هوا ابریست ... دلم گرفته ...قلم بدست گرفتم بنویسم که صدای

هوا ابریست ... دلم گرفته ...قلم بدست گرفتم بنویسم که صدایی پرسید : از چه می نویسی ؟؟پاسخش را دادم : از تکرار که در حال نفوذ در بین روزهاست .گفت : مینویسی که چه شود ؟؟ که درد دلت تازه شود ؟؟!!گفتم کیستی ؟؟ آشنایی میدانم ... حست غریب نیست ، لمست میکنم ...گفت آری بیگانه نیستم ،هرازگاهی مهمانت میشوم و تو به سرعت قلم بدستمیگری برای نوشتن... ؛ او حرف میزد و من بی اعتنا به حرفهایش مینوشتمهر لحظه صدایش دورتر میشد و دلم آرامتر میگرفت ...دیگر کاغذم سفید نبود ... صدایش را نمیشنیدم ... آرام بودم ...آری او غم بود که به واژه درامد و دل آرام گرفت ...
دیدگاه ها (۶)

قلم بدست گرفتم بنویسم که صدایی پرسید : از چه می نویسی ؟؟پاسخ...

هوا ابریست ... دلم گرفته ...قلم بدست گرفتم بنویسم که صدایی پ...

قلم بدست گرفتم بنویسم که صدایی پرسید : از چه می نویسی ؟؟پاسخ...

دلم گرفته ...قلم بدست گرفتم بنویسم که صدایی پرسید : از چه می...

«فَصلُ‌الخِطابِ بَهرام مُحَمَّدی: انهدامِ سیستمیِ مافیا و مس...

«سِفْرِ حَدّ: الهی‌نامه‌یِ بهرام محمدی»۲۷. پایداری تصمیم: ای...

چشمام خیره میمونه ;)!

ولی عشق حسن به ملک :)!

ولی تئومان :)!

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط