فصل سوم ( شب دردناک )
فصل سوم ( شب دردناک )
پارت ۳۰۰ پارت پایانی
دختره بازم اخم کرد و گفت..... ات: من تپل نیستم
جیمین صندلی کنار میز رو کشوند و دختره روش نشست .. با دویدن سمته صندلی خودش زود نشست و دست همسرش را گرفت... جیمین: میدونی دلیله تک تک خوشهالی های رو این میز بزرگ خانواده گی تو هستی .... با مهربون های خودت ببین چیکار کردی همه رو جم کردی رو یک میز... یک میز بزرگ و پر از خنده
دخترک نگاهی کلی رو تک تک ادم های سر میز انداخت مادرش پدرش با خنده گرم صحبت بودن مادر و پدر جیمین هم مشغول خوردن غذا های و صحبت راجبه نوه خودشون بود میچا و مثل همیشه سربه سر میجی میگذاشت و دال هم از عشق اش دفاع میکرد
لبخندی زد و گفت.... ات: واقعا دلیلش منم
جیمین: اره خودتی دلیلش تویی .. و قلب مهربون تو ... تو خیلی مهربونی مطمئنم دخترمون هم مثل تو قلب ساف داره به همه کمک میکنه و مهم تر از همه اخلاقش بینظیر میشه
همسرش سرش را گذاشته رو شانه شوهرش و او هم همچنان دستش را دوره کمرش حلقه کرد ... به منظره روبه رو باغ زیبا خیره شدن...
چه کسی را دیدن که اخلاق خوب و مهربونی رو داشته باشه بزارید من بگم ... ( هیچ کس ) آدم خوب بودن چیزه خوبیه ولی اونا خیلی کم هستن خیلی خیلی کم یادتون باشه صبور باشید و همچنین دل خودتون رو نرم نگه دارید بدی کردن بهت ولی تو هم بدی کن ولی اگه یادت باشه اون فرد بی دلیل بد نشده..... مهربونی کلمه اوله مخصوصا برای ما دخترا ...... ممنون که تا پایان این فیک کنارم بودین یه روزی خدا میدونه من نویسنده کای کجا میتونم باشم و این داستان های منو میخونید چی راجبه من فکر میکنید اینکه چه نویسنده خوبی بود یا چه تجربه های داشت که به این سبک مینوشت....
پارت ۳۰۰ پارت پایانی
دختره بازم اخم کرد و گفت..... ات: من تپل نیستم
جیمین صندلی کنار میز رو کشوند و دختره روش نشست .. با دویدن سمته صندلی خودش زود نشست و دست همسرش را گرفت... جیمین: میدونی دلیله تک تک خوشهالی های رو این میز بزرگ خانواده گی تو هستی .... با مهربون های خودت ببین چیکار کردی همه رو جم کردی رو یک میز... یک میز بزرگ و پر از خنده
دخترک نگاهی کلی رو تک تک ادم های سر میز انداخت مادرش پدرش با خنده گرم صحبت بودن مادر و پدر جیمین هم مشغول خوردن غذا های و صحبت راجبه نوه خودشون بود میچا و مثل همیشه سربه سر میجی میگذاشت و دال هم از عشق اش دفاع میکرد
لبخندی زد و گفت.... ات: واقعا دلیلش منم
جیمین: اره خودتی دلیلش تویی .. و قلب مهربون تو ... تو خیلی مهربونی مطمئنم دخترمون هم مثل تو قلب ساف داره به همه کمک میکنه و مهم تر از همه اخلاقش بینظیر میشه
همسرش سرش را گذاشته رو شانه شوهرش و او هم همچنان دستش را دوره کمرش حلقه کرد ... به منظره روبه رو باغ زیبا خیره شدن...
چه کسی را دیدن که اخلاق خوب و مهربونی رو داشته باشه بزارید من بگم ... ( هیچ کس ) آدم خوب بودن چیزه خوبیه ولی اونا خیلی کم هستن خیلی خیلی کم یادتون باشه صبور باشید و همچنین دل خودتون رو نرم نگه دارید بدی کردن بهت ولی تو هم بدی کن ولی اگه یادت باشه اون فرد بی دلیل بد نشده..... مهربونی کلمه اوله مخصوصا برای ما دخترا ...... ممنون که تا پایان این فیک کنارم بودین یه روزی خدا میدونه من نویسنده کای کجا میتونم باشم و این داستان های منو میخونید چی راجبه من فکر میکنید اینکه چه نویسنده خوبی بود یا چه تجربه های داشت که به این سبک مینوشت....
- ۳۱.۱k
- ۱۶ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط