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بازم صبح شد... یه صبح مزخرف دیگه
هنوز زندم... هنوز این قلب احمق داره میتپه
چرا نمیمیرم...؟!
بی حوصله، از تختم بلند شدم. آماده شدم و رفتم سمت کلاس.
و... دوباره دیدمش...
آن موهای سیخ سیخی مشکی... آن چشمان سرمه ای تیره... آن مژه های بلند... آن چهره رویایی... مگومی
چرا انقدر دوستش دارم؟
ولی...
چرا هروقت یادم میوفته که چقدر دور و دست نیافتنیه... میخوام گریه کنم؟
سر میزم نشستم. اما حواسم به صحبت های گوجو سنسی نبود. در دفترم فقط چهره مگومی را میکشیدم... لعنتی، چرا مثل یه دختر کوچولو عاشق رفتار میکنم؟!
باید بیخیالش میشدم.
صدای گوجو سنسی مرا از عالم خیال بیرون کشید:«خب، میفرستمتون به یه ماموریت. نوبارا، مگومی، یوجی.»
آرام گفتم:«پس... من چی...؟»
گوجو سنسی کمی خندید:«نه، سارینا! فعلا این سه نفر برن...»
دیگر چیزی نگفتم.
چقدر اضافی بودم... چقدر در این کلاس چهار نفره احساس تنهایی میکنم....
چرا زنده ام؟!
بچه ها بعد از کلاس برای ماموریتشان بیرون رفتند. من فقط راهم را کج کردم و به سمت اتاق خوابگاهم رفتم. روی تختم دراز کشیدم. گوشی ام را روشن کردم تا کمی در اینستاگرام بچرخم(اینستا کجایی، دقیقا کجاییییی😭)
مشکل این دنیا با من چیه؟! چه گناهی کردم؟!
حتی اینستاگرام هم ذهن مرا از او دور نمیکند. گوشی ام را خاموش کردم و روی تختم انداختم. دلم میخواست گریه کنم، اما اشک از چشمانم نمیامد. کسی مرا نمیخواهد. کسی نیازی به وجود من ندارد.
ساعت را نگاه کردم. ساعت هشت و نیم بعد از ظهر بود. تا همین الان کسی نه پیامی به من داده، و نه زنگی زده. بلند شدم. سوییشرتم را پوشیدم و از اتاقم بیرون زدم. از مدرسه بی صدا خارج شدم. فقط میدویدم؛ نمیدانم به کجا.
به پل رسیدم فکری عجیب و خطرناک به ذهنم رسید. اما.... نجات دهنده بود. روی لبه پل ایستادم. به پایین خیره شدم. اشک از چشمانم سرازیر شد. دیگه این همه درد بسه...
کمی جلوتر رفتم. مطمئن شدم الان میوفتم...
اما...
دستان قوی ای دور کمرم حلقه شد و مرا عقب کشید. میخواستم جیغ بزنم:«ولم کن بذار تموم کنم این زندگی کوفتیو!»
اما وقتی صورتم را برگرداندم، خودش بود... تنها کسی که دوستش داشتم. مگومی.
چشمانش از ترس گشاد شده بودند. سرم فریاد زد:«چه فکری با خودت میکردی دختر؟!»
زبانم بند آمده بود. لبم میلرزید:«مگومی سان...»
صدای مگومی میلرزید:«تو... اگه بمیری... خودم میکشمت!» (#منطق_مگومی_را_زیر_سوال_نبریم)
میخواستم حرف بزنم میخواستم توضیح بدم، اما گویی لال شده بودم. واژه ای به ذهنم نمیرسید.
-تو... اگه بمیری و منو تنها بذاری... من دیگه اون آدم سابق نمیشم...
باورم نمیشد، صورت مگومی خیس بود؛ داشت گریه میکرد؟!
مگومی سرش را روی شانه ام گذاشت:«دیگه... این کارو نکن...»
و آرام، لب های گرمش را روی لب هایم گذاشت...
و این من بودم که میخواست در این لحظه گم شود...
🦭🤍🦭🤍🦭🤍🦭🤍🦭🤍🦭🤍🦭🤍🦭🤍🦭🤍🦭🤍🦭🤍🦭🦭🤍🦭🤍🦭
به روم نیارین که ریدم💔
- ۵۸۴
- ۲۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط