خوشا دلی که مدام از پی نظر نرود

خوشا دلی که مدام از پی نظر نرود
به هر درش که بخوانند بی‌خبر نرود


طمع در آن لب شیرین نکردنم اولی
ولی چگونه مگس از پی شکر نرود


سواد دیده غمدیده‌ام به اشک مشوی
که نقش خال توام هرگز از نظر نرود


ز من چو باد صبا بوی خود دریغ مدار
چرا که بی سر زلف توام به سر نرود


دلا مباش چنین هرزه گرد و هرجایی
که هیچ کار ز پیشت بدین هنر نرود


مکن به چشم حقارت نگاه در من مست
که آبروی شریعت بدین قدر نرود


من گدا هوس سروقامتی دارم
که دست در کمرش جز به سیم و زر نرود


تو کز مکارم اخلاق عالمی دگری
وفای عهد من از خاطرت به درنرود


سیاه نامه‌تر از خود کسی نمی‌بینم
چگونه چون قلمم دود دل به سر نرود


به تاج هدهدم از ره مبر که باز سفید
چو باشه در پی هر صید مختصر نرود


بیار باده و اول به دست حافظ ده
به شرط آن که ز مجلس سخن به درنرود
دیدگاه ها (۷)

من خنده زنم بر دل،دل خنده زند بر مناینجاست که میخندد،دیوانه ...

تاری بزن با سازه دل آتش بزن بر راز دلوانگه همین پیمانه را لب...

گفتی بیا،گفتم کجا؟ گفتی میان جان ماگفتی مرو.گفتم چرا؟ گفتی ک...

دیده‌ام خورشید را در خواب تعبیرش توییخواب دریا و شب مهتاب تع...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط