«مردی بین ما »

«مردی بین ما »
پارت : ۶ «چیزی که نباید منتظرش می‌موندم»

صبح، خانه بیش از حد معمول ساکت بود. روی میز صبحانه، فقط دو تا فنجان بود؛ مال من و لیسان. تهیونگ زودتر از همیشه رفته بود. لیسان با لبخندی خسته گفت: 
«دیشب خیلی دیر خوابید، این چند وقت عجیب درگیره. می‌ترسم قبل عروسی از استرس از پا دربیاد.»

فنجانم را بین انگشت‌هایم چرخاندم و سعی کردم نگاهم را از چشمانش بدزدم. اگر می‌دانست تهیونگ دیشب کجا ایستاده بود، چطور به من نگاه می‌کرد؟ هنوز گرمای نفس‌های نزدیکش کنار گوشم را حس می‌کردم.

لیسان کیفش را برداشت و رو به من گفت: 
«امروز تا دیروقت شرکت‌ام. تو هم اگه بیرون رفتی، لطفاً دیر نیا. شاید تهیونگ امشب زودتر برگرده، می‌خوام با هم سه نفری شام بخوریم.»

سه نفری. همان ترکیبی که من را بیشتر از هر چیزی خفه می‌کرد. فقط سر تکان دادم. 
در که پشت سرش بسته شد، خانه فرو رفت در سکوتی که حالا معنی‌دار بود.

تا ظهر، بین اتاق و سالن قدم می‌زدم. هر بار که به ساعت نگاه می‌کردم، انگار عقربه‌ها کندتر حرکت می‌کردند. او گفته بود: *«فردا... وقتی اون سر کاره، باید حرف بزنیم.»* 
می‌توانستم نادیده بگیرمش. می‌توانستم از خانه بیرون بروم، برنگردم، خودم را در دانشگاه، کافه، هر جایی دفن کنم؛ اما نکردم. 

وقتی صدای باز شدن درِ ورودی آمد، قلبم قبل از مغزم واکنش نشان داد. نفسم را حبس کردم. 
صدای قدم‌هایش را روی پارکت‌ها تشخیص می‌دادم. بدون معطلی به سمت سالن نرفت، مستقیم به طرف اتاق من آمد.

در نیمه‌باز بود. به آرامی آن را بیشتر باز کرد. تکیه داده بودم به قاب پنجره، اما از انعکاس شیشه فهمیدم که نگاهش دقیقاً روی من قفل شده. 
آهسته گفت: «پس نرفتی.»

برنگشتم، فقط گفتم: «می‌خواستم برم.»

صدایش نزدیک‌تر شد، سنگین و مطمئن: «ولی نرفتی.» 
چند ثانیه بعد، حضورش را کنارم حس کردم. حالا هر دو رو‌به‌روی پنجره بودیم؛ سئول زیر پای‌مان، مثل شهری که از دور زیبا و از نزدیک خفه‌کننده است.

او اول سکوت کرد. بعد با صدایی که انگار از جایی عمیق‌تر از خودش می‌آمد گفت: 
«سنا، من آدمِ درستی برای این خونه نیستم. اینو می‌دونم. ولی تنها چیزی که توش مطمئنم اینه که از روزی که اینجا اومدم، تمامِ اون چیزی که فکر می‌کردم می‌خوام، عوض شده.»

این‌بار برگشتم و نگاهش کردم. چشم‌هایش خسته بود، اما نه بی‌تفاوت. 
پرسیدم: «و اون چیزی که الان می‌خوای، چیه؟»

نگاهش لحظه‌ای روی لب‌هایم مکث کرد و بعد به چشم‌هایم برگشت. فاصله‌مان فقط چند وجب بود. 
آرام گفت: «چیزی که نباید بخوامش. کسی که نباید حتی بهش نزدیک بشم.»

اسمم را نگفت، اما لازم هم نبود. هر دو می‌دانستیم در مورد چه کسی حرف می‌زند. 
زمزمه کردم: «این کار اشتباهه، تهیونگ.»

پاسخ داد: «می‌دونم.» 
یک قدم جلو آمد. حالا بین من و پنجره ایستاده بود، طوری که جز او چیزی در میدان دیدم نبود. 
«ولی تو از من می‌خوای وانمود کنم هیچ‌چی احساس نمی‌کنم، در حالی که هر ثانیه حضور تو توی این خونه، داره هر مرزی رو که برای خودم ساخته بودم، خراب می‌کنه.»

نمی‌دانستم ترسم بیشتر است یا کشش عجیبی که بین ما موج می‌زد. دست‌هایم را مشت کردم تا نلرزد. 
با صدایی خیلی آرام پرسیدم: «اگه بهش بگی چی؟ اگه همه‌چیز رو به لیسان بگی؟»

چهره‌اش برای لحظه‌ای سخت شد. نگاهش از من به نقطه‌ای نامعلوم روی زمین لغزید. 
«نمی‌خوام بهش آسیب بزنم. اون لیاقت این رو نداشت که من تو زندگیش ظاهر بشم. اما... ادامه‌ دادن این نامزدی، دروغ گفتن محضه. به اون، به خودم… و حالا به تو.»

چند ثانیه هیچ‌کدام حرفی نزدیم. صدای دورِ شهر از پنجره نیمه‌باز می‌آمد؛ بوق‌ها، حرف‌ها، زندگی. این‌جا، بین ما، انگار زمان از حرکت ایستاده بود.

او در نهایت زمزمه کرد: 
«من امشب یه تصمیم می‌گیرم، سنا. تصمیمی که شاید همه‌چیز رو نابود کنه، اما حداقل دیگه مجبور نمی‌شیم وانمود کنیم. فقط یه چیز رو بدون...» 
برای لحظه‌ای، انگشتانش به آرامی پشت مچ دستم خورد. تماس کوتاه بود، اما کافی، تا برق شدیدی از زیر پوستم عبور کند. 
«هر چی جلوتر بریم، برگشتن سخت‌تر می‌شه.»

و قبل از آن‌که جواب بدهم، دستش را عقب کشید و از اتاق خارج شد. 
من ماندم و صدای تپش قلبی که دیگر فقط از آنِ خودم نبود.

لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
دیدگاه ها (۵)

«مردی بین ما »پارت : ۷ «شامی با طعم دروغ» ساعت از هشت شب گذش...

« مردی بین ما »پارت ۸: «آتش زیر خاکستر» صدای بسته شدن درِ ات...

«مردی بین ما »پارت : ۵«اعترافی در سکوت» درست زمانی که فکر می...

«مردی بین ما »پارت : ۴«مرزهای شکسته» صدای تقه به در، آرام و ...

« مردی بین ما »پارت : ۱ «مردی که قرار نبود وارد زندگی‌مون بش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط