عشق سیاه و سفید p

عشق سیاه و سفید p14

تموم این خاطرات اومدن جلو چشمم و با صدای بلند تر گریه میکردم هق.....هق
رفتم رو تخت تا تونسم گریه کردم برای اینکه صدام نره بیرون دستمو گاز میگرفتم هق.....هق
بعد از چند ساعتی گریه کردن و به مرور اوردن خاطرات کودکیم خابم برد ساعت ۹ شب بود بلند شدم و رفتم پایین دیدم جونگ کوک نبود
رفتم پایین و خانم چو رو دیدم
سونگ مین: کجاست
خانم چو:کی خانم؟
سونگ مین:همون ادم خبیسی که همه رو مثل خودش میدونه جونگ کوک
خانم چو:رفتن بیرون و گفتن حالا حالا ها نمیان بیاین من براتون شام درست کردم
اومد نزدیک تر و گفت :چرا انقدر گریه کردی که چشمات قرمز شدن دخترم
گفتم:چیزی نیست البته شما مثل مادر من هستین خاطرات کودکیم یادم اومد
خانم چو:میتونم بدونم که چه خاطره ای که انقد گریه کردی
گفتم: اره چرا که ن ،من چون با مامانم بیشتر جور بودم بیشتر باهاش خاطره دارم ولی پدرم ن چون اصلا در حقم پدری نمیکرد

........
سونگ مین:بابا به خدا من نبودم به جون جی هون من نبودم قسم کی رو بخورم
بابا:خفشه دختره هرزه الان که ادبت کردم میفهمی با هر پسری لاس نزنی دختره بیشعور جوری شدی میری با پسر ها الان ادبت میکنم
کمربندشو در اورد تا تونست منو زد و زیر دستش میگفتم :بابا به خدا من نبودم(با گریه و درد)بابا به جون هرکی دوست داری نزن توروخدا
مامان:ولش کن مرد ولش کن کشتیش نکن (با گریه)
بابا:توهم با دخترت دست داری الان به توهم میگم
رفت و مامانمم هم زد
.......
اره خلاصه خانم چو بابام همچین ادمی بود جوری کتکم میزد که فرداش پام به بیمارستان میکشید از درد د زخم
خانم چو:الهی من بمیرم برات که داری انقد سختی میکشی و کشیدی
گریم گرفت و گفتم:یه روز هم داشتم میرفتم مدرسه از شوق زیاد مدرسه و دوستام تصادف کردم و دیدم مامانم بیشتر از همه نگرانم بود بابام که اصلا سراغمم نگرفت یه روز از بابام شنیدم که میگفت ایکاش تموم کرده بود(با گریه )
خانم چو من نمیتونم دیگه سختی بکشم واقعا دیگه تحملش رو ندارم
خانم چو:بیا بغلم عزیزم همه چی درست میشه شک نکن
دیدگاه ها (۱۷)

عشق سیاه و سفید p15رفتم بغل خانم چو و همینجور گریه میکردم بغ...

عشق سیاه و سفیدp16طنبابو محکم بست دور گردنم روی چار پایه بود...

عشق سیاه و سفید p13همونجا با صدای خیلی بلند گریه میکردم ...ه...

عشق سیاه و سفید p12😒سونگ مین:نخاستم لباسمو هرجور که شده بود...

رمان~Goddess ~پارت ۱۰

(صبح) ویو اتبلند شدم که دیدم یونگی پیشم نیست رفتم پایین بازم...

ادامه رمان مافیای من (پارت 3)گفت بره بیرون و بازم منو بوسیدب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط