چرخاندن كليد به قدري واضح بود كه تنها از دست همان پسر احم
چرخاندن كليد به قدري واضح بود كه تنها از دست همان پسر احمق و پرزور بر مي آمد كه بخواهد با چنين جنوني در را از جا در بياورد.
چند لحظه ي بعد جیمین را مي ديدم كه به چهارچوب در آشپزخانه تكيه داده تا چهرهٔ خستهٔ من را وقتي در حال گاز زدن آن سيب قرمز آسيب ديده هستم را مشاهده كند،
كوله ش را همانجا رها كرد و با لحني كه متعلق به خودِ عوضي اش بود گفت:"راستش با وجود گذشت اين چهار،پنج ماه همچنان از اينكه باهات همخونه م متنفرم جنا،ولي راستش رو بخواي اين قضيه اذيت كردنت داره برام جذاب مي شه!"
به جوييدن سيب در دهانم ادامه دادم و وقتي كه كامل از گلويم به پايين رفت با كلافگي پاسخ حرف مسخره ش را دادم:"اصلاً حوصلهٔ تورو ندارم جیمین،امروز اصلاً روز من نبود پس بهتره دهنت رو ببندي."
چشم هايش را برايم چرخاند،از روي دلقك بازي اش بود چون خوب مي دانستم كه او كم نمي آورد؛تكيه اش را از چهارچوب برداشت و به كانتر نزديك شد-نزديك تر به من-.هنوز هم شيطنت در چشمانش برق مي زد ولي تلاش مي كرد كمتر كند:"واقعاً؟مگه امروز چيشد؟"
سيب را بر كانتر رها كردم و همانطور كه روي صندلي نشسته بودم پاهايم را در هم جمع كردم:"اكسم رو ديدم.آه سرم حسابي درد مي كنه!"
كمي جدي تر شد،دست هاي جسورش را بر پيشاني م قرار داد تا فكر مي كنم دماي بدنم را اندازه بگيرد:"يه سردرد واقعي؟يا سردردي كه دليلش ديدن اون بي همهچيز باشه؟"
نااميد سرم را تكان دادم:"فكر كنم جفتش."و از فرصت براي اذيت كردنش استفاده كردم:"و همچنين اذيت كردن ها و عوضي بازي تو!"
چند لحظه ي بعد جیمین را مي ديدم كه به چهارچوب در آشپزخانه تكيه داده تا چهرهٔ خستهٔ من را وقتي در حال گاز زدن آن سيب قرمز آسيب ديده هستم را مشاهده كند،
كوله ش را همانجا رها كرد و با لحني كه متعلق به خودِ عوضي اش بود گفت:"راستش با وجود گذشت اين چهار،پنج ماه همچنان از اينكه باهات همخونه م متنفرم جنا،ولي راستش رو بخواي اين قضيه اذيت كردنت داره برام جذاب مي شه!"
به جوييدن سيب در دهانم ادامه دادم و وقتي كه كامل از گلويم به پايين رفت با كلافگي پاسخ حرف مسخره ش را دادم:"اصلاً حوصلهٔ تورو ندارم جیمین،امروز اصلاً روز من نبود پس بهتره دهنت رو ببندي."
چشم هايش را برايم چرخاند،از روي دلقك بازي اش بود چون خوب مي دانستم كه او كم نمي آورد؛تكيه اش را از چهارچوب برداشت و به كانتر نزديك شد-نزديك تر به من-.هنوز هم شيطنت در چشمانش برق مي زد ولي تلاش مي كرد كمتر كند:"واقعاً؟مگه امروز چيشد؟"
سيب را بر كانتر رها كردم و همانطور كه روي صندلي نشسته بودم پاهايم را در هم جمع كردم:"اكسم رو ديدم.آه سرم حسابي درد مي كنه!"
كمي جدي تر شد،دست هاي جسورش را بر پيشاني م قرار داد تا فكر مي كنم دماي بدنم را اندازه بگيرد:"يه سردرد واقعي؟يا سردردي كه دليلش ديدن اون بي همهچيز باشه؟"
نااميد سرم را تكان دادم:"فكر كنم جفتش."و از فرصت براي اذيت كردنش استفاده كردم:"و همچنين اذيت كردن ها و عوضي بازي تو!"
- ۵۸۲
- ۱۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط