عشق در چشمانت

༺ عشق در چشمانت ༻
پارت ۳۴

(ویو ات – صبح)

نور ملایم صبح از لای پرده‌ها افتاده بود تو اتاق. آروم از توی بغلش بیرون خزیدم، کوک هنوز خواب بود. صورتش آروم بود، نفس‌هاش منظم و عمیق. زخمش زیر باندپیچیش هنوز اونجا بود، اما لب‌هاش بی‌صدا بودن… نه ناله‌ای، نه اخمی.

لبخند کمرنگی زدم. نمی‌خواستم بیدارش کنم. یه بوسه‌ی کوچیک رو گونه‌ش زدم و پاورچین‌پاورچین از اتاق رفتم بیرون.

رفتم حمام، حوله انداختم روی صندلی و زیر دوش وایسادم. آب گرم روی تنم می‌ریخت و ذهنم هنوز درگیر کوک و زخمش بود.
نفس عمیقی کشیدم.
«فقط بخوام یه بار بی‌درد ببینمت...»

چند دقیقه بعد، وقتی از حمام بیرون اومدم، هنوز حوله تنم بود. موهام خیسی می‌چکید و دستم مشغول خشک‌کردن‌شون بود که یه‌دفعه نگاهم افتاد به تخت.

کوک بیدار شده بود. به پهلو دراز کشیده بود، یه دست زیر سرش، یه ابروی بالا انداخته و لبخند شیطونی گوشه‌ی لبش بود.

— پرنسس… بدون من میری حموم؟ بی‌رحمی دیگه در این حد؟

پوفی کشیدم.

— تو دستت زخمیه، نباید الان آب بخوره. همینم هست که پاشو، آماده شو، بریم بیمارستان.

آروم بلند شد. نگاهش از پایین‌ به بالا خورد به من.
قدم برداشت سمتم.
من ناخودآگاه یکی‌دو قدم عقب رفتم، تا اینکه به دیوار رسیدم.

چشم‌هاش خمار بود. لبخندش بازیگوش. اومد نزدیک‌تر. دست‌هامو با یه دستش بالا گرفت و نگه داشت رو دیوار.

— امروز حوصله ندارم کوک… لطفاً بی‌خیال شو.

— نمی‌شه. می‌خواستی جلوم این‌طوری نباشی…

با اون نگاه پرکششش، سرش خم شد سمت لب‌هام و شروع کرد بوسیدنم. آروم، ولی خواستنش معلوم بود.

چند لحظه بعد، وقتی هنوز نفس‌هام توی هم بود، گره‌ی حوله رو باز کرد.

— کوک… نکن. دستت هنوز خوب نشده.

لبش نزدیک گوشم اومد. صداش زمزمه شد:

— با تو که باشم، خوبم…

سرم رو عقب بردم.

— اگر شروع کنی… باهات قهر می‌کنم.

چشماش خمار شد، ولی عقب نکشید. یه لحظه فقط نگاهم کرد. بعد با صدایی گرفته گفت:

— حداقل… بالا تنه‌تو ببینم؟

— نه!

لبخند شیطونی زد. صبر نکرد.
با یه حرکت منو بلند کرد، برد سمتم تخت و پرتم کرد روش.

— کوک! گفتم دستت!

— می‌دونم چیکار می‌کنم، پرنسس.

حوله رو از تنم کشید و بدون معطلی افتاد به جون گردنم. بوسه‌هاش از بوسه رد شدن. لب‌هاش مک می‌زد و جای بوسه‌هاش، رد داغی می‌ذاشت.
چند تا کیس مارک روی گردنم و بالای سینه‌م گذاشت.
و رفت سراغ سی.نه ام یکی رو به دستش گرفته یکی هم با دندون مک میزد. بعد چند مین ازم جدا شد.
بدون اینکه چیزی بگه، فقط خیره‌م شد و یه جمله‌ی آروم گفت:

— من همیشه برای داشتن تو، زنده‌م…

بعد، بی‌صدا از رو تنم بلند شد.

و من، با تپش قلبی که آروم نمی‌گرفت، خیره شدم به چشم‌هایی که با یه نگاه، همه‌ی آرامش و دیوونگی رو با هم داشتن...
بازم خوب شد سر قولش موند که فقط بالا تنه باشه.

بعد نیم ساعت:
دیدگاه ها (۳)

༺ عشق در چشمانت ༻پارت ۳۴بعد نیم ساعت:(ویو ات)با هزار زور و ز...

رفیقمون رو حمایت کنید.@baran-babaei92

༺ عشق در چشمانت ༻پارت ۳۳(ویو کوک – چند دقیقه بعد از قتل پارک...

༺ عشق در چشمانت ༻پارت ۳۲— این‌بار، اون کسی که این همه سال دش...

"سرنوشت "p,46...فلیکس : اهههه ... .ویو ا/ت*.همگی سر میز نشست...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط