هرچه آیینه به توصیف تو جان کند نشد

هرچه آیینه به توصیف تو جان کَند نشد
آه، تصویرِ تو هرگز به تو مانند نشد

گفتم از قصه ی عشقت گرهی باز کنم
به پریشانیِ گیسوی تو سوگند نشد

خاطراتِ تو و دنیای مرا سوزاندند
تا فراموش شود یاد تو هرچند نشد

من دهان باز نکردم که نرنجی از من
مثل زخمی که لبش باز به لبخند نشد

دوستان عاقبت از چاه نجاتم دادند
بلکه چون برده مرا هم بفروشند نشد
دیدگاه ها (۲)

زندگی ، وزنِ نگاهیست که در خاطره ها می ماندشاید این حسرت بیه...

🔸 دنیا چه قشنگ است اگر جنگ نباشدبی پولیِ یک مرد بر او ننگ نب...

باز در خود خیره شو، انگار چشمت سیر نیستدردِ خودبینی است می د...

جانا تو را که گفت که احوال ما مپرسبیگانه گرد و قصهٔ هیچ آشنا...

به خداحافظی تلخ تو سوگند نشدکه تو رفتی و دلم ثانیه ای بند نش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط