پارت جدید فرشته هاممم
𝐇𝐢 𝐰𝐞𝐥𝐜𝐨𝐦𝐞 𝐭𝐨 𝐦𝐲 𝐩𝐚𝐠𝐞 𝐬𝐰𝐞𝐞𝐭𝐡𝐞𝐚𝐫𝐭✨
پارت جدید فرشته هاممم🍓✨
باز نشر و حمایت فراموش نشه🫶🥹
𝙋𝙖𝙧𝙩3
لویا
بارو بندیل رو تو ماشین جا دادیم و حرکت کردیم به سوی فرودگاه.
مامانم چیزای لازمی که باید درمورد سفرم میدونستم گفت همونطور که به پنجره ی شفاف ماشین لم داده بودم،
مامانم گفت: عزیزم خودت میدونی تا اوضات سرو سامون بگیره و بتونی شغل پیدا کنی برای خرید خونه، باید پیش خاله فِلا بمونی.
خاله فلا یکی از نزدیکترین و صمیمی ترین دوستای مامانمه، که چندین سال پیش با همسرش به پاریس نقل مکان کرد.
من ازش فقط چندتا خاطره ی محو از اون زمانی که بچه بودم و به خونمون اومده بود یادمه.
اون آدم مهربونیه و چون هیچ بچه ای نداره من رو همیشه به چشم دختر خودش میدید و مواظبم بود یکی از دلتنگیهام خاله فلا و شوهر خوش رفتارش بود.
ولی وقتی یادم اومد چقد قراره دلتنگ خونه و از همه مهمتر مادرم بشم و حتی خاطرات خوش اینجا، یه چیزی مانع به رفتم میشد.
انگار که زیر پاهام رو با چسب بچسبونن، اصلا دوست نداشتم اینجارو ترک کنم.
ولی خب باید قبول میکردم که هیچ موقعیتی بدون قربانی کردن بعضی چیزا بوجود نمیاد.
بعد از نیم ساعت راه بلاخره به فرودگاه رسیدیم. ماشین رو یجایی پارک کردیم و من با کمک مادرم وسایل و چمدونام رو برداشتم .
مادرم من رو تا گیت فرودگاه همراهی کرد. این همون لحظه بود. لحظه ای که از همه ی لحظه ها بیشتر ازش متنفر بودم. لحظه ی خداحافظی.
مادرم رو سفت در آغوش گرفتم و همونطور که قطرات اشک از چشماش میچکیدن بهم نگاه کرد و با لبخند محبت آمیز گفت: خب دخترم وقت رفتنه برو برو که تو پاریس چیزای زیادی در انتظاراته.
جاهای جدید، آدم های جدید و زندگی جدید. یادت باشه هر خبری که تو اونجا بدست آوردی و هر اتفاقی که برات افتاد فقط کافیه بهم یه زنگ بزنی.
سال بعدی میبینمت.
نمیخواستم این لحظه با اشک همراه بشه ولی دست خودم نبود اشک ها همینطوری از چشم هام به پایین می ریخت.
به مادرم نگاه کردم و بهش گفتم: سال بعد میبینمت و سعی میکنم هر روز باهات در تماس باشم.
چمدون و وسایل هام رو به دستم میگیرم و به سمت محلی که پاسپورت هارو چک میکنن میرم.
این خداحافظی غمگین بود ولی هیچکدوم از خداحافظی ای که انجام نشده بود غمگین تر نبود.
.......
سوار هواپیما شده بودم تقریبا چند دقیقه ی دیگه هواپیما قرار بود لَند کنه و به پرواز در بیاد.
حس ناشناخته ای داشتم مثل ژامِی وو
( * حس مخالف دژاوو که در اون فرد احساس غریبی و نا آشنایی میکنه.)
ولی هرچی بود مطمئن بودم که قرار بود بهش عادت کنم و چاره ای جز این هم نداشتم.
همونطور که هواپیما به آسمون میرفت ابر هارو که مثل پنبه ها نرم و سفید بودن تماشا میکردم.
منظره ی خیلی زیبایی بود و تا حالا انقدر به ابر ها و آسمون نزدیک نشده بودم. احساس میکردم قلبم یواش یواش داشت شکاف هاش رو ترمیم می داد.
همونطور که به آسمون نگا میکردم چشمام رو بستم و نفس عمیقی کشیدم و
با خودم گفتم: خداحافظ زندگی قبلی و سلام زندگی جدید.
#fic
#Recovery_tears
پارت جدید فرشته هاممم🍓✨
باز نشر و حمایت فراموش نشه🫶🥹
𝙋𝙖𝙧𝙩3
لویا
بارو بندیل رو تو ماشین جا دادیم و حرکت کردیم به سوی فرودگاه.
مامانم چیزای لازمی که باید درمورد سفرم میدونستم گفت همونطور که به پنجره ی شفاف ماشین لم داده بودم،
مامانم گفت: عزیزم خودت میدونی تا اوضات سرو سامون بگیره و بتونی شغل پیدا کنی برای خرید خونه، باید پیش خاله فِلا بمونی.
خاله فلا یکی از نزدیکترین و صمیمی ترین دوستای مامانمه، که چندین سال پیش با همسرش به پاریس نقل مکان کرد.
من ازش فقط چندتا خاطره ی محو از اون زمانی که بچه بودم و به خونمون اومده بود یادمه.
اون آدم مهربونیه و چون هیچ بچه ای نداره من رو همیشه به چشم دختر خودش میدید و مواظبم بود یکی از دلتنگیهام خاله فلا و شوهر خوش رفتارش بود.
ولی وقتی یادم اومد چقد قراره دلتنگ خونه و از همه مهمتر مادرم بشم و حتی خاطرات خوش اینجا، یه چیزی مانع به رفتم میشد.
انگار که زیر پاهام رو با چسب بچسبونن، اصلا دوست نداشتم اینجارو ترک کنم.
ولی خب باید قبول میکردم که هیچ موقعیتی بدون قربانی کردن بعضی چیزا بوجود نمیاد.
بعد از نیم ساعت راه بلاخره به فرودگاه رسیدیم. ماشین رو یجایی پارک کردیم و من با کمک مادرم وسایل و چمدونام رو برداشتم .
مادرم من رو تا گیت فرودگاه همراهی کرد. این همون لحظه بود. لحظه ای که از همه ی لحظه ها بیشتر ازش متنفر بودم. لحظه ی خداحافظی.
مادرم رو سفت در آغوش گرفتم و همونطور که قطرات اشک از چشماش میچکیدن بهم نگاه کرد و با لبخند محبت آمیز گفت: خب دخترم وقت رفتنه برو برو که تو پاریس چیزای زیادی در انتظاراته.
جاهای جدید، آدم های جدید و زندگی جدید. یادت باشه هر خبری که تو اونجا بدست آوردی و هر اتفاقی که برات افتاد فقط کافیه بهم یه زنگ بزنی.
سال بعدی میبینمت.
نمیخواستم این لحظه با اشک همراه بشه ولی دست خودم نبود اشک ها همینطوری از چشم هام به پایین می ریخت.
به مادرم نگاه کردم و بهش گفتم: سال بعد میبینمت و سعی میکنم هر روز باهات در تماس باشم.
چمدون و وسایل هام رو به دستم میگیرم و به سمت محلی که پاسپورت هارو چک میکنن میرم.
این خداحافظی غمگین بود ولی هیچکدوم از خداحافظی ای که انجام نشده بود غمگین تر نبود.
.......
سوار هواپیما شده بودم تقریبا چند دقیقه ی دیگه هواپیما قرار بود لَند کنه و به پرواز در بیاد.
حس ناشناخته ای داشتم مثل ژامِی وو
( * حس مخالف دژاوو که در اون فرد احساس غریبی و نا آشنایی میکنه.)
ولی هرچی بود مطمئن بودم که قرار بود بهش عادت کنم و چاره ای جز این هم نداشتم.
همونطور که هواپیما به آسمون میرفت ابر هارو که مثل پنبه ها نرم و سفید بودن تماشا میکردم.
منظره ی خیلی زیبایی بود و تا حالا انقدر به ابر ها و آسمون نزدیک نشده بودم. احساس میکردم قلبم یواش یواش داشت شکاف هاش رو ترمیم می داد.
همونطور که به آسمون نگا میکردم چشمام رو بستم و نفس عمیقی کشیدم و
با خودم گفتم: خداحافظ زندگی قبلی و سلام زندگی جدید.
#fic
#Recovery_tears
- ۴.۷k
- ۰۵ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط