در امتدادِ سحر می‌رسم به خانه‌ی تو

در امتدادِ سحر می‌رسم به خانه‌ی تو
سلام بر تو و دریای بی‌کرانه‌ی تو

سلام بر نفسِ باد و بادبان که مرا
رسانده‌اند به مهمانیِ شبانه‌ی تو

چه محفلی‌ست، به مهمانیِ بهارانم
چه مجلسی‌ست، صدای من و ترانه‌ی تو

بریدم از همه و آمدم به دیدارت
کبوترانه نشستم به شوقِ دانه‌ی تو

دلم دلی‌ست که در زلفت آشیان کرده
سرم سری‌ست که جا مانده روی شانه‌ی تو

بیا قدم به سراپرده‌ی خودت بگذار
رواق منظرِ چشمانم آشیانه‌ی تو
دیدگاه ها (۵)

هی شعر پشت شعر دلم وا نمی شوداین شعرها بدون تو زیبا نمی شودد...

از همان بدو ورودت نفسم تنگ شدهشده ام یک اثر ناب که کمرنگ شده...

سختی ولی سنجیدنت را دوست دارم فلسفه ای فهمیدنت را دوست دارم ...

من از دلبستگی ها تا توانستم ضرر دادمگَهی سر را به دل بخشیدم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط