پارت ۱:
پارت ۱:
ساعت از دو بامداد گذشته بود، اما بارِ «میدنایت بلو» در سئول، نفسهای آخرش را میکشید. نورهای نئونی، سرخ و بنفش، روی صورتِ مردانی که پشت میزهای قمار نشسته بودند، سایهاندازی میکرد. جیمین، با کتِ مشکیِ ساده اما خوشدوخت، برگهای پوکر را میان انگشتانش میچرخاند. هیچچیز در چهرهاش خوانده نمیشد، نه هیجان، نه خشم، نه حتی رضایت. او مثل یک مجسمهی سرد بود که فقط گاهی با پلک زدن، زنده بودنش را یادآوری میکرد.
نشسته بود پشتِ میزی که از چوبِ گردوی کهنه ساخته شده بود و جایِ تهسیگارهای بیشمار، روی آن حک شده بود مثل خاطرات مردانی که باخته بودند. این میز، شاهدِ هزاران باخت و بُرد بود، اما هیچوقت شاهدِ یک لبخندِ واقعی نبوده بود. جیمین، با دستورِ مختصری به دیلر، بازی را شروع کرد. در سوی دیگر میز، لی سانگ-هو، پدرِ آت، نشسته بود؛ مردی با چشمانی که از بیخوابی قرمز شده بود و لباسهایی که بوی دودِ سیگار و عرقِ ناامیدی میداد.
«آخرین شانسته، لی سانگ-هو.»
صدای جیمین پایین، سرد و برنده بود، مثل تیغی که از میان ابرهای تاریک بیرون میزند.
پدرِ آت، با دستانی که از عصبانیت و ترس میلرزید، به برگهای جلویش نگاه کرد. یک جفت، آن هم از کمارزشترین برگها. تهی. نه پولی در جیب، نه ساعتی برای گرو، نه حتی انگشتری که سالها پیش به همسرش داده بود و حالا دیگر حتی آن را هم نداشت. او همهچیز را باخته بود؛ شغل، آبرو، احترام و حالا، آخرین سکههایش را هم روی همان میز سبز ریخته بود تا شاید یک بار، شانس به او لبخند بزند. اما شانس، به مردانی که دیگر چیزی برای از دست دادن ندارند، پشت میکند.
«چیز دیگهای ندارم...» لی سانگ-هو زمزمه کرد، بهطوری که صدایش در میان صدای برخوردِ لیوانها و خندههای مستانهی مشتریان گم شد.
جیمین گوشهی لبش را بالا کشید؛ لبخندی که نه از روی مهربانی، بلکه از روی تحقیر بود. «پس شرط رو بباز. برو خونه، به دخترت بگو که پدرش یک بازندهست.»
مردِ مغلوب، ناگهان دستش را به جیبِ کتِ چروکیدهاش برد و عکسِ کوچکی را بیرون کشید. عکسِ آت، هجده ساله، با موهای بلندِ مشکی که روی شانههایش ریخته بود، چشمانی گرد و درشت، و لبخندی که هنوز طعمِ تلخیِ زندگی را نچشیده بود. این تنها گنجِ باقیماندهی لی سانگ-هو بود، نه پول، نه جواهر، بلکه دختری که از هر طلایی برایش ارزشمندتر بود. اما همانطور که طمع، دل را کور میکند، ناامیدی نیز عقل را مسموم میسازد.
«دخترم...» لی سانگ-هو با خشکیِ گلو گفت، «دخترم رو شرط میبندم.»
مکثی سنگین و طولانی در سالن پیچید. دیلر، دستیاران جیمین و حتی چند مشتری که ناخواسته گوششان به این مکالمه بود، یخ زدند. جیمین، اما بیحرکت ماند. برای لحظهای، در چشمانش چیزی شبیه شگفتی گذشت، اما سریع محو شد و جای خود را به همان سردیِ همیشگی داد.
«دخترت؟» جیمین برگِ پوکر را روی میز گذاشت. «ارزشش رو داره؟»
«بیشتر از هر چیزی که امروز اینجا دیدی،» پدر با نفسهای بریده بریده گفت، «چشمانش مثل الماس میدرخشه، صداش مثل بارونِ بهارهست... اگر ببازی، دخترت مال تو، و من دیگه هیچوقت سراغشو نمیگیرم.»
دستهای جیمین برگها را مخلوط کرد. یک دقیقه بعد، صدای برخوردِ برگها روی میز، مثل تیرِ خلاصی بود که بر پیکرِ آخرین آرزوی لی سانگ-هو نشست.
«شما باختید، آقای لی.»
دیلر با صدای رسمی اعلام کرد.
صورتِ لی سانگ-هو، مثل گچ سفید شد. نگاهش به عکسِ دخترش دوخته شد؛ دختری که دیگر مال او نبود. جیمین بدون اینکه ذرهای شادی در چهرهاش نمایان شود، گفت: «حالا برو. و فردا، هیچکس نباید بدونه که دخترت کجاست. در غیر این صورت، نه تو میمونی، نه خاطرهات.»
همان شب، چهار مردِ تنومند با کتهای مشکی، به خانهی کوچک و محقرِ آت در حومهی سئول ریختند. آت با لباسِ خوابی سفید و ساده، وحشتزده از جایش بلند شد و گلدانِ کوچکی را از روی طاقچه برداشت تا از خودش دفاع کند. اما وقتی جیمین، با همان عینکِ دودی و همان آرامشِ مرگبار، از میانِ آنها عبور کرد و وارد اتاقِ کوچکش شد، گلدان از دستانِ لرزانش به زمین خورد و خرد شد. ترکهایِ چینیِ شکسته، روی زمین پهن شد، درست مثل زندگیِ او که در یک لحظه، خرد شد.
«آتن.. لی آت،» جیمین نامش را درست و شمرده ادا کرد، انگار که میخواهد طعمِ هر هجا را روی زبانش حس کند. «پدرت باختت. از امشب، تو مالِ منی. هر چه میگم، اطاعت میکنی. هر جا میگم، میروی. هیچ سوالی نمیپرسی.»
آت فریاد زد: «به چه حقی؟ من کالا نیستم!»
اما جیمین فقط یک قدم به جلو برداشت. بوی عطرِ گرانقیمتش، فضای کوچکِ اتاق را پر کرد. «در دنیایی که من زندگی میکنم، هر چیزی کالاست. تو هم. حالا لباس بپوش.»
ادامه در کامنت
ساعت از دو بامداد گذشته بود، اما بارِ «میدنایت بلو» در سئول، نفسهای آخرش را میکشید. نورهای نئونی، سرخ و بنفش، روی صورتِ مردانی که پشت میزهای قمار نشسته بودند، سایهاندازی میکرد. جیمین، با کتِ مشکیِ ساده اما خوشدوخت، برگهای پوکر را میان انگشتانش میچرخاند. هیچچیز در چهرهاش خوانده نمیشد، نه هیجان، نه خشم، نه حتی رضایت. او مثل یک مجسمهی سرد بود که فقط گاهی با پلک زدن، زنده بودنش را یادآوری میکرد.
نشسته بود پشتِ میزی که از چوبِ گردوی کهنه ساخته شده بود و جایِ تهسیگارهای بیشمار، روی آن حک شده بود مثل خاطرات مردانی که باخته بودند. این میز، شاهدِ هزاران باخت و بُرد بود، اما هیچوقت شاهدِ یک لبخندِ واقعی نبوده بود. جیمین، با دستورِ مختصری به دیلر، بازی را شروع کرد. در سوی دیگر میز، لی سانگ-هو، پدرِ آت، نشسته بود؛ مردی با چشمانی که از بیخوابی قرمز شده بود و لباسهایی که بوی دودِ سیگار و عرقِ ناامیدی میداد.
«آخرین شانسته، لی سانگ-هو.»
صدای جیمین پایین، سرد و برنده بود، مثل تیغی که از میان ابرهای تاریک بیرون میزند.
پدرِ آت، با دستانی که از عصبانیت و ترس میلرزید، به برگهای جلویش نگاه کرد. یک جفت، آن هم از کمارزشترین برگها. تهی. نه پولی در جیب، نه ساعتی برای گرو، نه حتی انگشتری که سالها پیش به همسرش داده بود و حالا دیگر حتی آن را هم نداشت. او همهچیز را باخته بود؛ شغل، آبرو، احترام و حالا، آخرین سکههایش را هم روی همان میز سبز ریخته بود تا شاید یک بار، شانس به او لبخند بزند. اما شانس، به مردانی که دیگر چیزی برای از دست دادن ندارند، پشت میکند.
«چیز دیگهای ندارم...» لی سانگ-هو زمزمه کرد، بهطوری که صدایش در میان صدای برخوردِ لیوانها و خندههای مستانهی مشتریان گم شد.
جیمین گوشهی لبش را بالا کشید؛ لبخندی که نه از روی مهربانی، بلکه از روی تحقیر بود. «پس شرط رو بباز. برو خونه، به دخترت بگو که پدرش یک بازندهست.»
مردِ مغلوب، ناگهان دستش را به جیبِ کتِ چروکیدهاش برد و عکسِ کوچکی را بیرون کشید. عکسِ آت، هجده ساله، با موهای بلندِ مشکی که روی شانههایش ریخته بود، چشمانی گرد و درشت، و لبخندی که هنوز طعمِ تلخیِ زندگی را نچشیده بود. این تنها گنجِ باقیماندهی لی سانگ-هو بود، نه پول، نه جواهر، بلکه دختری که از هر طلایی برایش ارزشمندتر بود. اما همانطور که طمع، دل را کور میکند، ناامیدی نیز عقل را مسموم میسازد.
«دخترم...» لی سانگ-هو با خشکیِ گلو گفت، «دخترم رو شرط میبندم.»
مکثی سنگین و طولانی در سالن پیچید. دیلر، دستیاران جیمین و حتی چند مشتری که ناخواسته گوششان به این مکالمه بود، یخ زدند. جیمین، اما بیحرکت ماند. برای لحظهای، در چشمانش چیزی شبیه شگفتی گذشت، اما سریع محو شد و جای خود را به همان سردیِ همیشگی داد.
«دخترت؟» جیمین برگِ پوکر را روی میز گذاشت. «ارزشش رو داره؟»
«بیشتر از هر چیزی که امروز اینجا دیدی،» پدر با نفسهای بریده بریده گفت، «چشمانش مثل الماس میدرخشه، صداش مثل بارونِ بهارهست... اگر ببازی، دخترت مال تو، و من دیگه هیچوقت سراغشو نمیگیرم.»
دستهای جیمین برگها را مخلوط کرد. یک دقیقه بعد، صدای برخوردِ برگها روی میز، مثل تیرِ خلاصی بود که بر پیکرِ آخرین آرزوی لی سانگ-هو نشست.
«شما باختید، آقای لی.»
دیلر با صدای رسمی اعلام کرد.
صورتِ لی سانگ-هو، مثل گچ سفید شد. نگاهش به عکسِ دخترش دوخته شد؛ دختری که دیگر مال او نبود. جیمین بدون اینکه ذرهای شادی در چهرهاش نمایان شود، گفت: «حالا برو. و فردا، هیچکس نباید بدونه که دخترت کجاست. در غیر این صورت، نه تو میمونی، نه خاطرهات.»
همان شب، چهار مردِ تنومند با کتهای مشکی، به خانهی کوچک و محقرِ آت در حومهی سئول ریختند. آت با لباسِ خوابی سفید و ساده، وحشتزده از جایش بلند شد و گلدانِ کوچکی را از روی طاقچه برداشت تا از خودش دفاع کند. اما وقتی جیمین، با همان عینکِ دودی و همان آرامشِ مرگبار، از میانِ آنها عبور کرد و وارد اتاقِ کوچکش شد، گلدان از دستانِ لرزانش به زمین خورد و خرد شد. ترکهایِ چینیِ شکسته، روی زمین پهن شد، درست مثل زندگیِ او که در یک لحظه، خرد شد.
«آتن.. لی آت،» جیمین نامش را درست و شمرده ادا کرد، انگار که میخواهد طعمِ هر هجا را روی زبانش حس کند. «پدرت باختت. از امشب، تو مالِ منی. هر چه میگم، اطاعت میکنی. هر جا میگم، میروی. هیچ سوالی نمیپرسی.»
آت فریاد زد: «به چه حقی؟ من کالا نیستم!»
اما جیمین فقط یک قدم به جلو برداشت. بوی عطرِ گرانقیمتش، فضای کوچکِ اتاق را پر کرد. «در دنیایی که من زندگی میکنم، هر چیزی کالاست. تو هم. حالا لباس بپوش.»
ادامه در کامنت
- ۷۰۷
- ۱۶ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط