هیچ وقت نتونستم ناامید مطلق باشم تو اوج ناامیدی هم امیدوا

هیچ وقت نتونستم ناامید مطلق باشم تو اوج ناامیدی هم امیدوار بودم وقتی ک مغزم میگ نمیشه قلبم میگفت امیدت ب خدا باشه هروقت که خواستم امیدم و از دست بدم میگفتم خدا رو چه دیدی شاید شد،خدا بزرگه،من بهش ایمان دارم اگ واسم بخواد میشه...
تو سالی که گذشت خیلی ب خدا نزدیک شدم دوست دارم این حس و
هراتفاقی میوفتم فقط میگم خدا...
ب هیچ کس دیگ نمیتونم فکر کنم جز خودش شده وقتایی ک کم اوردم خواستم خودمو قانع کنم ک نمیشه نمیگم تو چنین شرایطی نبودم شده وقتایی ک تحت فشار بودم گفتم خدا چرا نگاهم نمیکنی چرا کمکم نمیکنی مگ من چیکار کردم ولی بعدش ک اروم تر شدم بازم رفتم سمت خودش چون جز اون بالایی هیچکی دستت و نمیگیره:))))))
دیدگاه ها (۷)

The unwanted Roommate ___________________________ویو پارک یو...

P3ویو کیسوکه:از اتاق اومد بیرون از اونجایی ک من تو خونه زیاد...

رمان دخت من

چندتا نکته میگم مخصوص برعندازاسدرسته اینا خیلی اوسگلن ولی دل...

رمان عشق ممنوع

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط