✨ Epilogue — The Real Ending

✨ Epilogue — The Real Ending

هشت سال بعد...

زندگی ادامه پیدا کرده بود.

نه مثل قصه‌ها.

نه بی‌نقص.

فقط... ادامه پیدا کرده بود.

تهیونگ کوچولو حالا هشت سالش بود.

پسری پرجنب‌وجوش با موهای تیره و لبخندی که هر بار می‌خندید، قلب ا/ت رو فشرده می‌کرد.

چون زیادی شبیه پدرش بود.

گاهی وقت‌ها حتی وقتی اخم می‌کرد، لوسی زیر لب می‌گفت:

"لعنتی... این دقیقاً همون نگاهشه."

و ا/ت فقط لبخند تلخی می‌زد.

---

هشت سال.

هشت سال بدون تهیونگ.

هشت سالی که هر روزش دلتنگی داشت.

بعضی روزها کمتر.

بعضی روزها بیشتر.

اما هیچ‌وقت کامل از بین نرفت.

---

اون شب...

تهیونگ کوچولو خوابیده بود.

بارون آرومی پشت پنجره می‌بارید.

ا/ت روی کاناپه نشسته بود و آلبوم قدیمی عکس‌ها رو ورق می‌زد.

تا اینکه به همون عکس رسید.

عکس قدیمی.

عکس کتاب.

عکس آغاز همه‌چیز.

اشک بی‌صدا روی گونه‌اش لغزید.

برای اولین بار بعد از مدت‌ها...

شکست.

سرش رو پایین انداخت.

و آروم زمزمه کرد:

+ فقط یه بار...

صدایش لرزید.

+ فقط یه بار دیگه ببینمش...

اشک‌ها روی دستش چکیدن.

+ اگه جایی هستی... برگرد...

سکوت.

فقط صدای بارون.

---

چند روز بعد...

ظهر آرومی بود.

لوسی رفته بود خرید.

تهیونگ کوچولو توی حیاط مشغول بازی بود.

و ا/ت توی آشپزخونه ظرف می‌شست.

تا اینکه...

دینگ دانگ.

صدای زنگ در.

اخم کرد.

چیزی سفارش نداده بود.

دست‌هاشو خشک کرد و سمت در رفت.

در رو باز کرد.

و یه پیک موتوری دید.

لباس مشکی.

کلاه ایمنی.

سرش پایین بود.

انگار توی گوشی دنبال چیزی می‌گشت.

ا/ت متعجب گفت:

+ بله؟

مرد بدون اینکه سرشو بالا بیاره گفت:

_ سفارش برای خانم ا/ت.

+ فکر کنم اشتباه شده.

_ مطمئنی؟

یه چیزی توی صداش بود.

یه حس عجیب.

یه آشنایی دور.

اما ا/ت نتونست تشخیصش بده.

+ آره. من چیزی سفارش ندادم.

چند ثانیه سکوت شد.

بعد مرد آه کوتاهی کشید.

و آروم گفت:

_ عجیبه...

+ چی؟

مرد لبخند خیلی کوچیکی زد.

هنوز سرش پایین بود.

_ چون هشت سال منتظر بودم این آدرس رو پیدا کنم.

قلب ا/ت برای لحظه‌ای از تپیدن ایستاد.

نه...

---

دست مرد روی لبه کلاه رفت.

و آروم بالا کشیدش.

اول موهای تیره.

بعد چشم‌ها.

بعد لبخندی که ا/ت هزار بار توی خواب دیده بود.

نفسش بند اومد.

دنیا ساکت شد.

بارون ساکت شد.

زمان ساکت شد.

+ ...

صدایی از گلویش بیرون نیومد.

اشک‌ها قبل از هر کلمه‌ای سرازیر شدن.

مرد آروم نگاهش کرد.

این بار...

نه چشم قرمزی وجود داشت.

نه تاریکی.

نه سایه.

فقط یه مرد.

یه انسان.

کاملاً انسانی.

کاملاً واقعی.

و همون لبخند گرم همیشگی.

+ ت...

کلمه کامل نشد.

تهیونگ آروم گفت:

_ سلام، کوچولو.

و ا/ت گریه کرد.

واقعاً گریه کرد.

بعد از هشت سال.

بعد از تمام شب‌هایی که فکر می‌کرد دیگه هیچ‌وقت نمی‌بینتش.

---

در همین لحظه صدای دویدن اومد.

تهیونگ کوچولو از حیاط برگشت.

/ مامان؟

بعد مرد غریبه رو دید.

و ایستاد.

چشم‌هاش گرد شد.

چند ثانیه به هم خیره موندن.

انگار هر دو چیزی رو حس کرده بودن.

چیزی که توضیحی براش وجود نداشت.

تهیونگ بزرگ‌تر آروم زانو زد.

هم‌قد پسر شد.

و لبخند زد.

_ سلام قهرمان.

پسرک سرشو کج کرد.

بعد خیلی جدی گفت:

/ من شما رو می‌شناسم؟

اشک دوباره توی چشم‌های ا/ت جمع شد.

و تهیونگ...

برای اولین بار بعد از سال‌ها خندید.

یه خنده واقعی.

آزاد.

آروم.

و گفت:

_ فکر کنم... خیلی وقت پیش می‌شناختی.

---

اون روز بارون تا عصر بارید.

ولی برای اولین بار...

هیچ‌کس از بارون ناراحت نبود.

چون بعضی معجزه‌ها...

دیر می‌رسن.

اما بالاخره می‌رسن.

و این بار...

تهیونگ برگشته بود.

نه به‌عنوان یک شیطان.

نه به‌عنوان یک افسانه.

فقط...

به‌عنوان مردی که راه خونه رو پیدا کرده بود.

🖤

پایان.

اینقدر گفتین پایان خوش نوشتم‌خوبه؟😭
لطفا قبول کنین دیگه.🙃
دیدگاه ها (۶)

دخترای مننن ببخشید اگه آخر فیک شیطان جذاب من رو دوست نداشتین...

ℳ𝒴 𝒸ℎ𝒶𝓇𝓂𝒾𝓃ℊ 𝒹ℯ𝓋𝒾𝓁 𝓈ℯ𝒶𝓈ℴ𝓃:1 𝒫𝒶𝓇𝓉: 25( final)چند ماه گذشته بود...

پارت ۱۰

پارت ۱۵:عمو های من مافیان

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط