معامله ی عشق

《 معامله ی عشق 》
پارت ۱

خسته ام و خوابم میاد ولی باید بلند شم چون کلی کار دارم .
از تختم میام بیرون و دست صورتم رو می شورم بعد میرم سمت آشپز خونه ، خانم بکی ( خدمتکار خونه ) اونجا بود و داشت اونجارو تمیز می کرد
جنا : سلام خانم بکی .
خانم بکی : سلام جنا خوبی ؟ صبحانه چی می خوری ؟
به سیب توی دستم اشاره کردم و گفتم همین بسته و رفتم سمت اتاقم برای اینکه برم سر کار ( کارش طلاسازی هست و کارگاه خودشه ) یه لباس پوشیدم و رفتم سمت در خروجی که دیدم مامانم اومد
مامان : جنا دخترم اینا رو هم ببر بده به بابات ، محرمانه هست نباید کس ببینه .
جنا : باشه
یه پاکت بود ، از اون طرف دیدم خانم بکی اومد و داخل سبد کلی کیک بود
بکی : عزیزم اینا رو هم ببر هم خودت بخور و هم بده به آقای سیلور ( باباش )
جنا : باشه ، من رفتم .
وسایل رو گذاشتم داخل ماشین و رفتم سمت شرکت ، من یه طلاسازم و عاشق ماشین سواری هم هستم و ماشینم هم BNW M4 هست .
رفتم داخل شرکت و سمت اتاق بابام و در رو زدم ، رفتم تو دیدم که یه مردی نشسته اونجا همسن پدرم بود تقریبا .
جنا : سلام
پدر : سلام دخترم ، ایشون آقای کنت هستند ، سرمایه گذار جدید .
جنا : خوشبختم . پدر بیا اینا رو مامان و خانم بکی داده .
آقای کنت : منم همچنین .
پدر : اوه آره ممنون
آقای کنت : پس تو دختر آقای سیلور هستی ؟
جنا : بله ، من رو ببخشید باید برم سرکارم.
آقای کنت : اوه پس کار هم می کنی .
جنا : بله ، من یه طلاسازم .
کارت کارگاهم رو دادم که اکه بخوان بیاد اونجا و خداحافظی کردم و رفتم ، سوار ماشین شدم و داشتم می رفتم که .....

امیدوارم خوشتون بیاد

شرط نداریم هنوز
دیدگاه ها (۰)

《 معامله ی عشق 》پارت ۲ داشتم میرفتم که جسپر رو دیدم و از ماش...

معرفی رمان اسم : معامله ی عشقکارکتر های اصلی : جنا ، مایک ، ...

سلام خوشگلا عکس رمانم تغییر کرد به این چون خیلی گزارش میشد و...

خوب میخوام یه فیک بنویسم وامیدوارم خوشتون بیاد تمام تلاشمو م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط