Knife Dead
Knife Dead
ادامه پارت قبل
جونکوک عصبی غرید
جونکوک: شاید نه حتما پاشو بریم زود
ات : نمیشه اینجا کلیکار دارم
جونکوک اخمی کرد و از رو زمین بلند شد و سمته در قدم برداشت
ات: کجا
جون حتی به خودش زحمت نداد تا جواب اش را بده و آن را آنجا تنها گذاشت دخترک کمی جا خورد ( واقعا رفت ) کمی دلخور به زمین خیره شد ( باشه برو ) بعد از گفتن این کلمه با خودش فکر کزد کمی حالش خوب شه بعدش بقیه کار ها رو هم انجام میده و بره ولی درد کمرش باعث ریختن افکارش شد برای چی بود چرا این درد بد دوره کمرش میرفت...
ات: شبیه به درد عادت ماهانه بود
از روی صندلی بلند شد و باز همدرد بدی دور کمرش پیچیده شد و دیدش دوباره تار صدایی نگاهش را جلب کرد
جونکوک: مگه من نگفت بلند نشو
روبه رو اش ایستاد و باز هم با چینی میام ابرو هایشزولزد به دخترک
ات: فک کردم رفتی
جونکوک سمتش چرخید و یک دستش را سکته رون پاهایش برد و آن یکی رو روی کمرش حلقه کزد و از رو زمین بلندش دخترک بخاطر نیافتند رو زمین هر دو دست هایش را دوره گردن پسره حلقه کرد
جونکوک: نگران نباش من فرار نمیکنم و تحلیل فرار نیستم
با قدم های سریع سمته ماشین رفت
جونکوک: فقد رفته بودم ماشینم رو این سمت بیارم
ات : جونکوک کجا میریم من اینجا کار دارم
جونکوک: باشه من حلش کردم
صاحب فروشگاه مرده بداخلاق در را برای جونکوک باز کرد و جونکوک خم شدن دخترک را روی صندلی نشوند و بعد از بستن کمربند اش پالتو بلندش را کشید رو پاهای دخترک گذاشت و سمته صندلی خودش رفت
... : شب خوش بازم به مغازه ما سربزنید
جونکوک فقد با دستش اشاره کرد و مرده از ماشین دور شد بلافاصله ماشین راهی شد
جونکوک: سرده ؟
ات : اوهم یکم
جونکوک: صبر کن الان گرم میشی
کم کم هوا ماشین داشت گرم میشد و پوست یخ زده صورت هر دو رو قلقلک میداد دخترک سرش را گذاشت روی صندلی و به نیم زخ جونکوک خیره ماند
جونکوک نگاهی بخش انداخت و زود گفت
جونکوک: چی دوست داری برات بخرم
دخترک با حالت خستگی و بیجون سری تکون داد
ات: هیچی
جونکوک: نمیشه که باید یه چیزی بخوری سوخاری دوست داری من که عاشقش هستم
دخترک خنده ریزی کرد و آروم گفت
ات: تو چی دوست نداری
جونکوک لبخندی زد و سمته دخترک نگاهی انداخت
جونکوک: درسته خوراکی دوست دارم
ادامه پارت قبل
جونکوک عصبی غرید
جونکوک: شاید نه حتما پاشو بریم زود
ات : نمیشه اینجا کلیکار دارم
جونکوک اخمی کرد و از رو زمین بلند شد و سمته در قدم برداشت
ات: کجا
جون حتی به خودش زحمت نداد تا جواب اش را بده و آن را آنجا تنها گذاشت دخترک کمی جا خورد ( واقعا رفت ) کمی دلخور به زمین خیره شد ( باشه برو ) بعد از گفتن این کلمه با خودش فکر کزد کمی حالش خوب شه بعدش بقیه کار ها رو هم انجام میده و بره ولی درد کمرش باعث ریختن افکارش شد برای چی بود چرا این درد بد دوره کمرش میرفت...
ات: شبیه به درد عادت ماهانه بود
از روی صندلی بلند شد و باز همدرد بدی دور کمرش پیچیده شد و دیدش دوباره تار صدایی نگاهش را جلب کرد
جونکوک: مگه من نگفت بلند نشو
روبه رو اش ایستاد و باز هم با چینی میام ابرو هایشزولزد به دخترک
ات: فک کردم رفتی
جونکوک سمتش چرخید و یک دستش را سکته رون پاهایش برد و آن یکی رو روی کمرش حلقه کزد و از رو زمین بلندش دخترک بخاطر نیافتند رو زمین هر دو دست هایش را دوره گردن پسره حلقه کرد
جونکوک: نگران نباش من فرار نمیکنم و تحلیل فرار نیستم
با قدم های سریع سمته ماشین رفت
جونکوک: فقد رفته بودم ماشینم رو این سمت بیارم
ات : جونکوک کجا میریم من اینجا کار دارم
جونکوک: باشه من حلش کردم
صاحب فروشگاه مرده بداخلاق در را برای جونکوک باز کرد و جونکوک خم شدن دخترک را روی صندلی نشوند و بعد از بستن کمربند اش پالتو بلندش را کشید رو پاهای دخترک گذاشت و سمته صندلی خودش رفت
... : شب خوش بازم به مغازه ما سربزنید
جونکوک فقد با دستش اشاره کرد و مرده از ماشین دور شد بلافاصله ماشین راهی شد
جونکوک: سرده ؟
ات : اوهم یکم
جونکوک: صبر کن الان گرم میشی
کم کم هوا ماشین داشت گرم میشد و پوست یخ زده صورت هر دو رو قلقلک میداد دخترک سرش را گذاشت روی صندلی و به نیم زخ جونکوک خیره ماند
جونکوک نگاهی بخش انداخت و زود گفت
جونکوک: چی دوست داری برات بخرم
دخترک با حالت خستگی و بیجون سری تکون داد
ات: هیچی
جونکوک: نمیشه که باید یه چیزی بخوری سوخاری دوست داری من که عاشقش هستم
دخترک خنده ریزی کرد و آروم گفت
ات: تو چی دوست نداری
جونکوک لبخندی زد و سمته دخترک نگاهی انداخت
جونکوک: درسته خوراکی دوست دارم
- ۱۹.۷k
- ۰۶ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط