Part
┃ 🕯️ 𝑴𝒚 𝑯𝒆𝒓𝒐 𝑨𝒄𝒂𝒅𝒆𝒎𝒊𝒂 ┃
┃ ✦ Part 6 ✦ ┃
همهچی ساکت بود. حتی صدای تیکتاک ساعت هم انگار خجالت کشیده بود و خودش رو خاموش کرده بود. نشسته بودم روی تخت، پشمک کنارم خوابیده بود، ولی من خوابم نمیبرد. یه حس عجیب توی دلم بود... یه اضطراب بیدلیل.
گوشیمو برداشتم. رفتم توی مرورگر. تایپ کردم:
"نتایج پذیرش UA"
سایت باز شد. قلبم داشت از توی سینهم میزد بیرون. انگشتم لرزید وقتی روی لینک نتایج کلیک کردم. یه لیست بلند از اسمها بود. چشمامو تنگ کردم، دنبال یه اسم خاص میگشتم...
"کاتسوکی باکوگو – پذیرفته شده"
نفس نکشیدم. انگار یه وزنهی سنگین افتاد روی قفسهی سینهم. چشمام خشک شد. مغزم خالی شد. فقط یه جمله توی ذهنم تکرار میشد:
> "اون رفت... اون موفق شد... و من؟"
گوشیم از دستم افتاد. بیصدا بلند شدم. پشمک با نگرانی نگام کرد، ولی من حتی نتونستم بهش لبخند بزنم. رفتم سمت در، بازش کردم، و پا گذاشتم توی حیاط.
بارون میبارید. سرد، بیرحم، مثل واقعیت.
زانو زدم وسط چمنها. اشکام با قطرههای بارون قاطی شد.
جیغ زدم.
بلند.
از ته دل.
از تهِ اون جایی که سالها درد رو تو خودش نگه داشته بود.
> "چرا اون؟ چرا همیشه اون؟ چرا من باید له بشم؟ چرا من باید فراموش بشم؟ چرا من باید بیارزش باشم؟"
دستامو مشت کردم. زمینو کوبیدم.
_خدااااااااااااااااااااا
بلند زجه میزدم و گریه میکردم
_اون عوضی میره یو ای و قهرمان میشه ،ولی من...من احمقققققق
_دیگه بسه...دیگه بسه... نمیخوام ضعیف باشم...من ضعیفم؟؟نه...من ضعیف نیستم...اونا مشکل دارن...مشکل از من نیست،توی تموم این سالا اینو نفهمیده بودم من هیچ مشکلی ندارم...آره،من مطمعنم ک....
رعد و برق کل آسمون رو فرا گرفته بود و یکی از این رعد و برق ها به نورا خورد
.
نه صدا، نه تصویر، فقط یه لحظهی خالی.
نورا افتاده بود رو زمین.
موهاش پخش شده بود، لباسش خیس، بدنش بیحرکت.
چمنای دورش سوخته بودن.
هوا بوی سوختگی میداد، یه بوی تلخ و سنگین.
ولی یچیزی فرق داشت
چشماش آروم باز شد.
ولی دیگه اون نورای قبل نبود.
یه برق خاصی توی نگاهش بود، یه حس عجیب، یه چیزی که نمیشد توضیحش داد.
آروم نشست.
دستشو آورد بالا، نگاهش کرد.
انگار یه چیزی توی بدنش جریان داشت. یه انرژی، یه قدرت، یه حس غیرعادی.
نفس عمیق کشید.
نه از ترس، نه از درد.
از اینکه فهمید یه چیزی تغییر کرده.
بلند شد.
پشمک هنوز کنارش بود، ولی یه قدم عقبتر رفته بود.
انگار اونم فهمیده بود نورا دیگه اون آدم قبلی نیست.
نورا یه نگاه به آسمون انداخت.
بارون هنوز میبارید، ولی دیگه براش مهم نبود.
یه چیزی توی دلش روشن شده بود.
یه حس قوی، یه انگیزهی تازه.
و فقط یه جمله توی ذهنش بود:
> "اگه اون تونسته بره UA، منم میتونم. ولی اینبار... با یه قدرتی که خودش انتخابم کرده."
نورا:
آروم آروم رفتم داخل خونه...آینه ی خونه منو نشون میداد... ولی متفاوت ، قدرت عجیبی رو حس میکردم،موهام سفید بود...یعنی چی....چطوری زنده موندم؟
_چطوری زنده موندم؟
ناگهان یه متن روی هوا ظاهر شد ...همچی رو برام توضیح داد
متن:چون رعد و برق منتقل کننده ی قدرت بوده،نه کشنده.....
در مدرسه ی یو ای....
┃ ✍︎ Written by melika┃
برای ایشونه این سناریو
https://wisgoon.com/melika.omega
┃ ✦ Part 6 ✦ ┃
همهچی ساکت بود. حتی صدای تیکتاک ساعت هم انگار خجالت کشیده بود و خودش رو خاموش کرده بود. نشسته بودم روی تخت، پشمک کنارم خوابیده بود، ولی من خوابم نمیبرد. یه حس عجیب توی دلم بود... یه اضطراب بیدلیل.
گوشیمو برداشتم. رفتم توی مرورگر. تایپ کردم:
"نتایج پذیرش UA"
سایت باز شد. قلبم داشت از توی سینهم میزد بیرون. انگشتم لرزید وقتی روی لینک نتایج کلیک کردم. یه لیست بلند از اسمها بود. چشمامو تنگ کردم، دنبال یه اسم خاص میگشتم...
"کاتسوکی باکوگو – پذیرفته شده"
نفس نکشیدم. انگار یه وزنهی سنگین افتاد روی قفسهی سینهم. چشمام خشک شد. مغزم خالی شد. فقط یه جمله توی ذهنم تکرار میشد:
> "اون رفت... اون موفق شد... و من؟"
گوشیم از دستم افتاد. بیصدا بلند شدم. پشمک با نگرانی نگام کرد، ولی من حتی نتونستم بهش لبخند بزنم. رفتم سمت در، بازش کردم، و پا گذاشتم توی حیاط.
بارون میبارید. سرد، بیرحم، مثل واقعیت.
زانو زدم وسط چمنها. اشکام با قطرههای بارون قاطی شد.
جیغ زدم.
بلند.
از ته دل.
از تهِ اون جایی که سالها درد رو تو خودش نگه داشته بود.
> "چرا اون؟ چرا همیشه اون؟ چرا من باید له بشم؟ چرا من باید فراموش بشم؟ چرا من باید بیارزش باشم؟"
دستامو مشت کردم. زمینو کوبیدم.
_خدااااااااااااااااااااا
بلند زجه میزدم و گریه میکردم
_اون عوضی میره یو ای و قهرمان میشه ،ولی من...من احمقققققق
_دیگه بسه...دیگه بسه... نمیخوام ضعیف باشم...من ضعیفم؟؟نه...من ضعیف نیستم...اونا مشکل دارن...مشکل از من نیست،توی تموم این سالا اینو نفهمیده بودم من هیچ مشکلی ندارم...آره،من مطمعنم ک....
رعد و برق کل آسمون رو فرا گرفته بود و یکی از این رعد و برق ها به نورا خورد
.
نه صدا، نه تصویر، فقط یه لحظهی خالی.
نورا افتاده بود رو زمین.
موهاش پخش شده بود، لباسش خیس، بدنش بیحرکت.
چمنای دورش سوخته بودن.
هوا بوی سوختگی میداد، یه بوی تلخ و سنگین.
ولی یچیزی فرق داشت
چشماش آروم باز شد.
ولی دیگه اون نورای قبل نبود.
یه برق خاصی توی نگاهش بود، یه حس عجیب، یه چیزی که نمیشد توضیحش داد.
آروم نشست.
دستشو آورد بالا، نگاهش کرد.
انگار یه چیزی توی بدنش جریان داشت. یه انرژی، یه قدرت، یه حس غیرعادی.
نفس عمیق کشید.
نه از ترس، نه از درد.
از اینکه فهمید یه چیزی تغییر کرده.
بلند شد.
پشمک هنوز کنارش بود، ولی یه قدم عقبتر رفته بود.
انگار اونم فهمیده بود نورا دیگه اون آدم قبلی نیست.
نورا یه نگاه به آسمون انداخت.
بارون هنوز میبارید، ولی دیگه براش مهم نبود.
یه چیزی توی دلش روشن شده بود.
یه حس قوی، یه انگیزهی تازه.
و فقط یه جمله توی ذهنش بود:
> "اگه اون تونسته بره UA، منم میتونم. ولی اینبار... با یه قدرتی که خودش انتخابم کرده."
نورا:
آروم آروم رفتم داخل خونه...آینه ی خونه منو نشون میداد... ولی متفاوت ، قدرت عجیبی رو حس میکردم،موهام سفید بود...یعنی چی....چطوری زنده موندم؟
_چطوری زنده موندم؟
ناگهان یه متن روی هوا ظاهر شد ...همچی رو برام توضیح داد
متن:چون رعد و برق منتقل کننده ی قدرت بوده،نه کشنده.....
در مدرسه ی یو ای....
┃ ✍︎ Written by melika┃
برای ایشونه این سناریو
https://wisgoon.com/melika.omega
- ۴.۴k
- ۱۸ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط