من را میشناسی؟

من را میشناسی؟
شاعرکی هستم تنها در حجمِ تنهاییِ خدا
هیچ چیز برایم عمیق نبود
هیچکس برایم بزرگ نبود
دست هایی را گرفتم که نیمه راه رهایم کردند
آلیسی نبود برایم در این سرزمین عجایب
و من ماندم در اتاق شب زنده داری ام
مصلپب شدم به خودکارهای آبی و قرمزم
قِی کردم از دردهایی که روحم را بلعید
حبس شدم در انفرادیِ دفتری که هرگز کتاب نشد
عده ای شنیدند و خندیدند به دردهایِ مشترک
همراهی کردند جماعتی و کف زدند برای ضجه های شبانه ام.
هیچکس در این میان باور نکرد دلتنگی هایم را.
من رهسپارم به قله ای که تنها همراهم پاهایِ واریس گرفته از ایستادن روزانه ام هست برای لقمه نانی که بخون آغشته است.

من را میشناسی؟؟
شاعرکی هستم غمگین،
دلتنگ برای واژه ای که شاید بیاید و تسکین دهد زخم های مردمان سراسر عشق سرزمینم را.
من تنهایم.تنهایی راهیست شاید تا ابد پابرجا.
شاید روزی دیگر نباشم و بعد از آن آوازه شدم.
اگر روزی مرا شناختید و معشوق من {آزادی} در میانتان بود،در میان شادیهایتان مرا به خاطر بیاورید و با خنده ای آزادانه و کاملا طبیعی صدایم کنید،
باشد که آرام بگیرد روحِ عصیان گرفته ام.
بخوانید خون نوشته هایِ مرا آنچنان آزاد که التیامی باشد بر زخم هایِ دو جهانم.

شاعرکی هستم دو سر سوخت.
من را میشناسی رفیق؟!!
دیدگاه ها (۳)

.....خدایاااا.... منو ببخش...!! کسی...

خدا غرق نورو رحمتشون‌کنه

اگر روزی میان من و تو آخرین واژه هم خاموش شد اگر نامم برای ت...

سلام و ارادت به همه‌ی دوستان عزیز و همراهان همیشگی‌ام 🤍🌱به‌خ...

میناب ۱۶۸اوایل جنگ از هر صدا قلبم از سینه بیرون میزد و از شد...

خسته‌ام خسته، برایم غزلی ناب بخوان!غزلی ناب برای منِ بی‌خواب...

ای عزیزترین غم من، @agustin نشاید وقتی دیگر باران نمی‌بارد و...

#برای چشمانی که روزگاری دنیای من بود…این چشم‌ها… چقدر دوستشا...

شاید هیچ‌وقت دختری نداشته باشم که موهایش را آرام شانه بزنم، ...

پارت چهارم حالا دیگر خبری از ماریا‌ی ترسان نبود. کنارش ایستا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط