دوست پسر قاتل من ل دو

دوست پسر قاتل من (ڣڝل دوٍ)

#چندپارتی
#چندپارتی_درخواستی

#Jeon_rina
#jeon_victor

#Part_2
٠
٠
٠
---
یک شب وقتی سلین وارد اتاق پدر و مادرش شد دید که پدرش روی تخت دراز کشیده... تکون نمیخوره، مادرش هم توی حمامه... سلین با ترس و لرز سمت پدرش رفت و به قفسه سینه پدرش دست زد... پدر سلین نفس نمیکشید، سلین جیغ زد، اشک شدیدی توی چشماش جمع شد... مادرش سریع و درحالی که دورش حوله میپیچید سمت شوهرش دوید

مادر سلین: عزیرم! جک! اقای جو! هی! با تو ام، بیدار شو.

سلین گریه میکرد درحالی که مادرش درنال تکون دادن جک (پدر سلین) بود... ولی جک اصلا تکون نمیخورد.. بی حرکت... به ارومی نک پاهاش سفید شد، بعد شروع به یخ شدن کرد...
٠
٠
٠
---
شب تا صبح سلین و مادر سلین نشسته بودن و اشک میریختن... پزشک خانوادگی که رسید علت مرگ رو سکته قلبی تشخیص داد...
٠
٠
٠
---
صبح روز بعد، سلین به مدرسا نرفت... بجاش برای خاکسپاری پدرش رفت... للاس تمام مشکی پوشیده بود، کنار تابوت پدرش وایستاده بود و پدر روحانی داشت دعا های مسیحی میخوند، خانواده ها و نزدیکان دور تابوت جمع شده بودن، همه ساکت بودن، بعضی ها بی صدا اشک میریختن.... پدربزرگ سلین (سوجین) یک گوشه با چهره ای جدی ایستاده بود و فقط نگاه میکرد... بعد تموم شدن مراسم سمت سلین رفت، دست روی شونه سلین گذاشت

سوجین: خب، نوه عزیزم... انگار که تو باید بجای پدرت ریاست رو به دست بگیری

سلین با تعجب اشکش رو پاک کرد و به پدر بزرگش نگاه کرد

سلین: ریاست؟! جای پدرم؟! ولی پدر من فقط یه ریاضیدان ساده بود...

سوجین پوزخند صداداری زد

سوجین: پس بهت نگفته؟! پدر رئیس یکی از بزرگترین شرکت های زنجیره ای دنیاعه... انگار که پسرم بهت نگفته

سلین از تعجب اب دهنش توی گلوش پرید و سرفه کرد

سلین: چ-چی؟! پدر من؟! ولی چرا من...؟

سوجین: چون تو تنها دخترشی و تنها وارث این امپراطوری بزرگ....

سلین: باشه، پدربزرگ... این مسئولیت بزرگیه....

سوجین لبخند پیروزمندانه ای زد و چندتا به شونه سلین کوبید

سوجین: افرین، دختر خوب. حالا بیا بریم بهت دفتر پدرتو نشون بدم
٠
٠
٠
---
بعد چند ساعت رانندگی بالاخره رسیدن دفتر پدر سلین... اسمون خراش بزرگی بود که بالاش نوشته بود (دفتر رسمی شرکت بابِل)
سلین از ماشین پدربزرگش پیاده شد و از بالا تا پایین به اسمون خراش نگاه کرد... خیلی بزرگ بود

سلین: ای! گردنم گرفت... بابابزرگ باور نمیکنم که انقدر پولدار بودیم و من نمیدونستم...

سوجین پوزخند زد

سوجین: برو تو، خانوم جوان. الان همش برای توعه

سوجین متوجه گریه کردن بیصدای سلین شد

سوجین: هی... چرا گریه میکنی، دختر؟!

سلین: ا-اینجا بوی بابا رو میده

سوجین: بیخیال، فیلم ترکیش نکن، بیا بریم داخل

سلین اشکش رو پاک کرد و کنار پدربزرگش وارد شرکت شد، متوجه نگاه های خیره کارمند هایی که اونجا کار میکردن شد... وارد اسانسور شد و سمت طبقه اخر یعنی طبقه 30 رفت... وقتی در اسانسور باز شد سلین با در بزرگی که از چوب بلوط بود مواجه شد... سمت در رفت پ باز کرد... دفتر بزذگی بود، پنجره های تمام قد که کل شهر زیر پاهاش بود، میزی که از چوب مانون درست شده بود و کتاب هایی که همه جارو گرفته بود.. روی هر دیوار کلی کتاب بود، داخل فضایی مشکی داشت و کاناپه های چرمی و یک میز کوتاه شیشه ای وسط...
٠
٠
٠
---
سه سال گذشته و سلین الان یکی از بزرگترین تیلیونر ها شده و بزرگترین زن جوونی که تونسته به چنین مقامی برسه شده.... الان جلوی یه پارک توی BMW خودش نشسته... چون خواهر ناتنیش که 6 سال سن داره الان داره توی پارک بازی میکنه، ناگهان زیر گوشش...
٠
٠
٠
شعری از تهیونگ
___
در ریاضی هیچوقت دو خط موازی بهم نمیرسند
اما در هنر دو خط موازی در افق بهم میرسند...
او ریاضیدان بود و من هنرمند...
___𝒌𝒊𝒎 𝑻𝒂𝒆𝒉𝒚𝒖𝒏𝒈
0
0
0
شرطا
///
50 لایک
20 کامنت
دیدگاه ها (۶۳)

دوست پسر قاتل من (ڣڝل دوٍ) #چندپارتی #چندپارتی_درخواستی #Je...

دوست پسر قاتل من (ڣڝل دوٍ) #چندپارتی #چندپارتی_درخواستی #Je...

دوست پسر قاتل من (ڣڝل دوٍ) #چندپارتی #چندپارتی_درخواستی #Je...

دوست پسر قاتل من

دوست پسر قاتل من

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط