معشوقه دشمن
معشوقه دشمن
P¹⁹
روی صندلی های عقب ون مشکی رنگ،با جسا نشسته بودند. حدود بیست دقیقه بود که تو راه بودن.کمربندشو بسته و گوشیش تو دستش بود تا لوکیشن رو خودش شخصا ببینه.
:به چپ بپیچید
لوکیشنی که هیونا داشت با لوکیشن راننده یکی بود اما راننده بجای طرف چپ،به راست پیچید.
هیونا حواسش بود.یه نگاه به گوشی راننده که جلوی ماشین بود انداخت.گوشی اونم چپ رو نشون میداد.
+میگه چپ.چرا میری راست؟
جوابی از کسی نشنید.
+چپ و راست رو بلدی؟
صدای خنده از پشت سرش شنید.جسا که دست به سینه نشسته بود و پاشو روی پاش انداخته بود،خندید.
§اون چپ و راستشو بلده
+اینطور به نظر نمیاد
§چپ و راستشو بلده اما داره به دستورم عمل میکنه
+دستورت؟
§اره.یکم صبر کن خودت میفهمی
هیونا پوزخندی زد.ریلکس تکیه داد.
+چیه میخوای منو خفت کنی؟
§[از کجا فهمید]
هیونا چندین بار شده بود که بخوان بگیرنش.هر بار در رفته بود چون تو ماشین نبود.ایندفعه رو نمیدونست چجوری باید فرار کنه.
§عجیب نیست که جونگکوک تورو برای معاون بودنش انتخاب کرده.دختر باهوشی هستی
+حالا برا چی منو میخوای؟
§سوال خوبیه.تا قبل اومدنت قرار بود من جای تو باشم.خیلی برا این تلاش کردم اما با معرفی خودت خرابم کردی.بعدشم.منو جونگکوک از بچگی باهم بودیم و برای هم نوشته شدیم.کسی هم نمیتونه رابطمونو خراب کنه
دلش میخواست بگه خب به چپم که همو دویت دارین مگه مانع رسیدن شما دوتا بههم شدم؟
ولی نمیتونست.مغزش دستور گفتن این جمله رو میداد و قلبش نمیزاشت.ولی از حرفاش سوالی تو ذهنش شکل گرفت.مگه اون منو دوست داره که جسا اینجوری باهام بد باشه؟
+چی؟مگه اون منو دوست داره؟
§نباید بهت میگفتم دختر باهوش.ندیدی همین امروز چجوری باهات رفتار کرد؟
مگه میشه یادش بره؟
هر چند که اولین باری بود که اونو از این زاویه میدید...
معشوقه دشمن
P²⁰
توی اتاقش نشسته بود و با گوشیش ور میرفت.روی مبل کنار بالکن تو اتاقش لم داده بود.همون موقع ها بود که گوشیش زنگ خورد.همون کسی بود که هیونا باهاش قرار داشت
-بله؟
: آقای جئون.فکر کردی از من زرنگ تری؟
-منظور؟
:خودتو نزن به اون راه
-نمیفهمم منظورتو
: یعنی خبر نداری؟امکان نداره ندونی
-بگو چیشده.چیزی کم بوده؟
:اصلا هیچ کسی اینجا نیومده بخواد چیزی بده
از حالت لم داده بیرون امد و یکم بلند شد
-چی؟
:بله.کسی اینجا نیومده
-من کلی ادم حدود یک ساعت پیش فرستادم.همشونم طبق دستور من عمل میکنن.میخوای اذیتم کنی؟
:عه.که اینطور.زورت به من رسیده؟میبینیم اقای جئون
و تماس پایان یافت.یکم فکر کرد.تنها کسی که جدید بود و اعتماد کامل بهش نداشت هیونا بود.همون دختری که چند شبه به خواباش میاد.گوشی رو تو دستش فشورد.
-[یعنی کار اون بوده؟]
-[نمیشه که.میدونه حریفم نیست]
...
+دست کثیفتونو بهم نزنید
در حالی که دوتا از اون نگهبان های بزرگ رو ناکار میکرد اینو گفت.
§هی خانومی...بدون حرکت اضافه ای به پشت سرت نگاه کن.
صدای خود جسا هم از پشت سرش میومد.برگشت.سر تفنگ روی سرش نشانه گیری شده بود.
§چیشد خشکت زد
+از جونم چی میخوای؟میخوای اینقدر منو بزنی تا بمیرم؟یا همین الان میخوای منو بکشی؟خب هر کاری که میخوای بکنی رو زودتر انجام بده
§اره قراره بمیری ولی نه اینجوری دردناک عزیزم.قراره همینجا ولت کنم
به اطراف که تا الان دقتی بهش نکرده بود،نگاهی انداخت.وسط بیابون بودن.هوا سرد و پاییزی بود.اره.قطعا میمرد!
+هه...عوضی.چقدر یه ادم میتونه هول باشه که بخاطر جنس مخالف ادم بکشه
§دهنتو ببند(بلند)
+یکاری بگو بتونم انجام بدم
§خیلی دیگه داری پرو میشی.
توف...(مثلاً صدای گلوله😂🤌🏻)
چشماش توان پلک نداشت از بس که گرد شده بود.تا حالا هیچ وقت تیر نخورده بود.تمام بدنش بی حس بود و از همین بی حسی نمیتونست تشخیص بده به کجای بدنش تیر اصابت کرده.سرشو با لرزش خفیفی که داشت پایین اوورد.بالای ارنج سمت راست بدنش رو خون فرا گرفته بود.همونجا،نبض میزد.با هر سوز و بادی که میومد میسوخت
§میخوای یکی دیگه هم اونطرف بزنم؟
+...
§درسته.نمیخوای.پس حرف نزن
روبه افراد شاهد تو اون جمع که قبلا کلی بها بهشون داده بود کرد و گفت
§بریم
یکی یکی اونجا رو ترک کردن و سوار ماشین ها شدن.به سمت اونجایی که قرار داشتن رفتن...
...
کنار یونگی نشسته بود.تمام دوربین های شهر رو هک کرده بودن و دنبال ماشین های باند میگشتن.نیم ساعتی بود که دوربین هارو تحت نظر داشتن
∆چرا اینقدر برات مهمه کجان؟
-شوخیت گرفته؟این یارو وحشیه میزنه کل باندو ناکار میکنه
∆هین... نگاه کن.نگاه کن
...
P¹⁹
روی صندلی های عقب ون مشکی رنگ،با جسا نشسته بودند. حدود بیست دقیقه بود که تو راه بودن.کمربندشو بسته و گوشیش تو دستش بود تا لوکیشن رو خودش شخصا ببینه.
:به چپ بپیچید
لوکیشنی که هیونا داشت با لوکیشن راننده یکی بود اما راننده بجای طرف چپ،به راست پیچید.
هیونا حواسش بود.یه نگاه به گوشی راننده که جلوی ماشین بود انداخت.گوشی اونم چپ رو نشون میداد.
+میگه چپ.چرا میری راست؟
جوابی از کسی نشنید.
+چپ و راست رو بلدی؟
صدای خنده از پشت سرش شنید.جسا که دست به سینه نشسته بود و پاشو روی پاش انداخته بود،خندید.
§اون چپ و راستشو بلده
+اینطور به نظر نمیاد
§چپ و راستشو بلده اما داره به دستورم عمل میکنه
+دستورت؟
§اره.یکم صبر کن خودت میفهمی
هیونا پوزخندی زد.ریلکس تکیه داد.
+چیه میخوای منو خفت کنی؟
§[از کجا فهمید]
هیونا چندین بار شده بود که بخوان بگیرنش.هر بار در رفته بود چون تو ماشین نبود.ایندفعه رو نمیدونست چجوری باید فرار کنه.
§عجیب نیست که جونگکوک تورو برای معاون بودنش انتخاب کرده.دختر باهوشی هستی
+حالا برا چی منو میخوای؟
§سوال خوبیه.تا قبل اومدنت قرار بود من جای تو باشم.خیلی برا این تلاش کردم اما با معرفی خودت خرابم کردی.بعدشم.منو جونگکوک از بچگی باهم بودیم و برای هم نوشته شدیم.کسی هم نمیتونه رابطمونو خراب کنه
دلش میخواست بگه خب به چپم که همو دویت دارین مگه مانع رسیدن شما دوتا بههم شدم؟
ولی نمیتونست.مغزش دستور گفتن این جمله رو میداد و قلبش نمیزاشت.ولی از حرفاش سوالی تو ذهنش شکل گرفت.مگه اون منو دوست داره که جسا اینجوری باهام بد باشه؟
+چی؟مگه اون منو دوست داره؟
§نباید بهت میگفتم دختر باهوش.ندیدی همین امروز چجوری باهات رفتار کرد؟
مگه میشه یادش بره؟
هر چند که اولین باری بود که اونو از این زاویه میدید...
معشوقه دشمن
P²⁰
توی اتاقش نشسته بود و با گوشیش ور میرفت.روی مبل کنار بالکن تو اتاقش لم داده بود.همون موقع ها بود که گوشیش زنگ خورد.همون کسی بود که هیونا باهاش قرار داشت
-بله؟
: آقای جئون.فکر کردی از من زرنگ تری؟
-منظور؟
:خودتو نزن به اون راه
-نمیفهمم منظورتو
: یعنی خبر نداری؟امکان نداره ندونی
-بگو چیشده.چیزی کم بوده؟
:اصلا هیچ کسی اینجا نیومده بخواد چیزی بده
از حالت لم داده بیرون امد و یکم بلند شد
-چی؟
:بله.کسی اینجا نیومده
-من کلی ادم حدود یک ساعت پیش فرستادم.همشونم طبق دستور من عمل میکنن.میخوای اذیتم کنی؟
:عه.که اینطور.زورت به من رسیده؟میبینیم اقای جئون
و تماس پایان یافت.یکم فکر کرد.تنها کسی که جدید بود و اعتماد کامل بهش نداشت هیونا بود.همون دختری که چند شبه به خواباش میاد.گوشی رو تو دستش فشورد.
-[یعنی کار اون بوده؟]
-[نمیشه که.میدونه حریفم نیست]
...
+دست کثیفتونو بهم نزنید
در حالی که دوتا از اون نگهبان های بزرگ رو ناکار میکرد اینو گفت.
§هی خانومی...بدون حرکت اضافه ای به پشت سرت نگاه کن.
صدای خود جسا هم از پشت سرش میومد.برگشت.سر تفنگ روی سرش نشانه گیری شده بود.
§چیشد خشکت زد
+از جونم چی میخوای؟میخوای اینقدر منو بزنی تا بمیرم؟یا همین الان میخوای منو بکشی؟خب هر کاری که میخوای بکنی رو زودتر انجام بده
§اره قراره بمیری ولی نه اینجوری دردناک عزیزم.قراره همینجا ولت کنم
به اطراف که تا الان دقتی بهش نکرده بود،نگاهی انداخت.وسط بیابون بودن.هوا سرد و پاییزی بود.اره.قطعا میمرد!
+هه...عوضی.چقدر یه ادم میتونه هول باشه که بخاطر جنس مخالف ادم بکشه
§دهنتو ببند(بلند)
+یکاری بگو بتونم انجام بدم
§خیلی دیگه داری پرو میشی.
توف...(مثلاً صدای گلوله😂🤌🏻)
چشماش توان پلک نداشت از بس که گرد شده بود.تا حالا هیچ وقت تیر نخورده بود.تمام بدنش بی حس بود و از همین بی حسی نمیتونست تشخیص بده به کجای بدنش تیر اصابت کرده.سرشو با لرزش خفیفی که داشت پایین اوورد.بالای ارنج سمت راست بدنش رو خون فرا گرفته بود.همونجا،نبض میزد.با هر سوز و بادی که میومد میسوخت
§میخوای یکی دیگه هم اونطرف بزنم؟
+...
§درسته.نمیخوای.پس حرف نزن
روبه افراد شاهد تو اون جمع که قبلا کلی بها بهشون داده بود کرد و گفت
§بریم
یکی یکی اونجا رو ترک کردن و سوار ماشین ها شدن.به سمت اونجایی که قرار داشتن رفتن...
...
کنار یونگی نشسته بود.تمام دوربین های شهر رو هک کرده بودن و دنبال ماشین های باند میگشتن.نیم ساعتی بود که دوربین هارو تحت نظر داشتن
∆چرا اینقدر برات مهمه کجان؟
-شوخیت گرفته؟این یارو وحشیه میزنه کل باندو ناکار میکنه
∆هین... نگاه کن.نگاه کن
...
- ۱۰۲
- ۱۳ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط