خوب اقا سلام
خوب اقا سلام
پارت جدید رمانححح
*این پارت یکم مسخرس ولی خ_
---
پارت هفتم: انتخاب
ماری کنار محفظهی شیشهای ایستاده بود. پدرش بیحرکت، ولی زنده. ذهنش پر از صدا بود—خشم، ترس، عشق، و خاطره.
مایکل از طریق بیسیم زمزمه کرد: «اگه میخوای بکشیشون، الان وقتشه. ولی اگه بخوای نجاتش بدی، باید از راه دیگه بری.»
ماری نفسش رو حبس کرد. نگاهش به مردی افتاد که مسئول پروژه بود—همون که گفته بود همه چیز برنامهریزی شده بوده. اون حالا پشت شیشهای دیگر ایستاده بود، با لبخندی که انگار میگفت: «تو هم مثل ما شدی.»
اما ماری فرق داشت. اون قدرت داشت، ولی هنوز قلبش میتپید برای چیزی فراتر از کنترل.
با تمرکز، ذهنش رو به محفظهی پدرش وصل کرد. حس کرد که هنوز امیدی هست. انرژی درونش فوران کرد، بالهاش درخشانتر شدن، و شیشه ترک برداشت.
در لحظهای نفسگیر، ماری پدرش رو بیرون کشید. مأمورها وارد شدن، آژیرها روشن شدن، ولی ماری دیگه نمیدوید—پرواز کرد. با پدر در آغوش، از سقف مقر بالا رفت و به آسمون زد.
---
پایان فصل تاریکی
در کوهستانی دور، ماری، مایکل و پدرش پناه گرفتن. پدر هنوز ضعیف بود، ولی لبخند میزد. مایکل گفت: «تو نهتنها نجاتش دادی، بلکه خودتو هم پیدا کردی.»
ماری به آسمون نگاه کرد. «اونا هنوز اون بیرونن. ولی حالا دیگه من تنها نیستم.»
و با بالهایی که حالا نه فقط نماد قدرت، بلکه نماد انتخاب بودن، ماری آماده بود برای فصل بعدی زندگیاش—نه بهعنوان قربانی، بلکه بهعنوان کسی که خودش مسیرش رو میسازه.
---
خوب این پارتم تمام شدددد
پارت بعدی ۱۵ تا لایکک
*این پارت یکم بد شد ببخشید
پارت جدید رمانححح
*این پارت یکم مسخرس ولی خ_
---
پارت هفتم: انتخاب
ماری کنار محفظهی شیشهای ایستاده بود. پدرش بیحرکت، ولی زنده. ذهنش پر از صدا بود—خشم، ترس، عشق، و خاطره.
مایکل از طریق بیسیم زمزمه کرد: «اگه میخوای بکشیشون، الان وقتشه. ولی اگه بخوای نجاتش بدی، باید از راه دیگه بری.»
ماری نفسش رو حبس کرد. نگاهش به مردی افتاد که مسئول پروژه بود—همون که گفته بود همه چیز برنامهریزی شده بوده. اون حالا پشت شیشهای دیگر ایستاده بود، با لبخندی که انگار میگفت: «تو هم مثل ما شدی.»
اما ماری فرق داشت. اون قدرت داشت، ولی هنوز قلبش میتپید برای چیزی فراتر از کنترل.
با تمرکز، ذهنش رو به محفظهی پدرش وصل کرد. حس کرد که هنوز امیدی هست. انرژی درونش فوران کرد، بالهاش درخشانتر شدن، و شیشه ترک برداشت.
در لحظهای نفسگیر، ماری پدرش رو بیرون کشید. مأمورها وارد شدن، آژیرها روشن شدن، ولی ماری دیگه نمیدوید—پرواز کرد. با پدر در آغوش، از سقف مقر بالا رفت و به آسمون زد.
---
پایان فصل تاریکی
در کوهستانی دور، ماری، مایکل و پدرش پناه گرفتن. پدر هنوز ضعیف بود، ولی لبخند میزد. مایکل گفت: «تو نهتنها نجاتش دادی، بلکه خودتو هم پیدا کردی.»
ماری به آسمون نگاه کرد. «اونا هنوز اون بیرونن. ولی حالا دیگه من تنها نیستم.»
و با بالهایی که حالا نه فقط نماد قدرت، بلکه نماد انتخاب بودن، ماری آماده بود برای فصل بعدی زندگیاش—نه بهعنوان قربانی، بلکه بهعنوان کسی که خودش مسیرش رو میسازه.
---
خوب این پارتم تمام شدددد
پارت بعدی ۱۵ تا لایکک
*این پارت یکم بد شد ببخشید
- ۹.۱k
- ۱۸ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط