فصل دوم

فصل دوم

پارت بیستم | بازگشت به خانه

بالاخره روزی که لیانا دو سال منتظرش بود، رسید...

روز برگشتن جنگکوک.

از صبح زود، هیجان عجیبی تمام وجودش را گرفته بود.

چند بار لباسش را عوض کرد.

چند بار جلوی آینه ایستاد.

حتی نمی‌دانست چرا این‌قدر استرس دارد.

انگار قرار بود برای اولین بار او را ببیند.

نه کسی که دو سال عاشقش بود...

بلکه کسی که تمام این مدت منتظرش مانده بود.

---

فرودگاه سئول...

پر از آدم بود.

صدای اعلام پروازها، حرکت چمدان‌ها و شلوغی مردم همه‌جا را پر کرده بود.

اما برای لیانا...

فقط یک نفر مهم بود.

جنگکوک.

او کنار ورودی ایستاده بود و هر چند ثانیه یک‌بار ساعتش را نگاه می‌کرد.

دستانش از هیجان کمی می‌لرزید.

دوستش لبخند زد.

ـ «آروم باش لیانا. انگار اولین باره می‌خوای ببینیش.»

لیانا نفس عمیقی کشید.

ـ «حس می‌کنم واقعاً همینه...»

---

چند دقیقه بعد...

صدای اعلام رسیدن پرواز ایتالیا در سالن پیچید.

قلب لیانا تندتر زد.

مسافرها یکی‌یکی بیرون آمدند.

هر بار که یک نفر ظاهر می‌شد، نگاه لیانا امیدوار می‌شد.

تا اینکه...

بالاخره...

یک چهره‌ی آشنا را دید.

جنگکوک.

با همان نگاه آشنا...

اما کمی متفاوت.

پخته‌تر.

آرام‌تر.

چند ثانیه فقط به هم نگاه کردند.

انگار هیچ‌کدام باور نمی‌کردند این لحظه واقعاً رسیده باشد.

---

جنگکوک لبخند زد و چند قدم به سمتش آمد.

لیانا هم آرام جلو رفت.

اشک‌هایش از خوشحالی جمع شده بود.

ـ «جنگکوک...»

اما درست در همان لحظه...

صدایی از پشت سر جنگکوک باعث شد هر دو متوقف شوند.

ـ «جنگکوک، صبر کن.»

لیانا نگاهش را بالا آورد.

دختری با موهای قهوه‌ای روشن و چشمان سبز، کنار جنگکوک ایستاد.

همان دختری که هیچ شناختی از او نداشت.

ایزابلا.

اما چیزی که قلب لیانا را فشرد...

این نبود که او یک دختر بود.

بلکه این بود که...

جنگکوک و ایزابلا با هم از هواپیما بیرون آمده بودند.

و بدتر از آن...

دست ایزابلا در دست جنگکوک بود.

---

لبخند لیانا آرام آرام محو شد.

تمام آن حرف‌ها...

تمام قول‌ها...

تمام شب‌هایی که منتظرش مانده بود...

در چند ثانیه جلوی چشمش آمد.

جنگکوک وقتی لیانا را دید، حالت صورتش تغییر کرد.

انگار خودش هم انتظار این لحظه را نداشت.

ـ «لیانا...»

صدایش را شنید.

اما این بار...

آن گرمای همیشگی در صدایش نبود.

لیانا با ناباوری نگاهش کرد.

ـ «من... فکر کردم اولین چیزی که بعد از برگشتنت می‌بینم، آغوشت باشه.»

سکوت سنگینی بینشان افتاد.

جنگکوک خواست چیزی بگوید.

اما ایزابلا آرام دست جنگکوک را گرفت.

و همین حرکت...

برای لیانا کافی بود.

او یک قدم عقب رفت.

اشک‌هایش را پنهان کرد.

ـ «خوش اومدی... جنگکوک.»

بعد بدون اینکه منتظر جواب بماند، برگشت و از آنجا دور شد.

و جنگکوک...

برای اولین بار بعد از دو سال...

فهمید شاید برگشتنش به سئول، آن‌طور که تصور می‌کرد، ساده نباشد.

پآیآن پآرت بیستم...☕⃢🖤
﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊
شرط برای سه پارت بعدی : ( برای هر سه پارت برسونین گل ها😁)
ˡᶦᵏᵉ : 𝟻𝟶☕࿐
ᶜᵒᵐᵐᵉⁿᵗ : 𝟹𝟶☕࿐
ʳᵉᵖᵒˢᵗ : 𝟷𝟸☕࿐
دیدگاه ها (۴۶)

فصل دومپارت بیست و یکم | حقیقتی که پنهان ماندلیانا نمی‌دانست...

فصل دومپارت بیست و دوم | حرف‌هایی که شنیده نشدچند ساعت از پی...

فصل دومپارت نوزدهم | آخرین روزهای انتظارسه هفته مانده بود......

فصل دومپارت هجدهم | نزدیک‌تر از همیشه، دورتر از همیشهیک سال ...

فصل دومپارت دوم | دختری از ایتالیاروز بعد...خبر ورود دانش‌آم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط