دختر یک میلیون تومنی
دختر یک میلیون تومنی
دختری در اوجِ جوانی، و البته در اوجِ زیبایی قرار دارد… افکارِ خود را پُر می کند از آنچه در فیلم هایِ غربی به او خورانده می شود… تمامِ فکر و ذهنِ او می شود اینکه، با پسری ارتباط برقرار کند و با او دوست شود! … و در اطرافِ خود می گردد و این پسر را پیدا می کند و با او دوست می شود… بله این دختر از جنسِ سنگ نیست! این دختر هم مثلِ دخترانِ دیگر احساسات دارد… دل دارد… این دختر بر رویِ آن پسر، سرمایه گذاریِ عاطفی می کند و در تنهایی و در ذهنِ خود به این پسر فکر می کند… این دختر فکر می کند که آن پسر تمامِ دنیایِ اوست… این دختر فکر می کند که اگر آن پسر نباشد…
بله این دختر واردِ یک بازیِ ناجوان مردانه شده است… آیا هیچ گاه از خودش می پُرسد که آیا یک آدمِ سواستفاده گر، قابلِ اعتماد است؟ آن پسر به جایِ اینکه بهایِ این ارتباط را که پذیرشِ مسئولیّتِ ازدواج است را بپذیرد، از زیبایی ها، لطافت ها، احساسات و وقت و عُمرِ این دختر بهره می برد و در پایان هم مثلِ اینکه این دختر آدامسی باشد که مزه اش رفته او را بیرون می اندازد… آیا واقعا ارزشِ این دختر، اینقدر پایین است؟!
دختر به دوستانش عکسِ پسری را که با او دوست شده نشان می دهد و به تیپ و قیافهٔ او پُز می دهد… فلانی ببین دوستم چقدر خوش تیپ است… فلانی دوستم دانشجویِ فوقِ… فلانی دوستم ورزشکارِ…
ولی در دلش خوب می داند که پسری که از او با نامِ دوست نام می برد، واقعا او را دوست ندارد بلکه فقط از او به عنوانِ یک وسیلهٔ لذّت بردن و درد و دل کردن و یا پُز دادن استفاده می کند…
همین چند روزِ پیش دختر به پسر گفت که ” با من ازدواجمی کنی ؟ ” و پسر با ناراحتی گفت: مگه از اون اوّل نگفتم که من تیریپِ ازدواج نیستم… بله یعنی فلانی تو واسه من همین قدر می ارزی… همین قدر که احساساتِ تو را دستمالی کنم و بعد هم یک کیسِ دیگه… همین چند روزِ پیش پسر گفت که فلانی می خوای دیگه این رابطه رو تمومش کنیم… و دختر یه جورایی به دست و پایِ یک آدمِ… افتاد که منو ببخش… چون خیلی وابسته شده… چون خیلی دل بسته شده…
دیگه پسر خیلی اذیت ِ ش می کنه… مدام با حرفاش و رفتارِش دلِ دختر را میشکنه… انگار از این کاراش لذت می بره…
دختر پیشِ خودِش به پسر هِی فُحش می ده… فکر می کنه که ” این آدم چه قدر پَست و نامرده ” امّا خیلی وابسته شده “… فکر می کنه که نه راهِ پَس داره و نه راهِ پیش… پس مُدام خودش رو گول می زنه… مُدام طوری به خودش می قبولاند که از این کارِش منظوری نداشته… از اون کارِش منظوری نداشته…
و باز هم پیشِ دوستاش پُزِ تیپ و قیافهٔ پسر را می دهد تا کمی خودش را آرام کند… ولی از درون احساسِ نفرت می کند به پسری که پَست و نامرد است… گاهی از همهٔ انسان ها بَدَش می آید… گاهی احساس می کند که خیلی، خیلی تنهاست… گاهی کابوس می بیند… گاهی…
بله پسر خیلی… است… گاهی برایِ دختر هدیه می خرد… گاهی با حرف هایِ زیبا او را احساساتی می کند… ولی جمعِ تمامِ این هدایا به ” یک میلیون تومان ” هم نمی رسد… که اگر هم برسد، آیا ارزشِ این روحیه و احساساتِ پاکِ این دختر فقط یک میلیون تومان است؟!…
لحظه ها می گذرد… روزها می گذرد… ماه ها و سال ها می گذرد… و زیبایی و طراوت دختر کم و کمتر می شود… زیبایی و طراوتی که خداوند در بهارِ جوانی به او هدیه کرده بود تا با یک پسرِ پاک ازدواج کند، کم فروغ و کم فروغ تر می شود… دیگر لوازمِ آرایشی هم آنگونه که باید اثر نمی کند… بله او در حالِ از دست دادنِ سرمایه ای است که هیچ گاه برنمی گردد… و اثراتِ این خسارات تا ابد با او باقی خواهد ماند!… شاید حتّی در آخرت…
چه فکر ها که نکرده بود، فکر می کرد که پسر بالاخره با اوازدواج خواهد کرد… فکر کرده بود… و تمامِ فکرها… و پسر دوباره به او گفت اگر ناراحتی بیا تمومش کنیم… و دختر مثلِ کسی که در حالِ سقوط است ولی دستانش را به جایی تکیه داده که چند لحظه بیشتر زنده بماند، می گوید: من که چیزی نگفتم… من که منظوری نداشتم…
می داند که این رابطه در آخرین روزهایش قرار دارد و باز هم دست بر نمی دارد… در دلش می گوید، عیبی ندارد، می روم با یک پسرِ دیگر دوست می شوم(و روز از نو)… و هنوز زخمی که خورده است التیام پیدا نکرده است که خودش با دستِ خودش، زخمِ دیگری بر روان و احساساتِ خود وارد می آورد… مگر یک دختر با یک احساساتِ فوق العاده حساس چه قدر توان دارد… و امّا یک سوال؟ مشکل کجاست؟
جواب: اگر بخواهیم مشکل را گردنِ دیگران بیاندازیم، خُب کارمون خیلی ساده است ولی بیاییم مشکل را گردنِ خودِمون بیاندازیم… خداوند به اون دختر زیبایی داده ولی دختر، بسیاری از پسرانی را که به قصدِ خواستگاری جلو آمده بودند رد کرد… ” الف” را رد کرد چون پیشِ خودش گفت شاید خواستگاری بهتر نصیبم شود…” ب ” را رد کرد چون تحصیلات اش
دختری در اوجِ جوانی، و البته در اوجِ زیبایی قرار دارد… افکارِ خود را پُر می کند از آنچه در فیلم هایِ غربی به او خورانده می شود… تمامِ فکر و ذهنِ او می شود اینکه، با پسری ارتباط برقرار کند و با او دوست شود! … و در اطرافِ خود می گردد و این پسر را پیدا می کند و با او دوست می شود… بله این دختر از جنسِ سنگ نیست! این دختر هم مثلِ دخترانِ دیگر احساسات دارد… دل دارد… این دختر بر رویِ آن پسر، سرمایه گذاریِ عاطفی می کند و در تنهایی و در ذهنِ خود به این پسر فکر می کند… این دختر فکر می کند که آن پسر تمامِ دنیایِ اوست… این دختر فکر می کند که اگر آن پسر نباشد…
بله این دختر واردِ یک بازیِ ناجوان مردانه شده است… آیا هیچ گاه از خودش می پُرسد که آیا یک آدمِ سواستفاده گر، قابلِ اعتماد است؟ آن پسر به جایِ اینکه بهایِ این ارتباط را که پذیرشِ مسئولیّتِ ازدواج است را بپذیرد، از زیبایی ها، لطافت ها، احساسات و وقت و عُمرِ این دختر بهره می برد و در پایان هم مثلِ اینکه این دختر آدامسی باشد که مزه اش رفته او را بیرون می اندازد… آیا واقعا ارزشِ این دختر، اینقدر پایین است؟!
دختر به دوستانش عکسِ پسری را که با او دوست شده نشان می دهد و به تیپ و قیافهٔ او پُز می دهد… فلانی ببین دوستم چقدر خوش تیپ است… فلانی دوستم دانشجویِ فوقِ… فلانی دوستم ورزشکارِ…
ولی در دلش خوب می داند که پسری که از او با نامِ دوست نام می برد، واقعا او را دوست ندارد بلکه فقط از او به عنوانِ یک وسیلهٔ لذّت بردن و درد و دل کردن و یا پُز دادن استفاده می کند…
همین چند روزِ پیش دختر به پسر گفت که ” با من ازدواجمی کنی ؟ ” و پسر با ناراحتی گفت: مگه از اون اوّل نگفتم که من تیریپِ ازدواج نیستم… بله یعنی فلانی تو واسه من همین قدر می ارزی… همین قدر که احساساتِ تو را دستمالی کنم و بعد هم یک کیسِ دیگه… همین چند روزِ پیش پسر گفت که فلانی می خوای دیگه این رابطه رو تمومش کنیم… و دختر یه جورایی به دست و پایِ یک آدمِ… افتاد که منو ببخش… چون خیلی وابسته شده… چون خیلی دل بسته شده…
دیگه پسر خیلی اذیت ِ ش می کنه… مدام با حرفاش و رفتارِش دلِ دختر را میشکنه… انگار از این کاراش لذت می بره…
دختر پیشِ خودِش به پسر هِی فُحش می ده… فکر می کنه که ” این آدم چه قدر پَست و نامرده ” امّا خیلی وابسته شده “… فکر می کنه که نه راهِ پَس داره و نه راهِ پیش… پس مُدام خودش رو گول می زنه… مُدام طوری به خودش می قبولاند که از این کارِش منظوری نداشته… از اون کارِش منظوری نداشته…
و باز هم پیشِ دوستاش پُزِ تیپ و قیافهٔ پسر را می دهد تا کمی خودش را آرام کند… ولی از درون احساسِ نفرت می کند به پسری که پَست و نامرد است… گاهی از همهٔ انسان ها بَدَش می آید… گاهی احساس می کند که خیلی، خیلی تنهاست… گاهی کابوس می بیند… گاهی…
بله پسر خیلی… است… گاهی برایِ دختر هدیه می خرد… گاهی با حرف هایِ زیبا او را احساساتی می کند… ولی جمعِ تمامِ این هدایا به ” یک میلیون تومان ” هم نمی رسد… که اگر هم برسد، آیا ارزشِ این روحیه و احساساتِ پاکِ این دختر فقط یک میلیون تومان است؟!…
لحظه ها می گذرد… روزها می گذرد… ماه ها و سال ها می گذرد… و زیبایی و طراوت دختر کم و کمتر می شود… زیبایی و طراوتی که خداوند در بهارِ جوانی به او هدیه کرده بود تا با یک پسرِ پاک ازدواج کند، کم فروغ و کم فروغ تر می شود… دیگر لوازمِ آرایشی هم آنگونه که باید اثر نمی کند… بله او در حالِ از دست دادنِ سرمایه ای است که هیچ گاه برنمی گردد… و اثراتِ این خسارات تا ابد با او باقی خواهد ماند!… شاید حتّی در آخرت…
چه فکر ها که نکرده بود، فکر می کرد که پسر بالاخره با اوازدواج خواهد کرد… فکر کرده بود… و تمامِ فکرها… و پسر دوباره به او گفت اگر ناراحتی بیا تمومش کنیم… و دختر مثلِ کسی که در حالِ سقوط است ولی دستانش را به جایی تکیه داده که چند لحظه بیشتر زنده بماند، می گوید: من که چیزی نگفتم… من که منظوری نداشتم…
می داند که این رابطه در آخرین روزهایش قرار دارد و باز هم دست بر نمی دارد… در دلش می گوید، عیبی ندارد، می روم با یک پسرِ دیگر دوست می شوم(و روز از نو)… و هنوز زخمی که خورده است التیام پیدا نکرده است که خودش با دستِ خودش، زخمِ دیگری بر روان و احساساتِ خود وارد می آورد… مگر یک دختر با یک احساساتِ فوق العاده حساس چه قدر توان دارد… و امّا یک سوال؟ مشکل کجاست؟
جواب: اگر بخواهیم مشکل را گردنِ دیگران بیاندازیم، خُب کارمون خیلی ساده است ولی بیاییم مشکل را گردنِ خودِمون بیاندازیم… خداوند به اون دختر زیبایی داده ولی دختر، بسیاری از پسرانی را که به قصدِ خواستگاری جلو آمده بودند رد کرد… ” الف” را رد کرد چون پیشِ خودش گفت شاید خواستگاری بهتر نصیبم شود…” ب ” را رد کرد چون تحصیلات اش
- ۶۱۶
- ۰۴ اردیبهشت ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط