My professor
My professor
Chapter:2
Part:100
یک هفته بعد
ظهر | ساعت ۱۴:۴۵
صدای ورق زدن پرونده ها توی اتاقم پیچیده بود
پشت میز نشسته بودم و سعی میکردم گزارش های امروز رو تموم کنم ولی ذهنم باهام همکاری نمیکرد.
هر چند دقیقه یک بار چشمم روی یک جمله ثابت می موند و مجبور میشدم از اول بخونمش
خسته بودم
اما خوب میدونستم دلیل این خستگی فقط کار نیست.
خیلی وقته که خستم
سه ساله که یه آدم خسته ام
خودکار رو روی میز گذاشتم و کشو قوسی به خودم دادم
صدای تقه ای به در باعث شد نگاهم سمت در بره
هیزل:بیا تو
پرستار با عجله وارد اتاق شد
از حالت صورتش میشد فهمید که اتفاقی افتاده
پرستار:خانم دکتر پارک...بیمار اورژانسی دارید لطفاً سریع همراه من بیاید
از جام بلند شدم و بدون چیز دیگه ای از اتاق زدم بیرون.
صدای قدم هام توی راهرو میپیچید
پرستار: طبقه پایین....اتاق اورژانس
وقتی به در اورژانس رسیدم دستگیره در رو پایین کشیدم و وارد اتاق شدم
اما قدم اولم رو کامل برنداشته بودم که خشکم زد
چشمم به تخت افتاد
دختر بچه ای که رو تخت دراز کشیده بود بی نهایت اشنا بود
ولی نه شبیه چیزی که من قبلا دیدم
موهاش آشفته شده بود و صورتش کوچیک و مطلومش رنگ پریده به نظر میرسید
اون لیانا بود
با عجله رفتم سمت تختی که کنارش دراز کشیده بود
اما قبل از اینکه چیزی بگم،مردی که پایین تخت نشسته بود و شونه هاش از گریه میلرزید توجهمخرو به خودش جلب کرد
دست لیانا رو گرفته بود و همونطور که سرش پایین بود و گریه میکرد چیز های نامعلومی رو زمزمه میکرد
ادامه دارد...
لایک فراموش نشه 🐾
Chapter:2
Part:100
یک هفته بعد
ظهر | ساعت ۱۴:۴۵
صدای ورق زدن پرونده ها توی اتاقم پیچیده بود
پشت میز نشسته بودم و سعی میکردم گزارش های امروز رو تموم کنم ولی ذهنم باهام همکاری نمیکرد.
هر چند دقیقه یک بار چشمم روی یک جمله ثابت می موند و مجبور میشدم از اول بخونمش
خسته بودم
اما خوب میدونستم دلیل این خستگی فقط کار نیست.
خیلی وقته که خستم
سه ساله که یه آدم خسته ام
خودکار رو روی میز گذاشتم و کشو قوسی به خودم دادم
صدای تقه ای به در باعث شد نگاهم سمت در بره
هیزل:بیا تو
پرستار با عجله وارد اتاق شد
از حالت صورتش میشد فهمید که اتفاقی افتاده
پرستار:خانم دکتر پارک...بیمار اورژانسی دارید لطفاً سریع همراه من بیاید
از جام بلند شدم و بدون چیز دیگه ای از اتاق زدم بیرون.
صدای قدم هام توی راهرو میپیچید
پرستار: طبقه پایین....اتاق اورژانس
وقتی به در اورژانس رسیدم دستگیره در رو پایین کشیدم و وارد اتاق شدم
اما قدم اولم رو کامل برنداشته بودم که خشکم زد
چشمم به تخت افتاد
دختر بچه ای که رو تخت دراز کشیده بود بی نهایت اشنا بود
ولی نه شبیه چیزی که من قبلا دیدم
موهاش آشفته شده بود و صورتش کوچیک و مطلومش رنگ پریده به نظر میرسید
اون لیانا بود
با عجله رفتم سمت تختی که کنارش دراز کشیده بود
اما قبل از اینکه چیزی بگم،مردی که پایین تخت نشسته بود و شونه هاش از گریه میلرزید توجهمخرو به خودش جلب کرد
دست لیانا رو گرفته بود و همونطور که سرش پایین بود و گریه میکرد چیز های نامعلومی رو زمزمه میکرد
ادامه دارد...
لایک فراموش نشه 🐾
- ۳.۵k
- ۰۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط