اورا

🔹 #او_را ... (۶۰)





احساس میکردم داره بی هدف رانندگی میکنه

انگار فقط میخواست وقت بگذرونه !



یه حس بدی بهم دست داد ...

فکرکردم دیگه زیادی دارم مزاحمش میشم !!



- ممنون میشم نگه دارید.

دیگه باید رفع زحمت کنم !



- ممنون میشم که فکرنکنید مزاحمید !!



با تعجب نگاهش کردم

- من از دیروز شما رو علاف خودم کردم !



- اینطور نیست !

من دیروز داشتم میومدم پیش شما !



چشمام گرد شد !

- پیش من؟ 😳


💠 ادامه در وب #از_جنس_خاک :
az-jense-khak.blog.ir/post/رمان-او-را-قسمت-شصتم/
دیدگاه ها (۱)

🔹 #او_را ... (۶۱)با احساس حالت تهوع از خواب بیدار شدم .نورِ...

🔹 #او_را ... (۶۲)بالاخره با صدای فریادی که داشت هرلحظه نزدی...

🔹 #او_را ... (۵۹)برگشتم سمتش .نصف بدنشو از ماشین آورده بود ...

🔹 #او_را ... (۵۸)هرچی که بودآرامش عجیبی داشت ❣ با همه کوچیک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط