_____________________
_____________________
☆SILENT HEARTS★
_____________________
★CHAPTER:۱۲☆
__________________________________________________________________
قلبِ ینا ایستاد.
یا شاید هم برای اولینبار، واقعاً شروع به تپیدن کرد.
ـ «چی گفتی؟»
جونگکوک یک قدم به او نزدیک شد.
ـ «گفتم دوستت دارم، ینا.»
صدایش پایین بود، اما محکم؛
مثل اعترافی که خیلی وقت پیش باید گفته میشد.
ـ «از همون سالهای اول... از وقتی بچه بودیم. از وقتی تو اومدی توی این خونه و همهچیزِ ساکتش رو زیر و رو کردی.»
چشمانِ ینا پر از اشک شد.
ـ «من...»
لبهایش لرزیدند.
ـ «منم...»
جونگکوک نفسش را در سینه نگه داشت.
ـ «تو هم چی؟»
ینا بالاخره نگاهش را بالا آورد.
چشمانشان در هم گره خورد.
ـ «منم دوستت دارم.»
آن جمله، مثل شکستنِ سالها یخ بود.
مثل فرو ریختنِ دیواری که دو قلب را از هم جدا نگه داشته بود.
جونگکوک بیاختیار دستش را بالا آورد، اما درست پیش از لمسِ صورتِ ینا، مکث کرد.
ـ «مطمئنی؟»
ینا با اشک و لبخندِ همزمان گفت:
ـ «از همهچیزم مطمئنم... جز اینکه چرا اینو اینقدر دیر فهمیدیم»
"ادامه دارد..."
"YENAیـــنــــا"
__________________________________________________________________
#فیک #فیکشن #جونگکوک #تهیونگ
#بی_تی_اس #فیک_جونگکوک #چندپارتی
#فیکشن_بی_تی_اس #فیکشن_جونگکوک
#وانشات #چندشاتی #دوپارتی
#تکپارتی #جیمین #بی_تی_اس
#دوشاتی #کیپاپ
#KEEP_SWIMMING
__________________________________________________________________
☆SILENT HEARTS★
_____________________
★CHAPTER:۱۲☆
__________________________________________________________________
قلبِ ینا ایستاد.
یا شاید هم برای اولینبار، واقعاً شروع به تپیدن کرد.
ـ «چی گفتی؟»
جونگکوک یک قدم به او نزدیک شد.
ـ «گفتم دوستت دارم، ینا.»
صدایش پایین بود، اما محکم؛
مثل اعترافی که خیلی وقت پیش باید گفته میشد.
ـ «از همون سالهای اول... از وقتی بچه بودیم. از وقتی تو اومدی توی این خونه و همهچیزِ ساکتش رو زیر و رو کردی.»
چشمانِ ینا پر از اشک شد.
ـ «من...»
لبهایش لرزیدند.
ـ «منم...»
جونگکوک نفسش را در سینه نگه داشت.
ـ «تو هم چی؟»
ینا بالاخره نگاهش را بالا آورد.
چشمانشان در هم گره خورد.
ـ «منم دوستت دارم.»
آن جمله، مثل شکستنِ سالها یخ بود.
مثل فرو ریختنِ دیواری که دو قلب را از هم جدا نگه داشته بود.
جونگکوک بیاختیار دستش را بالا آورد، اما درست پیش از لمسِ صورتِ ینا، مکث کرد.
ـ «مطمئنی؟»
ینا با اشک و لبخندِ همزمان گفت:
ـ «از همهچیزم مطمئنم... جز اینکه چرا اینو اینقدر دیر فهمیدیم»
"ادامه دارد..."
"YENAیـــنــــا"
__________________________________________________________________
#فیک #فیکشن #جونگکوک #تهیونگ
#بی_تی_اس #فیک_جونگکوک #چندپارتی
#فیکشن_بی_تی_اس #فیکشن_جونگکوک
#وانشات #چندشاتی #دوپارتی
#تکپارتی #جیمین #بی_تی_اس
#دوشاتی #کیپاپ
#KEEP_SWIMMING
__________________________________________________________________
- ۴۱۰
- ۱۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط