[ تناسخ زمان ] part ۹
[ تناسخ زمان ] part ۹
ات با خشمی نگاهش کرد و تند لب زد : زود برو حیاط سوار دوچرخت شو
جیجی کی لب هایش را جمع کرد و با خشم کوچکی به سوی حیاط دوید
دختر که انگار بار سنگینی روی شانه هایش سنگینی میکند به اپن آشپزخانه تکیه داد کلافه چشم هایش را بست ، وقتی داشت فکر میکرد عشق اش تنها مرد زندگی اش همچین رفتار های از خود نشان میدهد باعث دلشکستگی آن زن میشد، دنیای رنگارنگ برایش سیاه و سفید میشد، هاله ای از غم و بغض بر دلش مینشست، موهایش را به عقب هدایت نموده در دل تکرار کرد « چیزی نیست زود مثله قبل میشه .. حتما یه اتفاقی توی محل کارش افتاده آره دیگه وگرنه با من اینجوری رفتار نمیکنه.. » با ناراحتی مشغول جمع کردن میز صبحانه شد، جیجی کی دوباره به آشپزخانه برگشت و روبه مادرش با کیوتی لب زد : اوما بابایی کجاشت میخوام بلم پیشش
ات درحین کار جواب پسرش را با ملایمت داد : حتما تویه اتاق خوابه
جیجی کی با دویدن خودش را به اتاق مشترک مادر و پدرش رسانده وارده اتاق شد، دیدن پدرش که خوابه او را خوشحال کرد چرا که جیجی کی عاشق خوابیدن کنار پدر جوان اش بود، با لبخند دندون نمایی بر روی تخت نشست و خودش را در آغوش پدر جوان اش جا کرد بلافاصله در پتو قائم شد، دقایقی گذشت تا اینکه پسر شیطون هم به خواب رفت ...
...
خانم خانه با ظرافت بسیار کاملی فنجان های قهوه را روی میز قرار داد بعد از نشستن در کنار سولگی فنجانش را به دست گرفت و جرعه ای از آن نوشید آن سکوت تلخ و سنگین با صدای آهسته سولگی که دستش را بر دست دوستش نهاد شکست : می هی عزیزم نمیخواهی چیزی بگی چی باعث شده که رفتار جونگ کوک عوض بشه
زن با دلخوری که در چهره اش موج میزد فنجانش را بر میز گذاشت و لب زد : نمیدونم از دیشب تاحالا اینطوری شده میگم شاید از کار باشه
سولگی شروع به حرف های امیدوارانه اش کرد : می هی ناراحت نشو ازش وو سونگ هم گاهی بدخلق میشه مردا خیلی زود بدخلق میشن ولی بعد از چند روز دوباره خوب میشه به من اعتماد کن و باهاش نرم رفتار کن جونگ کوک آدم بدخلقی نیست ما همه اونو میشناسیم مگه تو اینطوری عاشقش نشدی می هی
ات لحظه ای فکر کرد حرف های سولگی برایش تأثیر گذار بود، و او را در مقابل شوهرش نرم تر کرد سولگی جرعه ای از قهوه اش نوشید و گفت : حالا مردای خونت کجا هستن انگار رفتن بیرون
ات سرش را به معنای نه تکان داد و نجوا کرد : هم جونگ کوک هم جیجی کی خوابن، جیجی کی رو که میشناسی فقط میخواد باباش خوابیده باشه که اونم بره کنارش بخوابه.. سولگی آروم خندید و گفت : وروجکو باش..
نگاهی به ساعت انداخت و ادامه داد : می هی عزیزم دیگه باید برم خونه
ات سریع فنجانش را گذاشت و گفت : هنوز که زوده چرا میری
سولگی درحین برداشتن کیف اش از روی مبل سفید رنگ بلند شد، همراهش ات هم ایستاد ولی سولگی با ملایمت دستی بر شانه دوست اش که کمتر از خواهر اش نبود گذاشت و گفت : عصر شده الانه که آفتاب غروب کنه وو سونگ این موقع از شرکت میاد خونه درست نیست من نباشم
ات دیگر اعتراضی نکرد و سولگی را تا دم درب همراهی نمود با خداحافظی کردن به رفتم او خیره شد، دلداری با سولگی برایش خوب شد و دیگر عصبی یا دلخور نبود چرا که شوهرش را درک کرد ...
ات با خشمی نگاهش کرد و تند لب زد : زود برو حیاط سوار دوچرخت شو
جیجی کی لب هایش را جمع کرد و با خشم کوچکی به سوی حیاط دوید
دختر که انگار بار سنگینی روی شانه هایش سنگینی میکند به اپن آشپزخانه تکیه داد کلافه چشم هایش را بست ، وقتی داشت فکر میکرد عشق اش تنها مرد زندگی اش همچین رفتار های از خود نشان میدهد باعث دلشکستگی آن زن میشد، دنیای رنگارنگ برایش سیاه و سفید میشد، هاله ای از غم و بغض بر دلش مینشست، موهایش را به عقب هدایت نموده در دل تکرار کرد « چیزی نیست زود مثله قبل میشه .. حتما یه اتفاقی توی محل کارش افتاده آره دیگه وگرنه با من اینجوری رفتار نمیکنه.. » با ناراحتی مشغول جمع کردن میز صبحانه شد، جیجی کی دوباره به آشپزخانه برگشت و روبه مادرش با کیوتی لب زد : اوما بابایی کجاشت میخوام بلم پیشش
ات درحین کار جواب پسرش را با ملایمت داد : حتما تویه اتاق خوابه
جیجی کی با دویدن خودش را به اتاق مشترک مادر و پدرش رسانده وارده اتاق شد، دیدن پدرش که خوابه او را خوشحال کرد چرا که جیجی کی عاشق خوابیدن کنار پدر جوان اش بود، با لبخند دندون نمایی بر روی تخت نشست و خودش را در آغوش پدر جوان اش جا کرد بلافاصله در پتو قائم شد، دقایقی گذشت تا اینکه پسر شیطون هم به خواب رفت ...
...
خانم خانه با ظرافت بسیار کاملی فنجان های قهوه را روی میز قرار داد بعد از نشستن در کنار سولگی فنجانش را به دست گرفت و جرعه ای از آن نوشید آن سکوت تلخ و سنگین با صدای آهسته سولگی که دستش را بر دست دوستش نهاد شکست : می هی عزیزم نمیخواهی چیزی بگی چی باعث شده که رفتار جونگ کوک عوض بشه
زن با دلخوری که در چهره اش موج میزد فنجانش را بر میز گذاشت و لب زد : نمیدونم از دیشب تاحالا اینطوری شده میگم شاید از کار باشه
سولگی شروع به حرف های امیدوارانه اش کرد : می هی ناراحت نشو ازش وو سونگ هم گاهی بدخلق میشه مردا خیلی زود بدخلق میشن ولی بعد از چند روز دوباره خوب میشه به من اعتماد کن و باهاش نرم رفتار کن جونگ کوک آدم بدخلقی نیست ما همه اونو میشناسیم مگه تو اینطوری عاشقش نشدی می هی
ات لحظه ای فکر کرد حرف های سولگی برایش تأثیر گذار بود، و او را در مقابل شوهرش نرم تر کرد سولگی جرعه ای از قهوه اش نوشید و گفت : حالا مردای خونت کجا هستن انگار رفتن بیرون
ات سرش را به معنای نه تکان داد و نجوا کرد : هم جونگ کوک هم جیجی کی خوابن، جیجی کی رو که میشناسی فقط میخواد باباش خوابیده باشه که اونم بره کنارش بخوابه.. سولگی آروم خندید و گفت : وروجکو باش..
نگاهی به ساعت انداخت و ادامه داد : می هی عزیزم دیگه باید برم خونه
ات سریع فنجانش را گذاشت و گفت : هنوز که زوده چرا میری
سولگی درحین برداشتن کیف اش از روی مبل سفید رنگ بلند شد، همراهش ات هم ایستاد ولی سولگی با ملایمت دستی بر شانه دوست اش که کمتر از خواهر اش نبود گذاشت و گفت : عصر شده الانه که آفتاب غروب کنه وو سونگ این موقع از شرکت میاد خونه درست نیست من نباشم
ات دیگر اعتراضی نکرد و سولگی را تا دم درب همراهی نمود با خداحافظی کردن به رفتم او خیره شد، دلداری با سولگی برایش خوب شد و دیگر عصبی یا دلخور نبود چرا که شوهرش را درک کرد ...
- ۴۳۲
- ۲۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط