حکایت خواندنی

حکایت خواندنی

در آمریکا، آرایشگری زندگی می کرد که سالها بچه دار نمی شد. او نذر کرد که اگر بچه دار شود، تا یک ماه سر همه مشتریان را به رایگان اصلاح کند. بالاخره خدا خواست و او بچه دار شد!
روز اول یک شیرینی فروش وارد مغازه شد. پس از پایان کار، هنگامی که قناد خواست پول بدهد، آرایشگر ماجرا را به او گفت. فردای آن روز وقتی آرایشگر خواست مغازه اش را باز کند، یک جعبه بزرگ شیرینی و یک کارت تبریک و تشکر از طرف قناد دم در بود.
روز دوم یک گل فروش به او مراجعه کرد و هنگامی که خواست حساب کند، آرایشگر ماجرا را به او گفت. فردای آن روز وقتی آرایشگر خواست مغازه اش را باز کند، یک دسته گل بزرگ و یک کارت تبریک و تشکر از طرف گل فروش دم در بود.
روز سوم یک مهندس ایرانی به او مراجعه کرد. در پایان آرایشگر ماجرا را به او گفت و از گرفتن پول امتناع کرد.
فرداى آن روز همه دوستان و آشنايان مهندس، دم در سلمانی صف کشیده بودند و غر می زدند که پس این مردک چرا مغازه اش را باز نمی کند...

🌺
دیدگاه ها (۱)

#غذا_با_مرغ #سالاد_مرغ_و_کلم 🥗🔴 کلم و هویج رنده شده و سینه م...

دوباره آغاز كن.با خودت بگو؛ "گذشته عزیزبخاطر همه درس ‌هایی ک...

آدَمی چِقَدر خالی ست از خودشوقتی پُر است از یادِ کسی ...🍃🌺─━...

لحظاتتون قشنگـــ🌸حـال دلتون خـوب خـوب🌸❤️💙 💙❤️

دیدم پام به ترمز می چسبه زدم کنار دیدم بله چیزی نیست جان دلم...

سناریو وقتی که باردار میشی و بهشون میگی پارت دو هان: تو ...

𝙼𝚢 𝚋𝚛𝚘𝚝𝚑𝚎𝚛'𝚜 𝚏𝚛𝚒𝚎𝚗𝚍 𝟮 _ 𝟲 جونگکوک وارد خانه شد ، سوجین در ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط